تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی

هر روز از طرف همکارانش به سالن ورزشی دعوت می شد.اما کم رویی و حیا مانع بود.

تعریف استخر بزرگ و سالن بدن سازی و تجهیزات منحصر بفرد اداره شان را می شنید اما از رفتن خودداری می کرد.

تا اینکه اصرار همکاران بدرجه ای می رسد که ناگزیر از حضور در سالن ورزشی می شود. پس از ورود در میان آنهمه رشته یکی از همکارانش را در لباس رزمی مشاهده و او نیز از میان لباسهای آویخته لباسی همچون همکارش پوشیده و در میان آنهمه کمربند کمربند مشکی را مناسب با رنگ سفید لباس به کمر می بندد و وارد سالن می شود.

رزمی کاران با دیدنش احترام گذاشته و به ابتدای صف هدایتش می کنند.جوان با شرم و حیا حوادث را ناشی از تعارف می پندارد ولی چون وقت تمرین می رسد در مقابل کمربند قرمز بهوا بلند شده و محکم بر زمین کوبیده می شود.

ناله اش بلند می شود. گوشه ای خلوت می گزیند.با یکی از خستگان درد دل می کند.از مهمان نوازیشان گله می کند که آنهمه تعارف با این زمین کوفتن سازگاری ندارد.ایا رسم اینجاست که تازه واردان را کیسه بوکس کنند؟!

مرد نگاهی انداخته و از دارنده کمربند مشکی زمین خوردن را بعید می شمارد که جوان پی به خبط خود می برد!

 

برای مشاهده کلیک کنید

+ نوشته شده در  Wed 9 Sep 2009ساعت 7:4 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

پیام تبریک اوباما در ماه رمضان برای دیدن کلیک کنیدanimated gif

در شهری که افراد از مذاهب و فرق مختلف با صلح و صفا در کنار هم زندگی می کنند ازدواج خارج مذهب بسیار اتفاق می افتد. چه بسیار نیز این ازدواجها عامل گرایش به مذهب حقه می شود و نمونه هایی از اینکه معلم شرعیات حاصل ازدواج مادر مسیحی با پدر مسلمان باشد دیده می شود و رعایت مستحبات مذهبی نیز در این گروه بیشتر به چشم می خورد.

و البته ارواح پاک اولیای پیشین که این شهر مدفنشان می باشد در این گرایش به اصل اولیه بی تاثیر نیست.

در این محیط ماه رمضان حال و هوایی دگر دارد ومخصوصا برای کودکان جذابیتهایی خاص بهمراه دارد. بچه های یک کوچه هر روز بعد از افطار جمع شده و بهمراه برادر بزرگتر یکی از بچه ها به مسجد محل رفته و با شوقی افزون پس از نماز عهده دار پذیرایی نمازگزاران گردیده و بر هم در پخش شیرینی و چای سبقت می جستند.

فردایش شرح وقایع گذشته برای بچه های نیامده شوق مسجد را در دلشان برمی انگیخت و قرار بر ملاقات شبانه می گزاردند.

یکی از بچه های حاصل چنین ازدواجهای خارج مذهب به شوق آمده و شبی با بچه ها همراه می شود. اتفاقا همان روز مغازه نبش کوچه باغچه مقابل را گلکاری کرده و حفاظ بلندی نیز می بندد. در تاریکی شب بچه ها راهی می شوند و از شوق با هم مسابقه دو گذاشته و بر حسب تصادف همان پسر بهنگام پریدن از باغچه تازه کاشته پایش به حفاظ بر خورد و نقش زمین می شود.

 هر چند بسختی زخم برداشته بود با جسارت بلند می شود و لنگ لنگان آویخته به دوش دو تن از دوستانش راهی مسجد می شود و نمازی می خواند و با همان پای زخمی پای منبر می نشیند و به نحوه پذیرایی دوستانش با حسرت می نگرد .

پس از بازگشت مادر چون پای زخمیش را مداوا می کند شماتت می کند که نگفتم مسجد بما سازگار نیست !

 

+ نوشته شده در  Fri 28 Aug 2009ساعت 7:16 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

برای دیدن کلیک کنید

بتازگی عروس جوانی را به خانه آورده بودند و طبق معمول مادر شوهر فرمان می راند و عروس اطاعت می کرد.

تمام کارهای منزل از ریز و درشت بر عهده اش بود. از صبح تا شام رفت و روب پخت و پز و شستشو و ماست بندی و نانوایی و تر و خشک کردن بچه ها بر گرده اش بود.

چند روز اول بدینگونه می گذرد تا به منزل آشنا شود.روزی به پستوی خانه راه می یابد. کوزه گردو جلب نظرش می کند.-برای حفاظت از آسیب موش گردو را در کوزه های دهانه باریک انبار می کردند- دست در کوزه کرده و گردویی در مشت می گیرد.

تا می خواهد دستش را بیرون آورد دست مشت شده مانع می شود.

ساعتی در انبار گرفتار می شود حجب وحیا مانع استمداد می شود تا اینکه خانواده متوجه غیبتش شده و پی اش می گردند.

عروس گریان را با دستی در کوزه می یابند. به چاره جویی بر می خیزند. از چرب کردن دست و آب صابون و ... اما دست همچنان گرفتار است.

دنبال حکیم می فرستند.

حکیم تا وارد می شود به فراست موضوع را در می یابد.بریدن دست از مچ را تجویز کرده و فورا چاقویی درآورده و بر مچ عروس می نهد تا شروع به قطع دست کند.

زن جوان تا درد چاقو را حس می کند گردو را رها کرده و دست را بیرون می آورد!

+ نوشته شده در  Sun 23 Aug 2009ساعت 11:42 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |