تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی

 

رعد می غرید. برقش فضای وهم آلودی در آن غروب دل انگیز تابستانی بوججود آورده بود.

خانواده بهمراه عمویشان چند روز قبل چادر زده و بساط پهن کرده و در کنار باغشان مشغول جمع آوری محصول بادام آن سال بودند و از برکت و پر باری محصول فراوانی بدست داده بود.

دو سه روز از صبح تا شام پدر بالای درخت محصول را می تکاند و پسرها از روی زمین جمع کرده و در گونی می ریختند.

روز آخر خستگی فشارش را افزایش داده بود.اما محصول تمامی نداشت.پدر تمام درختان باقیمانده را تا بعد از ظهر تکاند اما جمع آوری بادامهای ریخته بر زمین بر عهده دو پسرش بود.هر چه نگاه می کردند بادام ریخته بر زمین بود و تمامی نداشت.

دست آخر بناچار خاک و سنگ و بادام را با هم کومه کرده و منتظر کمک پدر بودند.در زمین مجاور عمو محصولش را جمع کرده و گونیهایش  را دوخته بود .اما زمین برادر دو برابر بود و محصولش نیز بمراتب بیشتر.

عمو بر حال برادر زاده ها رقت مي آورد و به كمكشان مي شتابد. هر لحظه بر تراكم ابرها افزوده مي شود و چنانكه باران ببارد انچه محصول روي زمين مانده بهدر خواهد رفت.

پدر قابلمه اي خالي پيدا كرده و از زمين تك و توك باقيمانده ها را كه خوراك پرندگان است جمع مي كند و در آن سكوت هر دانه اي كه درون قابلمه مي اندازد انعكاسش تا آبادي مي رود.عمو هر چه برادر را به ياري مي خواند توجهي نمي كند.

ناچار زير بارش نم نم باران برادر زاده ها را مدد مي كند و در آن گرماي كار نفس گير پدر بالاي سرشان مي آيد و ته قابلمه ده - بيست دانه بادام را نشان مي دهد كه ببينيد چقدر جمع كردم .دقت نكرده بوديد !

پسر هاج و واج مي ماند كه پدر دهها كيلو بادام ريخته بر زمين زير باران را نمي بيند و تنها ده - بيست دانه دور افتاده را نشان كرده !

+ نوشته شده در  Sat 10 Oct 2009ساعت 1:44 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

 

View Image

جوان بعد از اخذ دیپلم رخت و لباسی برداشته و پولی از نامادریش قرض گرفته و برای شرکت در کنکور دانشگاهها راهی تهران می شود.

علاوه بر دانشگاه در امتحان ورودی چند موسسه نیز ثبت نام می کند.

قضای روزگار و قبولی حاجات در موسسه ای پذیرفته می شود و قرار می شود روزها مشغول کار باشد و عصر در آموزشکده موسسه دوره لیسانس را بگذراند و حقوق کارمندی نیز با مزایا دریافت دارد.

جوان با شادی و شعف منزلی اجاره و مختصر وسایلش را منتقل کرده و پس از استقرار نامه ای به برادر بزرگ می نگارد و ضمن اخبار خوش تقاضای لحاف و تشک و بالشی و زیر اندازی از ارث پدری می نماید.

انتظارش بطول می انجامد تا اینکه نامه و بسته ای کوچک از برادر می رسد.

نامه ای سراسر گله و شکایت تا به تقسیم ارث پدر اشاره نموده که لحاف را با خود برده ای و جوان هستی و چهار ستون بدنت سالم نیازی به تشک و بالش نداری ا اینهمه متکای بچگی ات را یادگار فرستادیم و فرشی مناسب شانت نداشتیم لذا زیلویی از میراث پدر فرستادیم والسلام !

+ نوشته شده در  Thu 24 Sep 2009ساعت 5:59 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |