تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی
برای دیدن کلیک کنید

 

پروردگار بندگان محبوب خود را در میان مردم پنهان کرده است .هیچ فردی را حقیر مشمارید شاید همان فرد بنده محبوب خدا باشد.

پس از عمری توفیق زیارت خانه کعبه نصیبشان شده بود. با اقوام دیده بوسی کردهو حلالیت طلبیده و راهی سفر حج می شوند.

اعمال را با خلوص نیت و درستی ادا می کنند اما در مرحله آخر شبی در خواب الهام می شود که حجش مقبول نیست تا از فلان بنده اش حلالیت بطلبد!

مرد سراسیمه از خواب می پرد. به کنکاش در خاطراتش می پردازد که چه بی حرمتی به بنده پروردگار روا داشته . جز آنکه زیر دستش بوده و گاهی به مقتضای حال در اداره به او تشری زده و تندی کرده و اکنون قبولی حجش در گرو رضایت این بنده گمنام قرار گرفته.

بزحمت با منزل تماس گرفته و کسانش را بدنبال آن فرد می فرستد و شماره تلفنش را بدست آورده و با زاری و التماس  از راه دور حلالیت می طلبد.

شب بعد همسرش به خواب بشارت قبولی حجشان را می شنود و مرد شگفت زده از حکمت پروردگار چون به میهن باز می گردد کارمند زیر دستش را دیگر نمی آزارد!

 

+ نوشته شده در  Fri 14 Aug 2009ساعت 7:10 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

 

معذوریتی رخ داده و چند صباحی مجبور بودند از گرمابه استفاده کنند.

دو پسر نوجوان خانواده هر چند روز به گرمابه خصوصی رفته و تن می شستند.

پدر از گرمابه عمومی تعریف می کند و وصف شان می نمود.اما شنیدن کی بود مانند دیدن.

روزی پدر دو کودکش را چون از مدرسه بازمی گردند به گرمابه عمومی برده و به دلاک می سپارد و خود پی کار می رود.

با ورود  به محیط نا آشنا دو کودک ابتدا به اطراف نظری می اندازند از کمدهای سرتاسری و اجاق هیزم سوز و دور تا دورش هوله های آویخته و مرد حمامی پشت دخل ایستاده و گنبد عظیم و حوض ماهی و فواره و سماور ذغالی و عطر چای دارچین.

غرق تماشا جامه بدر کرده و هوله ای بخود بسته و پسر بزرگتر دست برادر کوچکش را گرفته و با وسایل حمام و کیسه لباس از دالانی گذشته و وارد صحن می شوند و منظره ای تماشایی می بینند. ظرفهای بزرگ آب گرم و مردان هر یک به گوشه ای مشغول نظافت تن و مردی در حال مشت و مال مشتریان و دور تا دور درهای دوش خصوصی.

در همان حین از اولین در مردی خارج می شود و دو پسر از خدا خواسته زود وارد می شوند و در را پشت سر می بندند.

تعجیل در ورود و تنگی جا باعث می شود که شانه شان به دیوار ساییده و برادر بزرگتر با مشاهده دیوار کثیف و تیره به برادر کوچکتر بگوید که حتما مردم خودشان را به دیوار می سابند و از کیسه و لیف استفاده نمی کنند که اینهمه کدر شده.

در این حین برادر کوچکتر دست برده  شیر آب را باز کند که دسته شبر از جا کنده شده و آب فوران می کند و تا سقف می جهد و از آنجا بر روی دوش همسایه ریخته و صدای سوختم سوختم بلند می شود.

برادر بزرگتر بزحمت دسته شیر را گرفته و سر جایش می نهد .پوست دستش کمی تاول می زند. بعد به فکر می افتند که کیسه لباس را کجا جای دهند و تنها جای ممکن بالای دیوار به نظرشان می آید. پسر بزرگتر قلاب گرفته و پسر کوچکتر بر روی دوشش رفته و کیسه لباس را بالای دیوار سه متری می گذارد.

دو پسر خود را در آن جای تنگ شسته و آماده خروج می شوند که یکباره دلاک بدون اجازه در را باز کرده و مخاطبشان قرار می دهد.

پسرها از این رفتار بی ادبانه ناراحت می شوند اما به روی خود نیاورده و با لبخندی مرد را به عقب می رانند. مرد چند لنگ آورده به پسرها می گوید کمدتان را گشتم هیچ لباس و هوله ای نیاورده بودید برایتان لنگ آوردم بفرستم از منزل برایتان لباس بیاورند؟ پسر مبهوت از اینکه کلید کمد در دستش کمد را بی اجازه باز کرده اند.

پسر اشاره ای به بالای دیوار بلند می کند و کیسه لباسها را نشان می دهد. مرد با تعجب نگاه می کند. 

در طول دوران خدمتش چنین اتفاقی را شاهد نبود.چنان عقب عقب می رود که انگار دو مریخی را دیده. پشتش در را محکم می بندند. بعد کیسه لباس را پایین آورده و لباس پوشیده و در میان تعجب جماعت از صحن حمام خارج می شوند.

حمامی ایستاده پشت دخل تا دو پسر بچه را کت و شلوار پوشیده و مرتب و تمیز می بیند که از در ارهرو صحن حمام وارد می شوند از شدت تعجب می نشیند و پسرها نیز بی تامل ساک را از کمدشان برداشته و لنگها را پس داده و از آن مکان غریب می گریزند.

با اینکه عقیده داشتند پاک نشده اند عطای حمام عمومی را برای همیشه فراموش می کنند.

+ نوشته شده در  Sat 25 Jul 2009ساعت 8:32 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |