تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی
Antarctica adventure travel, Antarctica educational cruises, Antarctica eco travel, Antarctica expedition cruises, Antarctica luxury trips

پسر عمو نازنین بود و همه دوستش داشتند. علاوه بر نسبت فامیلی بزرگ شدن در یک محیط بهم دلبسته شان کرده بود و دوری از هم برایشان ناگوار بود.

چون بخدمت اعزام می شود محل خدمتش بفاصله ای دور از مشهد تعیین و دیدارش تا مدتها میسر نمی شود. لذا عموزاده ها از فرصت زیارت مشهد سود جسته و به دیدارش می شتابند.

از آن سو پسر عمو نیز پی شان می گردد و این جستجوی دو سویه تنها حاصلی که دارد اینکه هیچگاه موفق به یافتن هم نمی شوند.

تا اینکه روز آخر جهت تماس تلفنی مراجعه می کنند و پشت باجه تلفنی منتظر می مانند که سربازی مشغول صحبت است و تنها پشت سرش پیداست.

دلشان پر از آشوب و نگران دیر شدن استکه به محض خروج سرباز به باجه هجوم می برند و ناگاه در کمال ناباوری با پسر عمو مواجه می شوند.

بالاخره در آن نقطه غریب و لحظه آخر همدیگر را می یابند.

 

+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 9:59 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

بازدید اوباما از مسجد استانبول

+ نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت 11:13 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

هایدی همچنان خاطره انگیز است.

معلم سخت گیری بود. شاگرد پروفسور هشترودی و بکار آموزگاری دل بسته. عاشق آموزگاری بود. شاگرد باید درسش را می آموخت و این هیچ شوخی بردار نبود.

تمام ساعت کلاس پر بود از درس و پرسش و حل تمرین.و لحظه ای را بهدر نمی داد.از ابتدای سال تا انتها تنها غافلگیرانه یک جلسه را به مرور دفاتر تمرین دانش آموزان اختصاص می داد و تنبیه و جریمه سختی در انتظار متخلفان بود. این عمل باعث می شد که شاگردان همواره تمرینات را حل کنند و از آن ساعت شوم واهمه داشته باشند.

پسر نیز همیشه تمرینات را بطور کامل انجام می داد و چون در ابتدای ردیف اول می نشست همواره خطر بیخ گلویش بود .لذا دفترش همیشه پر و پیمان بود. تا اینکه در آن روز بخصوص معلم یکباره وارد کلاس شده و بی مقدمه دفتر پسر را بدست گرفته و تند ورق می زند و او سالم از خطر می جهد.

نفر کناری را بپای تخته سیاه می خواند  و نفر سومی پنجاه بار جریمه و لگدی نوش جان می کند و همینطور تا آخر کلاس کسی از کتک و جریمه جان سالم بدر نمی برد.

پس از اتمام کلاس چون محاسبه می کنند تا جلسه بعد که بایستی جرایم را تحویل دهند چنانکه شبانه روز نیز بنویسند بزحمت تمام می شود لذا تنها فردی که از خطر جسته بود نیز ناچار به مشارکت در نوشتن جریمه دوستان می شود.

مرد بزرگی بود که معلمی را بر تمام افتخارات زندگی برتری داد.

 

 

+ نوشته شده در  Sun 26 Apr 2009ساعت 10:20 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

La Rose des vents Monaco

زمین ارث پدری بود .فرزندش هر از گاهی محصولی از آن برداشت می کرد تا اینکه تصمیم به آبادانی آن گرفته و یک چهارم زمین را به داماد می فروشند و ربع دیگر را به فرزند بخشیده و آبادش می کنند.

با توسعه شهر زمین داخل محدوده شهر و کنار بزرگراه واقع می شود. چند سالی با زحمات نوه بزرگش محصولی برداشته و سبزی و سرزندگی آن حفظ می شود.

پس از فوتش فرزند تصمیم می گیرد تکلیف زمین را مشخص کند. داماد خود را مالک ربع زمین می دانست . دختر خود را وارث و پسر علاوه بر بخشش مادر وارث نیز بود.

پسر فورا زمین را تقسیم و قطعات مرغوب را به خود اختصاص می دهد و برای دامادشان تنها سهم وارث تعیین می کند و قطعات نامرغوب.

این تقسیم ناعادلانه جدایی بینشان می اندازد و هر یک دیگری را مسئول زیانکاری خود می داند.

تنها نوه بزرگ که سالیان زحمت زمین را کشیده بود فراموش می شود و هیچگاه بهره ای نمی برد !

+ نوشته شده در  Tue 21 Apr 2009ساعت 10:24 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |