
اوزان مورد استفاده درم بود و هفته و باتمان.یک درم گوشت مصرف یک وعده خانواده بود و یک هفته آرد مصرف هفتگی.
هر روز کاسه ای برداشته و از قصابی یک درم گوشت گرفته و ظهر آبگوشت عالی بار گذاشته و با لذت نوش جان می کردند و البته این غذای طبقه متوسط به بالا بود و طبقات پایین و فرودست بزحمت نانی بدست می اوردند.طوریکه به سال قحطی دستمزد کارگر چند قرص نان بود و یا کاسه ای آرد.
قرارشان با قصابی بر اساس چوب خط بود که هر روز بر دفتری علامت مخصوص می گذاشتند و به فصل درو محاسبه و از محصول می پرداختند.
رقابت بین دو قصابی در جلب همان تعداد اندک مشتری نیز قابل توجه بود.
قصابی برای جلب مشتری بیشتر قیمت گوشت را ارزان می کند اما آخر کار موقع حساب دادن حساب مشتریان بیشتر از قبل می شود. هر چند کنکاش می کنند و در دفتر می نگرند متوجه دغل کاری او نمی شوند.
جوانی رند متوجه دستکاری در دفتر حساب و کتاب می شود با قصاب قرار می گذارد به این شرط مشتریش می شود که در دفتری مخصوص علامت بگذارد و آنرا نزد خود نگاه دارد و از دسترس قصاب خارج باشد. قصاب برای پرهیز از رسوایی می پذیرد.
دبیر جدیدی آمده بود با قیافه ای ویژه و روشی منحصر بفرد در تدریس و رفتار عجیب و غریب.
جیبهای برآمده کتش پر از بادام زمینی و بسته سیگار.تمام مدت دهانش تکان می خورد و یک دستش گچ تحریر و دست دیگر از جیب به دهان بادام زمینی می انداخت و هر نیم ساعت سیگاری دود می کرد.
تمام ساعت کلاس تدریس بود و پرسش و تا شاگردی ملتفت مطلب نمی شد کلاس تعطیل نمی شد.اولین جلسه به محض ورودبه کلاس جدول تناوبی مندلیف را بر روی تخته رسم و هر گروه را با تعداد و مشخصات ذکر می نماید. تا اینکه یکی از شاگردان در تعداد یکی از گروهها اشکال می کند و به گمانش تعداد عناصر ۷۶ تا ۹۲ بایستی ۹۲ ـ۷۶ =۱۶ تا باشد که یکی با واقعیت ۱۷ تایی تفاوت دارد.
هر چه دبیر با انگشت یکی یکی هفده تا را می شمارد شاگرد تجاهل نموده و نمی پذیرد. و این موقعیت مسخره لبخند بر لبها می آورد و کم کم به خنده و شلوغی می کشد و شاگ
رد بر علم خود اصرار و معلم هر چه منطق بکار می برد پذیرفته نمی شود که دبیر از کوره در رفته و و شاگرد و دیگر همکلاسان که کار ار به تمسخر کشیده بودند با کشیده ای تنبیه می کند.
شاگردان در مقابل نقشه ای ماهرانه می کشند و عکسی از مدارک مربوط به دوران جوانی دبیر بدست آورده و چند روزی که تدریس نداشت برای اجرای نقشه انتخاب می کنند و با چاپ اعلامیه ترحیم و فرستادن دسته گل به منزل دبیر خبر فوت ناگهانیش را می دهند.
دبیر بیچاره در منزل مشغول استراحت بود که یکباره با سیل تلفنهای تسلیت ومواجه می شود. از دم درب منزل تا مدرسه پر بود از آگهی فوت نابهنگامش و عکسی از جوانیش بر روی اعلان.
سالها پس از آن واقعه هنوز آگهی ترحیمش به چاپ دوم نرسیده !
آرامش محیط توسط گاوی دیوانه بر هم خورده بود . حیوان دچار جنون گاوی شده بود و کسی حریفش نبود.
صاحبش آدم شری بود و اهالی توان مقابله و خواهش سر بریدنش را نداشتند.
ناگزیر تا گاو وارد کوچه می شد همه فرار می کردند.
روزی صاحب گله گاو دیوانه را با چند گاو دیگر به ابگیر می برد. بچه ها مشغول آبتنی بودند تا از دور مشاهده می کنند همگی بالای درخت مخفی می شوند.
پوستین یکی از بچه ها به درختی آویزان بود. گاو دیوانه تا چشمش به آن می افتد بنای ناسازگاری گذاشته و رم می کند.
کسی جلودارش نبود.
ناچار با چند گلوله خلاصش می کنند.
پس از آن رفت و آمد در کوچه ها برقرار می شود.