پدر پير و تنها در تصادفي از ناحيه پا و دست مضروب شده و اعضا در گچ  در منزل بستري مي شود.

فرزندان هر يك بدياري امكان مراقبت نمي يابند و اين فيض را بديگري وامي نهند.

پس از پرس و جو ي فراوان زني نيك نفس را معرفي مي كنند كه در طريق حق حاضر به خدمت است .

بي هيچ مزد و پاداشي تنها در جهت اداي نذر!

پس از چند روزي كه پدر را بدست زن مي سپارند دغدغه ها شروع مي شود و به كنكاش در مورد زن مي پردازند.

كه معلومشان مي شود اين پرستار صاحب تجارتخانه اي در شهر است و همسر يكي از روساي دولتي!

بي تامل زن را مرخص نموده و پدر را بنزد خود مي برند كه نعمت پدر را كفران نمودن نشايد.