پسر عمو نازنین بود و همه دوستش داشتند. علاوه بر نسبت فامیلی بزرگ شدن در یک محیط بهم دلبسته شان کرده بود و دوری از هم برایشان ناگوار بود.
چون بخدمت اعزام می شود محل خدمتش بفاصله ای دور از مشهد تعیین و دیدارش تا مدتها میسر نمی شود. لذا عموزاده ها از فرصت زیارت مشهد سود جسته و به دیدارش می شتابند.
از آن سو پسر عمو نیز پی شان می گردد و این جستجوی دو سویه تنها حاصلی که دارد اینکه هیچگاه موفق به یافتن هم نمی شوند.
تا اینکه روز آخر جهت تماس تلفنی مراجعه می کنند و پشت باجه تلفنی منتظر می مانند که سربازی مشغول صحبت است و تنها پشت سرش پیداست.
دلشان پر از آشوب و نگران دیر شدن استکه به محض خروج سرباز به باجه هجوم می برند و ناگاه در کمال ناباوری با پسر عمو مواجه می شوند.
بالاخره در آن نقطه غریب و لحظه آخر همدیگر را می یابند.