تبليغاتX
طنز در طنز - آگهی ترحیم
خاطرات شخصی طنز و واقعی

دبیر جدیدی آمده بود با قیافه ای ویژه و روشی منحصر بفرد در تدریس و رفتار عجیب و غریب.

جیبهای برآمده کتش پر از بادام زمینی و بسته سیگار.تمام مدت دهانش تکان می خورد و یک دستش گچ تحریر و دست دیگر از جیب به دهان بادام زمینی می انداخت و هر نیم ساعت سیگاری دود می کرد.

تمام ساعت کلاس تدریس بود و پرسش و تا شاگردی ملتفت مطلب نمی شد کلاس تعطیل نمی شد.اولین جلسه به محض ورودبه کلاس جدول تناوبی مندلیف را بر روی تخته رسم و هر گروه را با تعداد و مشخصات ذکر می نماید. تا اینکه یکی از شاگردان در تعداد یکی از گروهها اشکال می کند و به گمانش تعداد عناصر ۷۶ تا ۹۲ بایستی ۹۲ ـ۷۶ =۱۶  تا باشد که یکی با واقعیت ۱۷ تایی تفاوت دارد.

هر چه دبیر با انگشت یکی یکی هفده تا را می شمارد شاگرد تجاهل نموده و نمی پذیرد. و این موقعیت مسخره لبخند بر لبها می آورد و کم کم به خنده و شلوغی می کشد و شاگ

رد بر علم خود اصرار و معلم هر چه منطق بکار می برد پذیرفته نمی شود که دبیر از کوره در رفته و و شاگرد و دیگر همکلاسان که کار ار به تمسخر کشیده بودند با کشیده ای تنبیه می کند.

شاگردان در مقابل نقشه ای ماهرانه می کشند و عکسی از مدارک مربوط به دوران جوانی دبیر بدست آورده و چند روزی که تدریس نداشت برای اجرای نقشه انتخاب می کنند و با چاپ اعلامیه ترحیم و فرستادن دسته گل به منزل دبیر خبر فوت ناگهانیش را می دهند.

دبیر بیچاره در منزل مشغول استراحت بود که یکباره با سیل تلفنهای تسلیت ومواجه می شود. از دم درب منزل تا مدرسه پر بود از آگهی فوت نابهنگامش و عکسی از جوانیش بر روی اعلان.

سالها پس از آن واقعه هنوز آگهی ترحیمش به چاپ دوم نرسیده !

+ نوشته شده در  Fri 3 Jul 2009ساعت 6:38 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |