پسر بزرگ شده بود و سربازی رفته و حال در روستا گذران زندگی میکرد.
پدر و مادر دستشان تنگ بود اما امیدوار بودند.
روزی مرد با زنش خلوت میکند و صحبت ازدواج پسر پیش میآید غافل از اینکه پسر در گوشه ای به حرفهایشان گوش میدهد.
مرد میگوید به زودی چاپایمان را میفروشیم و برای پسرمان دستی بالا میزنیم.
زن خوشحال میشود و دختران دم بخت را میشمارد و صحبت شیرینشان ساعتها ادامه مییابد.
و البته قند در دل پسر آب میشود.
چند روزی میگذرد و خبری از فروش چارپا نمیشود. حوصله پسر سر میرود.
طاقت نمیآورد و به مادر میگوید : دیگر در مورد فروش چارپا با پدر صحبت نمیکنید؟!