تقلب بیست

جوان شیطان و پر شوری بود. برادران تاهل اختیار کرده و صاحب زن و اولاد بودند ولی ته تغاری دردسری شده بود. عزیز کرده مادر بود و کسی حق نداشت به رفتارش اعتراضی بکند.
عروسها دایم از دستش شاکی بودند و علاج واقعه در مشغول کردنش بود.
اهل درس و مدرسه نبود اما برادران هر کلاسی را سه سال فرجه داده به شهر فرستادندش تا با طمانینه و سلیقه درس بخواند.
تابستان نیز با اطمینان به اینکه نامش جزو مردودین است شهر را رها کرده و در دامن طبیعت روستا از نعمات پروردگار بهره وافی می برد و غم روزگار را با میوه های بهشتی بر جسم شیزین می کرد.
سالی که سومین بار بود در جا می زد متوجه خطر گردید که بین درس و سربازی باید یکی را انتخاب کند.زلفهای نازنینش حیف بود زیر تیغ دلاک برود لذا با معلم قرار و مداری می گذارد.
موقع امتحان دیکته معلم با تکان دادن دست و اشاره به اعضای صورتش مقصود را رسانده و شاگرد تنبل کلاس که هیچگاه نمره بالای ده ندیده بود یکباره در امتحانات نهایی با نمره بیست ظاهر می شود و همکلاسیها را انگشت بدهان می گذارد!
اتفاقات طنز واقعی