تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی

 

 

بانک مورد حمله سارق مسلح واقع می شود.

چند تیر هوایی شلیک و با تهدید گاو صندوق را خالی کرده و در مدتی کوتاه از بانک خارج می شود.

کارمندان و مشتریان از ترس قادر به هیچ عکس العملی نمی شوند. تا سارق با ساک پول از بانک خارج می شود مامور شهرداری  که در آن حوالی مشغول کار بود به رویش پریده و بر زمینش میزند و تحویلدار زود پریده و ساک پول را برمی دارد و در را پشت سرش قفل می کند.

اما سارق بلند  می شود و با شلیک چند گلوله مردم را متفرق می کند و چون در بانک  را بسته می یابد فرار می کند.

عمل تحویلدار را بصورت گزارشی شجاعانه مخابره و از مرکز برایش بیست تومان جایزه تعیین می شود.

 یکی از همکاران زبل که دل خوشی از خود نمایی همکارش نداشت در خبر جایزه دستکاری کرده و یک صفر به مبلغ اضافه می کند و همکاران به تصور مبلغ هنگفت تقاضای سور می کنند.

رستوران مجللی در نظر گرفته و همگی مهمان می شوند. صورت حساب نوزده تومان می شود .همکار زبل به یک تومان باقی نیز رحم نکرده و تقاضای بستنی می کند.تحویلدار شجاع نیز به پشتوانه جایزه موهوم خم به ابرو نیاورده و از جیب مبارک همه را می پردازد.

تا اینکه جایزه به حسابش واریز می شود و نقشه زیرکانه همکارش آشکار می شود.

آن شجاعت کاذب نه تنها حاصلی نمی آورد بلکه تحمیلی بر مخارج دیگر نیز می شود.

+ نوشته شده در  Sun 29 Mar 2009ساعت 8:40 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

شوخ طبعی اش حرف نداشت. همه مزه ملیح و نمکین شوخی هایش را چشیده بودند. شوخی هاییکه گاه همه را بهم می ریخت و تا حقیقت ماجرا آشکار شود نقل و حدیثهایی موجب می شد و گرفتاریها پدید می آورد و عامل ماجرا خوشحال از این فتح الفتوح در دل شادمانیها می کرد و در نهان به سادگی مردم ریشخند می نمود.

چون در مجلسی حاضر می شد به آرامی با بغل دستی ها مشغول صحبت می شد و طنزی بکار می برد که دقیقه ای بعد مرد متوجه نیشش می شد و به آهستگی و سر در گریبان از جا برخاسته و در گوشه ای سر به تفکر فرو می برد و دیگری جایش می نشست و ربع ساعتی بعد او نیز گرفتار شده و دست پاچه عرق کرده از نیش طنز مرد جایی دیگر امان می یافت.

و همین کار را نیز در اجتماع نیز انجام می داد. چون در خیابان با آشنایی برخورد می کرد چنان سر کارش می گذاشت که تا هفته و گاه ماهی دنبال نخود سیاه بود و پیدا نمی کرد.

روزی پسر بچه یکی از اقوام را جلوی مدرسه شان ملاقات می کند و با زبان کودکانه به پسرک مژده می دهد که چلچله ای در منزلشان متولد شده زود خود را برساند.

پسرک خوشحال به منزل می آید و جوجه را می طلبد و در مقابل انکار پدر و مادر اصرار می کند و کار به گریه و قهر می کشد و پدر و مادر بچه چلچله را تعبیر نابجا کرده و با خویشی وصلت را بهم می زنند و دامنه شوخی مرد چنان بالا می گیرد که موضوعی پوچ دودمانی را آشفته می کند.

تنها پس از دو - سه ماه معلوم می شود که دل خوشکنکی برای پسرک منظور بود.

+ نوشته شده در  Sat 21 Mar 2009ساعت 7:31 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |