تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی
Marriage Secrets

خواستگاران محترم درب خانه را از پاشنه کنده بودند و رفت و آمد آشنا و غریبه به منزل ادامه داشت و طبیعی بود که هر خانواده دختر دم بخت دار انتظار چنین روزی را بکشد.

این روند ادامه داشت تا اینکه با رسیدن ایام محرم رفت و آمدها قطع می شود و دل پر آشوبشان کمی آرام می گیرد.

صبح روز دهم  محرم که از همه جا صدای عزا و نوحه خوانی بلند بود یکباره زنگ در بصدا در می آید.در آن تاریک روشن هوا جوانی پدر خانواده را دم در فرا می خواند.

مرد با جوانی روبرو می شود که خود را با نام معرفی و شروع به پرسش از وضعیت خانوادگی و در آمد و مال واموال مرد می کند.

مرد بگمانش که برای تحقیق و گزینش فرزند خانواده آمده اند سوالات را بدرستی پاسخ می گوید. اما کم کم از سوالات خصوصی جوان مضطرب می شود و منظور  از این پرسش ها را در نمی یابد که با تقاضای ازدواج جوان با دخترش در جلوی درب غافلگیر می شود.

مرد هاج و واج می ماند .از این اتفاق غریب و مواجهه با جوانی تنها و نا آشنا که صبح زود محرم را برای عمل خیر برگزیده و نتوانسته تا پایان ماه محرم صبر کند خواب از سر پدر دل نگران آینده دخترش می پراند.

بزحمت جوان سمج را راضی می کند که تاپایان عزاداری صبر کند وبا قرار قبلی  با خانواده مشرف شوند. و شرحی از رسوم خواستگاری بیان می دارد و جوان را به حفظ سنن ترغیب می کند.

پس از رفتن جوان پدر دلشکسته دست بدعا برمی دارد و از این خیل ریز و درشت خواستگاران به پروردگارپناه می برد ومخصوصا این آخری که با  اعمال عجیبش غصه اش را افزون می کند.

این دعای پدر در فرج را گشوده و قرارشان با جوان تودیع نمی شود و همسری لایق برای دختر پیدا می شود.

و بالاخره جوانی که صبح روز عزا را برای خواستگاری مغتنم می شمرد چگونه همسری خواهد یافت؟!

+ نوشته شده در  Tue 2 Jun 2009ساعت 8:37 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

MyTasvir.com-Free Image Hosting">

هر سال اهالی روز اول عید جمع شده و طی یک رای گیری متمدنانه کدخدا و میرآب و پیشکار و دیگر صاحب منصبان را برای سال آتی انتخاب کرده و مقامشان را تحویل داده و سال نو را به خوبی و خوشی آغاز می کردند و این همه پرسی با آزادی و بدون در نظر گرفتن حب و بغض شخصی صورت می گرفت و تنها آبادانی ولایت و لیاقت افرادی که بر می گزیدند مد نظر بود.

فرزندانی نیز که این صحنه ها را می دیدند به اصول دموکراسی متمایل می شدند و طبعا در منزل پیروی والدین را سخت تر می کردند و کمتر فرمان می بردند. از جمله دختری که هر روز غذای مدرسه اش را خود آماده می کرد و غذای دلخواهش را به همراه می برد و البته این غذای کودکانه مایه سرافکندگی والدین بود اما کو گوش شنوا.پدر سرکوفت می زد که با این غذا حتما همسر مرد فقیری خواهد شد. اما دختر آزادی را پاس می داشت و خرافات را هیچ می شمرد.

سالها بعد همسر یکی از افسران نامی و شجاع و متمول مملکت می شود و فرزندانش پزشکانی متبحر و از فواید آن غذای کودکانه اینکه بر سر سفره رنگینش همیشه حسرت آن غذا بود!

+ نوشته شده در  Fri 22 May 2009ساعت 5:52 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |