لجباز
تمامی کارهایش وارونه بود و بر خلاف طبیعت بشر.
وقتی برای اولین بار ملاقاتش می کردی گویی یک مریخی است و اگر اتفاق ناگواری نمی افتاد جای شکرش باقی بود.
به سن پیری که دندان عاریه می گذارد موقع صرف غذا دندانها را درآورده و به کناری می نهاد و همانطور بدون دندان غذا را می جوید و چه مشقتی بر خود تحمیل می کرد .اما با اینهمه گوشش به نصایح خانواده بسته بود و جالب اینکه پس از غذا سمباده ای از جیب درآورده و دندانها را تیز کرده و سپس در دهان می گذاشت!
روزی دوستی از دوران جوانیش به دیدارشان می آید و پس از خوش و بش خاطرات آن دوران را مرور می کنند و از دوران نظام تعریف می کند که چون صف می بستند و فرمان قدم رو داده می شد دستها را رو به عقب حرکت می داد و چون فرمانده از صف اخراجش می کرد دستها را بطور معمول حرکت می داد و راهی بازداشتگاه می شد تا فرمانده دستور بازگشت به صف را می داد دوباره دستها معکوس به حرکت می آمد!

اتفاقات طنز واقعی