شوخ طبعی اش حرف نداشت. همه مزه ملیح و نمکین شوخی هایش را چشیده بودند. شوخی هاییکه گاه همه را بهم می ریخت و تا حقیقت ماجرا آشکار شود نقل و حدیثهایی موجب می شد و گرفتاریها پدید می آورد و عامل ماجرا خوشحال از این فتح الفتوح در دل شادمانیها می کرد و در نهان به سادگی مردم ریشخند می نمود.

چون در مجلسی حاضر می شد به آرامی با بغل دستی ها مشغول صحبت می شد و طنزی بکار می برد که دقیقه ای بعد مرد متوجه نیشش می شد و به آهستگی و سر در گریبان از جا برخاسته و در گوشه ای سر به تفکر فرو می برد و دیگری جایش می نشست و ربع ساعتی بعد او نیز گرفتار شده و دست پاچه عرق کرده از نیش طنز مرد جایی دیگر امان می یافت.

و همین کار را نیز در اجتماع نیز انجام می داد. چون در خیابان با آشنایی برخورد می کرد چنان سر کارش می گذاشت که تا هفته و گاه ماهی دنبال نخود سیاه بود و پیدا نمی کرد.

روزی پسر بچه یکی از اقوام را جلوی مدرسه شان ملاقات می کند و با زبان کودکانه به پسرک مژده می دهد که چلچله ای در منزلشان متولد شده زود خود را برساند.

پسرک خوشحال به منزل می آید و جوجه را می طلبد و در مقابل انکار پدر و مادر اصرار می کند و کار به گریه و قهر می کشد و پدر و مادر بچه چلچله را تعبیر نابجا کرده و با خویشی وصلت را بهم می زنند و دامنه شوخی مرد چنان بالا می گیرد که موضوعی پوچ دودمانی را آشفته می کند.

تنها پس از دو - سه ماه معلوم می شود که دل خوشکنکی برای پسرک منظور بود.