نامزدی
خانه های اهالی روستا عموما بصورت حیاطی در وسط و اطاقهای نشیمن در یکسو و انبار کاه و لوازم و محل نگهداری احشام در سوی دیگر ساخته میشد.
انبار محل وسیعی بود با سقف بلند که کیسه های گندم و جو و انواع خشکبار و غلات و کاه و علوفه و ابزار را در آن میچیدند.بر سقف بلندش سوراخی بود برای عبور هوا.
پسری از اهالی با دختری نامزد بودند. اما تعصبات اجازه هم صحبتی را به آنان نمیداد.
شور جوانی راههای غریب میجوید.
چند وقتی انبار محل ملاقاتشان بود. دختر از قبل نردبانی در محل سوراخ سقف قرار میداد و پسر به آرامی پایین آمده و چند ساعتی با هم میگذراندند.
تا اینکه دختر به روال معمول نردبان را حایل میکند و تا آمدن پسر بدنبال کار خود میرود.مرد خانه برای برداشتن ابزار بی خبر به خانه آمده و وارد انبار میشود و چون نردبان را مزاحم میبیند آنرا برداشته و کنار میگذارد و بدنبال کار خود میرود.
پسر به روال همیشه از سقف آویزان میشود هر چه پا دراز میکند در تاریکی به نردبان نمیرسد بخیال اینکه پایینتر از معمول است خود را رها میکند.اما زیر پایش خالی شده و به زمین میافتد.
تا صدای ناله اش بلند میشود اهل منزل به سراغش آمده و ابتدا کتک مفصلی میزنند و سپس به حکیمش میبرند.
آنجاست که رازشان برملا میشود.
اتفاقات طنز واقعی