فرمانده لشگر
فرمانده پادگان سرهنگ توپخانه بود.
رشادتش در مصاف با ترکها مدال افتخار برایش به ارمغان آورده بود.
هر روز راننده با جیب از منزل سوارش نموده و به پادگان می برد و عصر همان راه را برمی گرداند.
آن روز در گرمای تابستان سرشان حسابی شلوغ بود.
بعد از اتمام کار سوار ماشین می شود .راننده هر چه استارت می زند ماشین روشن نمی شود. سربازها جمع می شوند و ماشبن را در طول پادگان چند بار عقب و جلو میبرند.
اما ماشین همچنان خاموش بود.سربازی ساده دل از گرد راه می رسد. جمع گرما زده و خیس عرق را نگاهی انداخته و می پرسد "ماشین بنزین دارد ؟"
پس از بررسی باک خالی بنزین حسرتی می ماند از عرقی که زیر آفتاب ریختند!
اتفاقات طنز واقعی