مبارز بی هماورد
هر روز از طرف همکارانش به سالن ورزشی دعوت می شد.اما کم رویی و حیا مانع بود.
تعریف استخر بزرگ و سالن بدن سازی و تجهیزات منحصر بفرد اداره شان را می شنید اما از رفتن خودداری می کرد.
تا اینکه اصرار همکاران بدرجه ای می رسد که ناگزیر از حضور در سالن ورزشی می شود. پس از ورود در میان آنهمه رشته یکی از همکارانش را در لباس رزمی مشاهده و او نیز از میان لباسهای آویخته لباسی همچون همکارش پوشیده و در میان آنهمه کمربند کمربند مشکی را مناسب با رنگ سفید لباس به کمر می بندد و وارد سالن می شود.
رزمی کاران با دیدنش احترام گذاشته و به ابتدای صف هدایتش می کنند.جوان با شرم و حیا حوادث را ناشی از تعارف می پندارد ولی چون وقت تمرین می رسد در مقابل کمربند قرمز بهوا بلند شده و محکم بر زمین کوبیده می شود.
ناله اش بلند می شود. گوشه ای خلوت می گزیند.با یکی از خستگان درد دل می کند.از مهمان نوازیشان گله می کند که آنهمه تعارف با این زمین کوفتن سازگاری ندارد.ایا رسم اینجاست که تازه واردان را کیسه بوکس کنند؟!
مرد نگاهی انداخته و از دارنده کمربند مشکی زمین خوردن را بعید می شمارد که جوان پی به خبط خود می برد!

اتفاقات طنز واقعی