انوشه بادا

روح انسان نوری از وجود الهی در خود دارد.هر چه این نور کاملتر و درخشانتر باشد مراتب کمال آدمی نیز والاتر است.

بهره مقسوم هر فرد از زندگانی دنیا در معیار سنجش مادی هیچگاه نمی تواند ملاکی برای تقرب معنوی انسانها به شمار آید.

اینجاست که جوانمردی و آزادگی حاتم طائی ها خود را نمایان می کند.

دست بخشندگی شان گشاده بود. عمری در طریق خیرالعمل بهم دست داده و سرای امیدشان را پاینده کرده بودند.

از هر آنچه روزی پروردگار بود نصیبی نیز برای دیگران در نظر می گرفتند.از محصول باغ کوچکشان گرفته تا صدقات جاریه و عقیقه هر ساله و ولیمه های خانوادگی.

هر یک از برادرزادگان و خواهرزادگان را سرپرستی نموده و به کاری گماشته و در زمان تحصیل تکفلشان می نمایند.

این بخشندگی روحشان را جلا بخشیده و خیر و برکت را به سویشان جاری نموده بود و فرزندان نیز از ثمرات آن همه بزرگواری همت عالی و مقاصد بزرگ را مد نظر گرفته و کوکبی در میان ستارگان درخشان جامعه می شوند.

سالیان کهنسالی و استراحت فرصتی دست می دهد تا با خیال آسوده سیر آفاقی بنمایند و از ثمرات خود خبری برگیرند.

صبح زود به دیار برادر می رسند .بزحمت تمام نشانی منزل برادر را یافته و دق الباب می کنند .تا لختی بیاسایند برادر شال و کلاه کرده و برای زیارت به حرم می بردشان. تا عصر گرسنه و تشنه با لیوانی آب سر می کنند و از همانجا به ایستگاه راه آهن می برندشان که برای شرکت در محفل مذهبی منزل تشریف ندارند و عذر برادر را می خواهند!

بعد از آنهمه زحمات و به ثمر رساندن برادرزاده ها نصیبشان چند دقیقه ای آسودن می شود!

بچه شیر و فرشته

محبت مادر و فرزندی از بی شائبه ترین و خالص ترین ابرازات است.

گاه فرزند مادر خود را فرشته ای می شمارد و بحد تقدس حرمتش می نهد و رنج و آزارش را برنمی تابد.

کودک مادرش را بسیار دوست داشت و در عالم کودکی در بهشتی ساکن بود با فرشته ای بر گردش. همه چیز بر وفق مرادش بود و از هر جهت کامروا.

فرزند نیز این فرشته را پاس می داشت و کوچکترین ناراحتی اش را متوجه بود و با شیطنت های خود که گاه از حد متعارف خارج می شد نشاط را در خانه می پراکند و خنده های کودکانه اش از صبح تا شام تمامی نداشت.

همه جا در آغوش یا در کنار مادر بود و حتی در محل کار مادر نیز حاضر بود و لحظه ای جدایی بی تابش می کرد.

روزی به ضرورت بهمراه فرشته برای معالجه به دندان پزشک می روند.

کودک متعجب از آن محیط غریب که برای نخستین بار می دید چون شیر دمان بر روی صندلی می نشیند و حرکات پزشک را می پاید.

در میانه کار تا پنس دکتر رنجشی را باعث می شود و آخ دلسوز فرشته برمی خیزد شیر کوچک یکباره بر روی پزشک می جهد و مرد را زیر مشتهای کوچک خود می گیرد.

تا مردم به کمک بیایند سر و صورت مرد سرخ و کبود می شود.

بچه شیر را به زحمت می گیرند که غرشهایش مطب را به لرزه می آورد.

سالها بعد که شیر جوان به همان دکتر برای معالجه مراجعه می کند پزشک با احتیاط و زیر چشمی مراقبش