محبت مادر و فرزندی از بی شائبه ترین و خالص ترین ابرازات است.

گاه فرزند مادر خود را فرشته ای می شمارد و بحد تقدس حرمتش می نهد و رنج و آزارش را برنمی تابد.

کودک مادرش را بسیار دوست داشت و در عالم کودکی در بهشتی ساکن بود با فرشته ای بر گردش. همه چیز بر وفق مرادش بود و از هر جهت کامروا.

فرزند نیز این فرشته را پاس می داشت و کوچکترین ناراحتی اش را متوجه بود و با شیطنت های خود که گاه از حد متعارف خارج می شد نشاط را در خانه می پراکند و خنده های کودکانه اش از صبح تا شام تمامی نداشت.

همه جا در آغوش یا در کنار مادر بود و حتی در محل کار مادر نیز حاضر بود و لحظه ای جدایی بی تابش می کرد.

روزی به ضرورت بهمراه فرشته برای معالجه به دندان پزشک می روند.

کودک متعجب از آن محیط غریب که برای نخستین بار می دید چون شیر دمان بر روی صندلی می نشیند و حرکات پزشک را می پاید.

در میانه کار تا پنس دکتر رنجشی را باعث می شود و آخ دلسوز فرشته برمی خیزد شیر کوچک یکباره بر روی پزشک می جهد و مرد را زیر مشتهای کوچک خود می گیرد.

تا مردم به کمک بیایند سر و صورت مرد سرخ و کبود می شود.

بچه شیر را به زحمت می گیرند که غرشهایش مطب را به لرزه می آورد.

سالها بعد که شیر جوان به همان دکتر برای معالجه مراجعه می کند پزشک با احتیاط و زیر چشمی مراقبش