آرامش محیط توسط گاوی دیوانه بر هم خورده بود . حیوان دچار جنون گاوی شده بود و کسی حریفش نبود.
صاحبش آدم شری بود و اهالی توان مقابله و خواهش سر بریدنش را نداشتند.
ناگزیر تا گاو وارد کوچه می شد همه فرار می کردند.
روزی صاحب گله گاو دیوانه را با چند گاو دیگر به ابگیر می برد. بچه ها مشغول آبتنی بودند تا از دور مشاهده می کنند همگی بالای درخت مخفی می شوند.
پوستین یکی از بچه ها به درختی آویزان بود. گاو دیوانه تا چشمش به آن می افتد بنای ناسازگاری گذاشته و رم می کند.
کسی جلودارش نبود.
ناچار با چند گلوله خلاصش می کنند.
پس از آن رفت و آمد در کوچه ها برقرار می شود.