راز

رعد می غرید. برقش فضای وهم آلودی در آن غروب دل انگیز تابستانی بوججود آورده بود.
خانواده بهمراه عمویشان چند روز قبل چادر زده و بساط پهن کرده و در کنار باغشان مشغول جمع آوری محصول بادام آن سال بودند و از برکت و پر باری محصول فراوانی بدست داده بود.
دو سه روز از صبح تا شام پدر بالای درخت محصول را می تکاند و پسرها از روی زمین جمع کرده و در گونی می ریختند.
روز آخر خستگی فشارش را افزایش داده بود.اما محصول تمامی نداشت.پدر تمام درختان باقیمانده را تا بعد از ظهر تکاند اما جمع آوری بادامهای ریخته بر زمین بر عهده دو پسرش بود.هر چه نگاه می کردند بادام ریخته بر زمین بود و تمامی نداشت.
دست آخر بناچار خاک و سنگ و بادام را با هم کومه کرده و منتظر کمک پدر بودند.در زمین مجاور عمو محصولش را جمع کرده و گونیهایش را دوخته بود .اما زمین برادر دو برابر بود و محصولش نیز بمراتب بیشتر.
عمو بر حال برادر زاده ها رقت مي آورد و به كمكشان مي شتابد. هر لحظه بر تراكم ابرها افزوده مي شود و چنانكه باران ببارد انچه محصول روي زمين مانده بهدر خواهد رفت.
پدر قابلمه اي خالي پيدا كرده و از زمين تك و توك باقيمانده ها را كه خوراك پرندگان است جمع مي كند و در آن سكوت هر دانه اي كه درون قابلمه مي اندازد انعكاسش تا آبادي مي رود.عمو هر چه برادر را به ياري مي خواند توجهي نمي كند.
ناچار زير بارش نم نم باران برادر زاده ها را مدد مي كند و در آن گرماي كار نفس گير پدر بالاي سرشان مي آيد و ته قابلمه ده - بيست دانه بادام را نشان مي دهد كه ببينيد چقدر جمع كردم .دقت نكرده بوديد !
پسر هاج و واج مي ماند كه پدر دهها كيلو بادام ريخته بر زمين زير باران را نمي بيند و تنها ده - بيست دانه دور افتاده را نشان كرده !
اتفاقات طنز واقعی