<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طنز در طنز</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات شخصی طنز و واقعی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 21:20:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>segway به تهران نیز آمده</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://keetsa.com/blog/wp-content/uploads/2007/05/segway-vc-2.jpg&quot; width=465 height=391&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 21:20:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیاد فروغ</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-1/foroogh_tomb.jpg&quot; width=308 height=363&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 08:40:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طوطی وار آموختن</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.freakingnews.com/pictures/42000/Educated-Parrot--42349.jpg&quot; width=290 height=391&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 21:12:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیخ صنار و دختر ترسا</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG src=&quot;http://aka.zero.jibjab.com/assets/production/01/08/51/72/033yod.png&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید تصورش غیر ممکن بنظر آید که دو نفری که هیچ سنخیتی با هم ندارند عاشق و معشوق شوند و با هم پیوند یابند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی در اوج عزلت و تقدس با فرهنگ و زبان و مذهبی بیگانه باشد و مرد در اوج ترقی و پیشرفت و مدرنیته و هیچیک زبان هم را ندانند .یکی پیچیده در حجاب باشد و دیگری فارغ از قیود.تنها پیوند محبت بین شان الفت برقرار کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگیشان سراسر عشق بود و لبخند.از هم توقعی نداشتند و در ابتدا زبان مشترکشان تنها چند کلمه ای بود که مرد بر صفحه کوچکی یادداشت کرده بود.و با همان چند کلمه ساده دنیایی از تواضع و محبت جریان می یافت و دیگر مادیات همه به کنار می رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچوقت حاضر نشدند از اولین بارقه عشق بین شان سخنی بر زبان آورند و اینکه چگونه دو نفر  متضاد بهم جذب شدند.در حقیقت جمع اضداد اتفاق افتاده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حال بمدد فرهنگهای الکترونیک این مشکل شاید حل شود اما آن روزگار الفت یافتن با چند کلمه از نوادر بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 20:40:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خارجی در سرزمین عجایب</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://media-cdn.tripadvisor.com/media/photo-s/01/19/b4/31/caption.jpg&quot;&gt;ت جاده ترانزیت ترکیه به ایران از کنار این روستا می گذشت و معمولا رانندگان پس از پیمودن سربالایی پیچ در پیچ در قهوه خانه ای با صفا اطراق می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روستایی سالی کیسه های مغز بادام و گردو و برگه زردآلو را بار کامیون کرده و راهی دیار غربت می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در عثمانی معامله صورت می گیرد و وقت را غنیمت شمرده و چند ماه به سیر و سیاحت می پردازد.در این چند ماه کمی زبان ترکی استانبولی می آموزد و بجهت کاربرد آن زبان مادری را بکنار می گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار به روستا باز می گردد.نزدیک روستا به تنی چند برخورده و با زبان بیگانه شروع به مماشات می نماید از جمله راه منزلشان را می پرسد.این بر روستاییان گران می آید.سر به سرش می گذارند که چهار ماه در عثمانی مانده و حال راه خانه اش را گم کرده !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 07:08:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام بر شادی</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.rahenejatdaily.com/362/photo/miniator.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چوپان گله شان را به هر کاری وامی داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز گله را به چرا می برد. شیر می دوشید و می آورد. علف می چید و انبار می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها را بدوش می کشید. هر کار ریز و درشت بود بر عهده اش می گذاشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالی قصد زیارت مشهد کردند.چوپان را نیز خواستند همراه ببرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیچاره تصوری از مشهد نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعتراض کرد که به نخجیر مرا می فرستید به صحرا مرا به مشهد هم مرا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 06:24:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقلب بیست</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.petittresor.com/-20080.jpeg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوان شیطان و پر شوری بود. برادران تاهل اختیار کرده و صاحب زن و اولاد بودند ولی ته تغاری دردسری شده بود. عزیز کرده مادر بود و کسی حق نداشت به رفتارش اعتراضی بکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروسها دایم از دستش شاکی بودند و علاج واقعه در مشغول کردنش بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهل درس و مدرسه نبود اما برادران هر کلاسی را سه سال فرجه داده به شهر فرستادندش تا با طمانینه و سلیقه درس بخواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستان نیز با اطمینان به اینکه نامش جزو مردودین است شهر را رها کرده و در دامن طبیعت روستا از نعمات پروردگار بهره وافی می برد و غم روزگار را با میوه های بهشتی بر جسم شیزین می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالی که سومین بار بود در جا می زد متوجه خطر گردید که بین درس و سربازی باید یکی را انتخاب کند.زلفهای نازنینش حیف بود زیر تیغ دلاک برود لذا با معلم قرار و مداری می گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع امتحان دیکته معلم با تکان دادن دست و اشاره به اعضای صورتش مقصود را رسانده و شاگرد تنبل کلاس که هیچگاه نمره بالای ده ندیده بود یکباره در امتحانات نهایی با نمره بیست ظاهر می شود و همکلاسیها را انگشت بدهان می گذارد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 13:04:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنده بر آب و هوای بد</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 alt=&quot;funny horse picture&quot; src=&quot;http://www.training-horses-naturally.com/images/funny-horse-six.JPG&quot; width=290 height=290&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه حسادت آفت عظیمی می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد جوان به آسودگی زندگی را می گذراند.منزلی برای خود خریداری و اسباب راحتی فراهم نموده روزها در پی هم سر در  کار خویش داشت. نه همسایه ای می شناخت و نه با کسی رفت و آمد می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستانش کتاب بود و کتاب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خرید ماهانه را یکجا می کرد و همه چیز را مهیا می نمود و براحتی در منزل با کتابهایش مراودات عاشقانه داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی حسودان چشم دیدن این آسایش را نداشتند.توطئه ها برایش می چیدند و شیطان دوستانش را تحریک می نمود که مشکلات سر راهش ایجاد کنند و زنان با سخن چینی آتش بیار معرکه بودند و جوانان لا ابالی دایم در تدارک مزاحمت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمیساری و ژاندارمری و آژان ها گوششان پر بود از شکایات واهی عده ای جوان جاهل و پیرزن غر غرو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته بی مدرک و سند مزاحم کسی نمی شوند. تا اینکه دیگر کاسه صبر الواط بسر آمده و تدارک جنایتی می بینند تا از این رهگذر دامان مرد را آلوده نموده و دیگر چشمانشان بهم نیفتد. غافل از اینکه رب عالمین نقشه ای دیگر چیده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بطور اتفاقی در این چند روزه از منزلش خارج نده و سر از کتابی که شروع کرده بود برنمی دارد.جاهلان بتصور تکرار برنامه هر روزه جنایت را سر راهش قرار می دهند اما بر خلاف همیشه مرد از منزل خارج نمی شود. هر چه انتظار می کشند به انجامی نمی رسد و با بالا آمدن افتاب نور حق تابیده و دستان الوده رسوا می شوند. ماشین های پلیس محله را محاصره می کنند و آژیرکشان متخلفین را کشان کشان می برند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بعد که مرد سر از کتاب برمی دارد و عازم خارج منزل می شود از سکوت محله و غیبت اراذل تعجب می کند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 10:23:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز </title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;A id=aimgMain href=&quot;http://sg.wrs.yahoo.com/_ylt=A0S0zuxmjNRKARoAig0u4gt./SIG=123dn6nfb/EXP=1255529958/**http%3A//www.flickr.com/photos/thethi/3063467564/&quot; target=_top&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=381 src=&quot;http://mytasvir.com/photo/gallery/24ae18e3556087.jpg&quot; width=553&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رعد می غرید. برقش فضای وهم آلودی در آن غروب دل انگیز تابستانی بوججود آورده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده بهمراه عمویشان چند روز قبل چادر زده و بساط پهن کرده و در کنار باغشان مشغول جمع آوری محصول بادام آن سال بودند و از برکت و پر باری محصول فراوانی بدست داده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه روز از صبح تا شام پدر بالای درخت محصول را می تکاند و پسرها از روی زمین جمع کرده و در گونی می ریختند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز آخر خستگی فشارش را افزایش داده بود.اما محصول تمامی نداشت.پدر تمام درختان باقیمانده را تا بعد از ظهر تکاند اما جمع آوری بادامهای ریخته بر زمین بر عهده دو پسرش بود.هر چه نگاه می کردند بادام ریخته بر زمین بود و تمامی نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست آخر بناچار خاک و سنگ و بادام را با هم کومه کرده و منتظر کمک پدر بودند.در زمین مجاور عمو محصولش را جمع کرده و گونیهایش  را دوخته بود .اما زمین برادر دو برابر بود و محصولش نیز بمراتب بیشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمو بر حال برادر زاده ها رقت مي آورد و به كمكشان مي شتابد. هر لحظه بر تراكم ابرها افزوده مي شود و چنانكه باران ببارد انچه محصول روي زمين مانده بهدر خواهد رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر قابلمه اي خالي پيدا كرده و از زمين تك و توك باقيمانده ها را كه خوراك پرندگان است جمع مي كند و در آن سكوت هر دانه اي كه درون قابلمه مي اندازد انعكاسش تا آبادي مي رود.عمو هر چه برادر را به ياري مي خواند توجهي نمي كند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناچار زير بارش نم نم باران برادر زاده ها را مدد مي كند و در آن گرماي كار نفس گير پدر بالاي سرشان مي آيد و ته قابلمه ده - بيست دانه بادام را نشان مي دهد كه ببينيد چقدر جمع كردم .دقت نكرده بوديد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر هاج و واج مي ماند كه پدر دهها كيلو بادام ريخته بر زمين زير باران را نمي بيند و تنها ده - بيست دانه دور افتاده را نشان كرده !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 05:44:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما لا کلام</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=aimgMain href=&quot;http://sg.wrs.yahoo.com/_ylt=A0S0zu9DjtRKoHcAZbEu4gt./SIG=12bprpht0/EXP=1255530435/**http%3A//www.flickr.com/photos/philippebierny/2745297252/&quot; target=_top&gt;&lt;IMG id=imageMain title=&quot;By philippebier... on Flickr&quot; style=&quot;MARGIN-TOP: 3px; MARGIN-LEFT: 31px&quot; height=250 alt=&quot;View Image&quot; src=&quot;http://thm-a03.yimg.com/image/cd617eeb0225b306&quot; width=188&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوان بعد از اخذ دیپلم رخت و لباسی برداشته و پولی از نامادریش قرض گرفته و برای شرکت در کنکور دانشگاهها راهی تهران می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علاوه بر دانشگاه در امتحان ورودی چند موسسه نیز ثبت نام می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قضای روزگار و قبولی حاجات در موسسه ای پذیرفته می شود و قرار می شود روزها مشغول کار باشد و عصر در آموزشکده موسسه دوره لیسانس را بگذراند و حقوق کارمندی نیز با مزایا دریافت دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوان با شادی و شعف منزلی اجاره و مختصر وسایلش را منتقل کرده و پس از استقرار نامه ای به برادر بزرگ می نگارد و ضمن اخبار خوش تقاضای لحاف و تشک و بالشی و زیر اندازی از ارث پدری می نماید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتظارش بطول می انجامد تا اینکه نامه و بسته ای کوچک از برادر می رسد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامه ای سراسر گله و شکایت تا به تقسیم ارث پدر اشاره نموده که لحاف را با خود برده ای و جوان هستی و چهار ستون بدنت سالم نیازی به تشک و بالش نداری ا اینهمه متکای بچگی ات را یادگار فرستادیم و فرشی مناسب شانت نداشتیم لذا زیلویی از میراث پدر فرستادیم والسلام !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 09:59:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
