خنده بر آب و هوای بد
گاه حسادت آفت عظیمی می شود.
مرد جوان به آسودگی زندگی را می گذراند.منزلی برای خود خریداری و اسباب راحتی فراهم نموده روزها در پی هم سر در کار خویش داشت. نه همسایه ای می شناخت و نه با کسی رفت و آمد می کرد.
دوستانش کتاب بود و کتاب.
خرید ماهانه را یکجا می کرد و همه چیز را مهیا می نمود و براحتی در منزل با کتابهایش مراودات عاشقانه داشت.
ولی حسودان چشم دیدن این آسایش را نداشتند.توطئه ها برایش می چیدند و شیطان دوستانش را تحریک می نمود که مشکلات سر راهش ایجاد کنند و زنان با سخن چینی آتش بیار معرکه بودند و جوانان لا ابالی دایم در تدارک مزاحمت.
کمیساری و ژاندارمری و آژان ها گوششان پر بود از شکایات واهی عده ای جوان جاهل و پیرزن غر غرو .
و البته بی مدرک و سند مزاحم کسی نمی شوند. تا اینکه دیگر کاسه صبر الواط بسر آمده و تدارک جنایتی می بینند تا از این رهگذر دامان مرد را آلوده نموده و دیگر چشمانشان بهم نیفتد. غافل از اینکه رب عالمین نقشه ای دیگر چیده.
مرد بطور اتفاقی در این چند روزه از منزلش خارج نده و سر از کتابی که شروع کرده بود برنمی دارد.جاهلان بتصور تکرار برنامه هر روزه جنایت را سر راهش قرار می دهند اما بر خلاف همیشه مرد از منزل خارج نمی شود. هر چه انتظار می کشند به انجامی نمی رسد و با بالا آمدن افتاب نور حق تابیده و دستان الوده رسوا می شوند. ماشین های پلیس محله را محاصره می کنند و آژیرکشان متخلفین را کشان کشان می برند.
چند روز بعد که مرد سر از کتاب برمی دارد و عازم خارج منزل می شود از سکوت محله و غیبت اراذل تعجب می کند!
اتفاقات طنز واقعی