تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی
چند صباحی دزدی به باغ می زد.

پسر دورادور مراقب بود تا اینکه دزد را با سبدهای آماده غافلگیر می کند.

کتکش می زند و پاهایش را طناب پیچ می کند.

فاتحانه نزد پدر باز می گردد که دزد را گرفتم و پاهایش را بستم.

پدر بر سر می زند که پسر نادان این چه کاری بود که کردی ؟

دستانش آزاد است گره طناب را باز و فرار می کند.

پسر در جواب می گوید اهل همین ولایت است و اهالی اینجا را اگر پایشان ببندی بجایی نمی روند !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 3 Dec 2008ساعت 3:20 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

هر روز مدت طولانی در ترافیک شلوغ خیابانها می گذرانید و صرف این مدت بیهوده در اتومبیل دل مشغولی و اضطراب بهمراه دارد.

می توانید با بکار بستن روشهای ساده از اوقات خود نهایت استفاده را ببرید و محیط بسته اتومبیل را تبدیل به فضایی کاربری و فعال بنمایید.

۱/دکلمه کنید حتی زیر لبی.آواز خواندن و یا سوت زدن و یادآوری آهنگهای دلخواهتان ذهن را مشغول می کند.

۲/ در باره موضوعی سخنرانی کنید و آنرا ضبط کنید. با خودتان صحبت کنید و یا کارهایی که قرار است انجام دهید با صدای بلند مرور کنید.

۳/با توجه به تعدد شبکه های رادیویی و برنامه های متنوع برنامه خاصی را دنبال کنید. از طریق پیامک و یا تلفن با برنامه ارتباط برقرار و نظر خود را بیان دارید و از واگویی نظر خودتان لذت ببرید.

۴/چند وقت است با دوستانتان تماس نگرفته اید .بهترین فرصت استکه احوال پرسی کنید و یا در پیام گیرشان پیغامی بگذارید.

۵/ممکن است طبع شعر داشته باشید .در مورد کار-زندگیتان بسراییدو شاعر باید زنده و در زمان خودش باشد.

۶/گزارشات و مقالات و کارکرد حسابتان را که فرصت نکرده اید روی لپ تاپتان آماده کنید.

۷/پادکستهای متعددی امروزه عرضه شده اند به آنها گوش دهید.صدای آشنا و ایران صدا نمونه های متنوعی عرضه کرده اند.

۸/به مسائل شهرتان اهمیت دهید.در مورد مزایای اتومبیلهای دوگانه سوز بیاندیشید و راه حل برای شهرتان ارائه دهید.

۹/ وقت نکرده اید قبوضتان را بپردازید بهترین فرصت است.طی صد ثانیه می توان قبض را از طریق تلفن همراه پرداخت نمود و یا قبوضی که پرداخته اید چک کنید.

۱۰/به جوکها و لطایف گوش کنید و بخندید تا دنیا برویتان لبخند بزند.

+ نوشته شده در  Sun 16 Nov 2008ساعت 4:40 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

پسر بزرگ شده بود و سربازی رفته و حال در روستا گذران زندگی میکرد.

پدر و مادر دستشان تنگ بود اما امیدوار بودند.

روزی مرد با زنش خلوت میکند و صحبت ازدواج پسر پیش میآید غافل از اینکه پسر در گوشه ای به حرفهایشان گوش میدهد.

مرد میگوید به زودی چاپایمان را میفروشیم و برای پسرمان دستی بالا میزنیم.

زن خوشحال میشود و  دختران دم بخت را میشمارد  و صحبت شیرینشان ساعتها ادامه مییابد.

و البته قند در دل پسر آب میشود.

چند روزی میگذرد و خبری از فروش چارپا نمیشود. حوصله پسر سر میرود.

طاقت نمیآورد و به مادر میگوید : دیگر در مورد فروش چارپا با پدر صحبت نمیکنید؟!

+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 2:50 PM  توسط ابراهیم هاشمی  |