View Image

جوان بعد از اخذ دیپلم رخت و لباسی برداشته و پولی از نامادریش قرض گرفته و برای شرکت در کنکور دانشگاهها راهی تهران می شود.

علاوه بر دانشگاه در امتحان ورودی چند موسسه نیز ثبت نام می کند.

قضای روزگار و قبولی حاجات در موسسه ای پذیرفته می شود و قرار می شود روزها مشغول کار باشد و عصر در آموزشکده موسسه دوره لیسانس را بگذراند و حقوق کارمندی نیز با مزایا دریافت دارد.

جوان با شادی و شعف منزلی اجاره و مختصر وسایلش را منتقل کرده و پس از استقرار نامه ای به برادر بزرگ می نگارد و ضمن اخبار خوش تقاضای لحاف و تشک و بالشی و زیر اندازی از ارث پدری می نماید.

انتظارش بطول می انجامد تا اینکه نامه و بسته ای کوچک از برادر می رسد.

نامه ای سراسر گله و شکایت تا به تقسیم ارث پدر اشاره نموده که لحاف را با خود برده ای و جوان هستی و چهار ستون بدنت سالم نیازی به تشک و بالش نداری ا اینهمه متکای بچگی ات را یادگار فرستادیم و فرشی مناسب شانت نداشتیم لذا زیلویی از میراث پدر فرستادیم والسلام !