تلخکامی یا شاد خواری

محصول عمده کشمش بود و بادام.

جعبه های مخصوص را پر از کشمش و سبزه کرده و به بلاد روسیه می فرستادند و همچنین گونیها را پر از مغز بادام به عثمانی.

مرغوبیت محصول ضامن گردش کار بود و کشمش عالی منطقه مشتریان مخصو ص خود را داشت.

برای پر باری درختان بادام  بادام تلخ در بینشان غرس کرده بودند و اینگونه چرخه طبیعت کامل می گردید ولی از زیادی محصول که بر زمین می ریخت گاه بادام تلخ نیز مخلوط می گردید.

تجار خارجی نیز کاملا به امور تجاری آشنا بودند و در شناسایی بادام خبره.

آن روز تاجر عمده شهر انبار را مرتب می کرد. گونیها را مرتب روی هم می چید و از زیادی محصول آن سال خدا را شاکر بود که تاجر قفقازی وارد می شود.نگاهی به گونیهای بادام می اندازد و از مرد کم و کیف را می پرسد و اینکه اینها شیرین است یا تلخ؟

مرد قسم می خورد که تمامی شیرین است و اصلا بادام تلخ در بین شان نیست.

مرد قفقازی چند تایی جدا کرده و به مرد برای امتحان می دهد . مرد با شجاعت تمام بدون هیچ واکنشی همه را می خورد و از تلخی بادامها چیزی بروز نمی دهد.

دوباره قفقازی مشتی بادام برمی دارد و مرد نیز همه را می خورد .درونش آتش بود ولی شیرینی معامله مانع بروز احساسات می شد.

قفقازی با حالت مردد تسلیم می شود و معامله صورت می گیرد.

تا پایان مرد دل نگران بود که برای بار سوم مشتی بادام تلخ مجبور باشد بخورد که دیگر درونش تحمل بیش از این تلخی را نداشت.

گوش بریده

ویلا محصور در پارک جنگلی بود.احاطه شده با انواع درختان و وحوش به آزادی در محوطه پرسه می زدند.دفتر کار نیز در انتهای جنگل واقع بود.مسافتی کوتاه که پیاده طی می شد.

هر روز صبح هوای پاک جنگل را به ریه ها می فرستاد و در فضایی مملو از نغمه پرندگان و صفیر شاهین ها تمدد اعصاب می کرد.

جمعه ها چند ماهی تازه صید می کرد و سفره را آذین می نمود و امنیتی که حیوانات در جوار ویلا احساس کرده بودند باعث شده بود که قدم بداخل گذاشته و براحتی در اطراف منزل نیز تردد کنند .

بچه ها نیز از این محیط طبیعی لذت وافر برده و خنده و شادیشان تمامی نداشت.

روزی خبر می رسد که جناب مدیر کل برای سرکشی خواهد آمد . لذا تمامی وسایل آسایش را فراهم می کنند و چیزی فرو نمی گذارند.

جناب مدیر پس از بازرسی اداره شب در مهمانی شام شرکت می کند و سپس در هوای طربناک بالکن به استراحت می پردازد.

صبح با وجد در محوطه قدم می زند و کنار جویبار سر و رو را صفا می دهد که در این حین غزالی به آهستگی نزدیک شده و گوش جناب مدیر را به دندان گرفته و گاز می گیرد.

فریاد کمک خواهیش به هوار بلند می شود.

پس از مرخصی از بیمارستان اولین حکمی کهصادر می کند دستور انتقالی کارمند نگون بخت به نقطه ای بد آب و هواست!