تبليغاتX
طنز در طنز - پول عروسی
خاطرات شخصی طنز و واقعی

پسر بزرگ شده بود و سربازی رفته و حال در روستا گذران زندگی میکرد.

پدر و مادر دستشان تنگ بود اما امیدوار بودند.

روزی مرد با زنش خلوت میکند و صحبت ازدواج پسر پیش میآید غافل از اینکه پسر در گوشه ای به حرفهایشان گوش میدهد.

مرد میگوید به زودی چاپایمان را میفروشیم و برای پسرمان دستی بالا میزنیم.

زن خوشحال میشود و  دختران دم بخت را میشمارد  و صحبت شیرینشان ساعتها ادامه مییابد.

و البته قند در دل پسر آب میشود.

چند روزی میگذرد و خبری از فروش چارپا نمیشود. حوصله پسر سر میرود.

طاقت نمیآورد و به مادر میگوید : دیگر در مورد فروش چارپا با پدر صحبت نمیکنید؟!

+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 2:50 PM  توسط ابراهیم هاشمی  |