برادر بزرگتر چمدان و بار و بندیل پسر را بسته و روانه تهرانش می کند.

پسر پس از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل عازم تهران بود.

برادر خطرات راه را گوشزد  می کند .از جمله مخاطرات سفر با قطار.و اینکه وقتی در تهران از قطار پیاده می شوند شخص خوش لباسی جلو آمده و مودبانه می خواهد در بردن چمدانها کمک کند.

مبادا اعتماد نموده و چمدانش را بدستشان بسپارد که گرگانی در لباس میش اند.

پسر آویزه گوش می کند.

در ایستگاه راه آهن تهران پیرمرد تاجری که با هم همسفر بودند با دیدن بار و بندیل پسر و به زحمت افتادنش جلو آمده و می خواهد کمک کند.

اما پسر با یادآوری توصیه های برادر مقاومت نموده و مرد را از خود می راند.

مرد متوجه سوئ ظن پسر می شود .می گوید من پیر مرد تاجر چه چشمداشتی به وسایلت می توانم داشته باشم !تنها می خواهم کمکت کنم.

اما پسر همچنان کمک مرد را قبول نمی کند.

مرد راه خود پیش گرفته و می رود.

بعدها که پسر عهده دار مدیریت اداره ای می شود و با مرد تاجر دوباره روبرو می شود ناچار خود را از دیدگانش مخفی می کند.