ویلا محصور در پارک جنگلی بود.احاطه شده با انواع درختان و وحوش به آزادی در محوطه پرسه می زدند.دفتر کار نیز در انتهای جنگل واقع بود.مسافتی کوتاه که پیاده طی می شد.

هر روز صبح هوای پاک جنگل را به ریه ها می فرستاد و در فضایی مملو از نغمه پرندگان و صفیر شاهین ها تمدد اعصاب می کرد.

جمعه ها چند ماهی تازه صید می کرد و سفره را آذین می نمود و امنیتی که حیوانات در جوار ویلا احساس کرده بودند باعث شده بود که قدم بداخل گذاشته و براحتی در اطراف منزل نیز تردد کنند .

بچه ها نیز از این محیط طبیعی لذت وافر برده و خنده و شادیشان تمامی نداشت.

روزی خبر می رسد که جناب مدیر کل برای سرکشی خواهد آمد . لذا تمامی وسایل آسایش را فراهم می کنند و چیزی فرو نمی گذارند.

جناب مدیر پس از بازرسی اداره شب در مهمانی شام شرکت می کند و سپس در هوای طربناک بالکن به استراحت می پردازد.

صبح با وجد در محوطه قدم می زند و کنار جویبار سر و رو را صفا می دهد که در این حین غزالی به آهستگی نزدیک شده و گوش جناب مدیر را به دندان گرفته و گاز می گیرد.

فریاد کمک خواهیش به هوار بلند می شود.

پس از مرخصی از بیمارستان اولین حکمی کهصادر می کند دستور انتقالی کارمند نگون بخت به نقطه ای بد آب و هواست!