قصه مکرر
بتازگی عروس جوانی را به خانه آورده بودند و طبق معمول مادر شوهر فرمان می راند و عروس اطاعت می کرد.
تمام کارهای منزل از ریز و درشت بر عهده اش بود. از صبح تا شام رفت و روب پخت و پز و شستشو و ماست بندی و نانوایی و تر و خشک کردن بچه ها بر گرده اش بود.
چند روز اول بدینگونه می گذرد تا به منزل آشنا شود.روزی به پستوی خانه راه می یابد. کوزه گردو جلب نظرش می کند.-برای حفاظت از آسیب موش گردو را در کوزه های دهانه باریک انبار می کردند- دست در کوزه کرده و گردویی در مشت می گیرد.
تا می خواهد دستش را بیرون آورد دست مشت شده مانع می شود.
ساعتی در انبار گرفتار می شود حجب وحیا مانع استمداد می شود تا اینکه خانواده متوجه غیبتش شده و پی اش می گردند.
عروس گریان را با دستی در کوزه می یابند. به چاره جویی بر می خیزند. از چرب کردن دست و آب صابون و ... اما دست همچنان گرفتار است.
دنبال حکیم می فرستند.
حکیم تا وارد می شود به فراست موضوع را در می یابد.بریدن دست از مچ را تجویز کرده و فورا چاقویی درآورده و بر مچ عروس می نهد تا شروع به قطع دست کند.
زن جوان تا درد چاقو را حس می کند گردو را رها کرده و دست را بیرون می آورد!
اتفاقات طنز واقعی