لجباز

تمامی کارهایش وارونه بود و بر خلاف طبیعت بشر.

وقتی برای اولین بار ملاقاتش می کردی گویی یک مریخی است و اگر اتفاق ناگواری نمی افتاد جای شکرش باقی بود.

به سن پیری که دندان عاریه می گذارد موقع صرف  غذا دندانها را درآورده و به کناری می نهاد و همانطور بدون دندان غذا را می جوید و چه مشقتی بر خود تحمیل می کرد .اما با اینهمه گوشش به نصایح خانواده بسته بود و جالب اینکه پس از غذا سمباده ای از جیب درآورده و دندانها را تیز کرده و سپس در دهان می گذاشت!

روزی دوستی از دوران جوانیش به دیدارشان می آید و پس از خوش و بش خاطرات آن دوران را مرور می کنند و از دوران نظام تعریف می کند که چون صف می بستند و فرمان قدم رو داده می شد دستها را رو به عقب حرکت می داد و چون فرمانده از صف اخراجش می کرد دستها را بطور معمول حرکت می داد و راهی بازداشتگاه می شد تا فرمانده دستور بازگشت به صف را می داد دوباره دستها  معکوس به حرکت می آمد!

در خدمت باشیم

پس از چندین سال اشفتگی و روزگار خشونت بار شهر روی آرامش دیده و کم کم آثار حیات و جنبش مشاهده می گردید.

اما شهر ویرانه ای بود و جبران خرابیها همت می طلبید و تلاش تمام آحاد لازم بود.

روزی را برای نظافت معابر در نظر می گیرند و در این مهم همسر خان و دخترانش پیشقدم شده و صبح زود شال و کلاه کرده و به یکی از محلات دور افتاده رهسپار می شوند تا به سهم خود در بازسازی شهر مشارکت نمایند.

تا ظهر به کمک دخترانش کوچه ها را جاروب و بزحمت زباله ها را خارج می کنند و آبپاشی کرده و همانجا سرپایی ناهاری که از منزل آورده بودند خورده و بعد از ظهر دیوار منازل را پاک می کنند و آثار دود و سوختگی را برطرف می کنند.

دیرگاه عصر که خسته و کوفته عازم منزل می شوند زنی از پنجره سرش را بیرون آورده و می گوید خسته نباشید. بی زحمت فردا هم تشریف بیاورید!