پسر دورادور مراقب بود تا اینکه دزد را با سبدهای آماده غافلگیر می کند.
کتکش می زند و پاهایش را طناب پیچ می کند.
فاتحانه نزد پدر باز می گردد که دزد را گرفتم و پاهایش را بستم.
پدر بر سر می زند که پسر نادان این چه کاری بود که کردی ؟
دستانش آزاد است گره طناب را باز و فرار می کند.
پسر در جواب می گوید اهل همین ولایت است و اهالی اینجا را اگر پایشان ببندی بجایی نمی روند !