تبليغاتX
طنز در طنز - دزدگیر
خاطرات شخصی طنز و واقعی
چند صباحی دزدی به باغ می زد.

پسر دورادور مراقب بود تا اینکه دزد را با سبدهای آماده غافلگیر می کند.

کتکش می زند و پاهایش را طناب پیچ می کند.

فاتحانه نزد پدر باز می گردد که دزد را گرفتم و پاهایش را بستم.

پدر بر سر می زند که پسر نادان این چه کاری بود که کردی ؟

دستانش آزاد است گره طناب را باز و فرار می کند.

پسر در جواب می گوید اهل همین ولایت است و اهالی اینجا را اگر پایشان ببندی بجایی نمی روند !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 3 Dec 2008ساعت 3:20 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |