جوان بود و پر شور. پس از فوث پدر بار خانواده را بر دوش گرفته و با اجاره باغ خرجی میداد.

خدمت نظام را جزو سپاه دانش عازم روستایی مسیحی نشین میشود.

غرور جوانیش امر و نهی را برنمی تافت.

اینجا را برگزیده بود که خود هم مدیر بود هم معلم.

چند بار بازرس مدارس روستایی آمده و با ایرادات غیر منطقی غرورش را جریحه دار کرده بود.

جوانی و سر سودایی فکری را در مخیله اش پرورش میدهد.

شاگردی را به کشیک سر جاده میگمارد تا خبر آمدن بازرس را بدهد.

نزد بچه ها بازرس را منفور معرفی نموده. هر یک سنگی و سگی را آماده نگه میدارند.

با خبر ورود بازرس بچه ها اختیار از کف داده و با سنگ مقدمش را گرامی میدارند و سگان روستا را در پی اش رها میکنند.

پس از آن هیچگاه بازرسی پای به روستا ننهاد.