تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی

جوان ورزشکار بود.فرزند لوطی شهر .پشت بسیاری از پهلوانان به خاک مالیده و نام پدر زنده نگه داشته. یکه تاز میدان بود و آوازه اش در شهر پیچیده و کسی هم آوردش نبود.

به شور جوانی به یک نظر عاشق می شود و با اطمینان به لیاقت خود همان شب به خواستگاری می رود. پدر زن مغرور اعتنایی نمی کند و در مقابل اصرار جوان شرطی می گذارد که با عروس خانم کشتی بگیرد چنانکه برنده شد علاوه بر قبولی درخواست یک پیکان آن روزگار نیز جایزه دارد ولی اگر عروس برنده شد اختیار انتخاب با دختر است.

جوان شرط را آسان می یابد و آماده می شود اما در کمال ناباوری دختر بالای سرش بلند کرده و بر زمینش می کوبد.

جوان لوطی که کسی هم آوردش نبود در مقابل دختری بهزانو در می آید.

ایندو پنجاه سال استکه بخوبی و خوشی با هم زندگی می کنند و فرزندانشان از قهرمانان ورزش کشورند.

+ نوشته شده در  Thu 12 Mar 2009ساعت 6:27 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

 

بیماری و تب بین اهالی شایع شده بود.همگی را در اطاقی جمع و بستری کرده بودند.

برادر خوانده پدر بزرگ نیز چون اهل و عیالی نداشت مسئول پرستاری از آنان بود.

شب و روز از بیماران پرستاری می کرد و خواهشهای ریز و درشتشان را اجرا می کرد.

بعد از چند روز پرستاری از زور خستگی و بیخوابی امانش برید.

چون بیماری آب خواست -کوزه آب یخ لب پنجره بود- گفت هر که آب خواهد لب پنجره است بردارد و بنوشد.

از آن به بعد بیماران آه و ناله را قطع کردند!

+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 8:19 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

animated gifپسر دانشجوی برق بود و در طبقه پائین منزل آزمایشگاهی برای خود ترتیب داده بود. تخته سیاهی بر دیوار کوبیده و میز بزرگی پر از قطعات الکترونیک و دل و روده رادیو و تلویزیون بیرون ریخته انباشته و گوشه ای نیز ابزار کیمیاگری برپا کرده و لوله هایی بهم پیوند داده و چراغهای الکلی تعبیه کرده و مشغول اسطرلاب سیماب و طلا.

 برادر  و خواهر کوچکتر نیز برسم بچه های آن دوران جوجه هایی را پرورش داده و بزرگ کرده بودند و حال

مرغ و خروسشان جزوی از اعضای منزل بشمار می آمدند و براحتی در منزل رفت و آمد می کردند و کسی جلو دارشان نبود و بچه گربه دست آموز خانه نیز با آنها کنار آمده و با شیطنت های خود اهل منزل را شادمان می کرد.

 پیش آمد که طبقه بالای منزل را تعمیر کنند لذا برای مدتی طبقه پائین را برای سکونت برمی گزینند.در سالن بزرگ مبلمان منزل را چیده و آزمایشگاه و وسایلش نیز بجای خود محفوظ می ماند.

روزی پیرمرد شریفی از آشنایان بدیدارشان می آید.پدر خانواده شربتی تعارف می کند که از طبقه بالا کارگران فرا می خوانندش ناچار با عذر خواهی پیرمرد را تنها میگذارد و به طبقه بالا می رود.اما بازگشتش به طول می انجامد.

پیرمرد چشم به اطراف می اندازد.تخته سیاهی پر از فرمول و اشکال عجیب مقابل دیدگانش بعد سمت راست میزی پر از رادیوهای اوراقی و تلویزیونهایی که برفک می زدند که مرغ و خروس همچون دو عاشق و معشوق با کمال آزادی وارد می شوند و جلوی پیرمرد لحظه ای ایستاده و نگاهش می کنند و بعد در مقابل دیدگان ناباورانه پیرمرد هر کدام بر مبلی جلوس کرده و به مرد خیره می شوند.

در این حین سوزشی در انگشت شصت احساس می کند .نگاه می کند .بچه گربه خانواده دارد انگشتش را گاز می گیرد.مرد چندشش می شود .زود پاها را جمع می کند.بچه گربه کمی نگاهش می کند واکنش مرد را می آزماید .بعد چند پشتک می زند و چون واکنشی نمی بیند گلوله نخ را پیدا کرده و بازیگوشی می کند و مرد متحیر از حرکات عجیب و اوضاع غریب خانه نگاهش متوجه سقف می شود که خفاشی آویزان از کرکره پنجره که بچه های منزل پناهش داده بودند مشاهده می کند دلش آشوب می شود. تا بچه گربه را گرفتار در ریسمان و نخ به دست و پا پیچیده می بیند فرار را بر قرار ترجیح می دهد.

+ نوشته شده در  Mon 23 Feb 2009ساعت 8:48 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 


گاه تقارن خرافه وواقعیت چنان بهم پیوند می خورد که خاستگاه خرافه درست می نماید.

پسراز دو روز تعطیلی استفاده کرده و راهی موطن اش می شود.

در اتوبوس مسافر کنار دستی اشاره ای به جاروی بالای سر راننده کرده و به نحسی آن می پردازد و اینکه این سفر سرانجام نخواهد داشت.که وجود جارو در بالای سر راننده نحس است.

پسر به روی خود نمی آورد و سرگرم تماشای مناظر بیرون می شود.و از اینکه چنین حادثه ای رخ دهد در دل به خوش باوری مرد می خندد.اما پس از ساعتی یکباره صا=دایی بلند می شود و بدنبالش اتوبوس متوقف می شود.

پس از وارسی معلوم می شود چنان خرابی ای روی داده که اتوبوس تا چند روز زمین گیر است.

آن روز در تاریکی شب بزحمت وسیله ای یافته و بدیارش باز می گردد.اما همواره در این تقارن حادثه و وجود جاروی نحس که از تصادفات بوده تامل می کرد!

 

+ نوشته شده در  Sat 21 Feb 2009ساعت 7:40 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |