زن بانوی بخشنده آبادی بود.مهربان بسیار مالدار و داننده.
آگاه به رموز داروهای گیاهی .تمامی گیاهان دارویی را می سپرد برایش جمع می کردند.
برایگان دارو تجویز می نمود.
آگاه به اقتصاد و سرمایه گذاری که چه بسیار خیرات را به مدد سرمایه گذاریهایش به انجام می رساند. پناه دختران یتیم و مادری با محبت .فرزندانش را بسیار دوست می داشت.
زن عروس مقتدرترین مردان سرزمینش بود.دو برادرش در راه وطن جانفشانی کرده و جزو شهدای راه آزادی وطن بودند.
زمستان سرد آن سال برف تا لب پنجره ها رسیده بود. زن گویا از واقعه ای خبر داشت. مئام به کارهای ناتمامش رسیدگی می کرد.
آن روز تا شب با فرزندانش گذراند و به حرفهایشان گوش سپرد.دیر وقث شب به بستر رفت.
صبح بچه ها با شیون اهل خانه از خواب پریدند.
پسر بزرگش چند ده کیلومتر دورتر خوابش را می بیند و چون به فراق مادر تعبیر می کند گریه بر چنان فرشته ای امانش نمی دهد.
بزحمت با پارو راهی میان برفها باز می کنند و یکی از فرشتگان خدا را به خاک می سپارند.
فرشته ای که تا آخرین لحظه نکویی کرد.
پسر پس از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل عازم تهران بود.
برادر خطرات راه را گوشزد می کند .از جمله مخاطرات سفر با قطار.و اینکه وقتی در تهران از قطار پیاده می شوند شخص خوش لباسی جلو آمده و مودبانه می خواهد در بردن چمدانها کمک کند.
مبادا اعتماد نموده و چمدانش را بدستشان بسپارد که گرگانی در لباس میش اند.
پسر آویزه گوش می کند.
در ایستگاه راه آهن تهران پیرمرد تاجری که با هم همسفر بودند با دیدن بار و بندیل پسر و به زحمت افتادنش جلو آمده و می خواهد کمک کند.
اما پسر با یادآوری توصیه های برادر مقاومت نموده و مرد را از خود می راند.
مرد متوجه سوئ ظن پسر می شود .می گوید من پیر مرد تاجر چه چشمداشتی به وسایلت می توانم داشته باشم !تنها می خواهم کمکت کنم.
اما پسر همچنان کمک مرد را قبول نمی کند.
مرد راه خود پیش گرفته و می رود.
بعدها که پسر عهده دار مدیریت اداره ای می شود و با مرد تاجر دوباره روبرو می شود ناچار خود را از دیدگانش مخفی می کند.
رشادتش در مصاف با ترکها مدال افتخار برایش به ارمغان آورده بود.
هر روز راننده با جیب از منزل سوارش نموده و به پادگان می برد و عصر همان راه را برمی گرداند.
آن روز در گرمای تابستان سرشان حسابی شلوغ بود.
بعد از اتمام کار سوار ماشین می شود .راننده هر چه استارت می زند ماشین روشن نمی شود. سربازها جمع می شوند و ماشبن را در طول پادگان چند بار عقب و جلو میبرند.
اما ماشین همچنان خاموش بود.سربازی ساده دل از گرد راه می رسد. جمع گرما زده و خیس عرق را نگاهی انداخته و می پرسد "ماشین بنزین دارد ؟"
پس از بررسی باک خالی بنزین حسرتی می ماند از عرقی که زیر آفتاب ریختند!

سید پاک و خالصی برمی گزینند و برای آوردن آب ملخ روانه اش می کنند.
این مرد زکی بدون اینکه با کسی سخن گوید سفرش را آغاز می کند و از هفت کوه و هفت رودخانه می گذرد تا مقصود را به چنگ آورده و با ظرفی از آن آب باز می گردد.
بدنبالش پرندگانی ظاهر می شوند و شروع به شکار ملخها می کنند و چون منقارشان به هم می چسبد در آب ملخ فرو می برند و پاک می کنند و به این ترتیب تمام ملخها صید می شوند و مهلتی برای تخمگذاری نمی ماند.
بهار وتابستان فصل کشت و کار است و همگی مشغول زراعت.چون محصول جمع آوری می شود و دست رنج حاصل می آید تدارک جشن می بینند و پشت سر هم زیارت مشهد الرضا و یا مجلس عروسی فرزندان.
مراسم عروسی مانند هر جایی اینجا نیز شکوه خاصی دارد.در این وادی نیز تمامی اهالی دعوتند و خرد و کلان تمام تعارفات را کنار گذاشته و با مشارکت هم مجلسی می آرایند. سوری داده می شود و نسلی تداوم می یابد. هال بزرگ منزلی را مرتب کرده و مجلس آماده می شود.ده - دوازده گوسفند ذبح کرده و آشپزی مشغول تدارک ولیمه می شود.موسیقی عاشقی نواخته می شود و البته بزرگان دسته های نمایش نیز دعوت می کنند .بطوریکه در دهه بیست شعبده بازی را از تهران به مجلس عروسی آورده اند.
آب گوشت جداگانه جداگانه لپه جداگانه و گوشت جداگانه طبخ می شود . بهنگام پذیرایی سفره ای پهن می کنند. سر تا سر نان می گذارند و کوزه های آب و کاسه های نمک . موقع صرف غذا برای هر نفر کاسه ای غذا می آورند.در هر کاسه آشپز ابتدا ملاقه ای آب گوشت می ریزد بعد مقداری لپه از ظرف دیگر وتکه ای گوشت. همگی به این ترتیب مهمان می شوند و پس از صرف غذا دلاک آبادی و در این موارد همه کاره حوله ای به کمر بسته و دسته ای چوب جاروی تمیز بجای خلال دندان به سمت دیگر وآفتابه لگنی در دست وارد می شود و ابتدا خلال دندان تعارف می کند و سپس آب ریخته دستشان را می شویند ودر نهایت با حوله دستشان را خشک می کنند و بهمین ترتیب تمام مجلس را خدمت می کند.


چند خدمتکار عهده دار کارهای منزلش بودند و خود از صبح تا شام مشغول امر و نهی.
دیگر آمرانه صحبت کردن عادتش شده بود و به نزدیکانش نیز فرمان می داد.چون مهمانش می شدند بقدری خواهشهای ریز و درشت صادر می کرد که میهمان از پا درمی آمد و فرصت نمی کرد لحظه ای نشسته و سر صحبت باز کند.
زن برادرش بندرت منزلشان می رفت.و روزی که بناچار لختی آنجا می آساید از لحظه ورود عمه خانم پی فرمایشات می فرستد.به فلان خدمتکار بگوید آب در غذا کم بریزد و بار دیگر شیرینی تازه پخته شان را بچشد و بر خمیر نان نظارت کند که نوکران خوب عمل آورند. سری به تنور بزند که دود نکند و تا زن برادر می خواست لحظه ای بنشیند و حال عمه خانم را جویا شود عمه خانم بلندش کرده و با قربان صدقه پی کاری می فرستاد و میهمان را تا شب به بیگاری می گرفت.
زن برادرنیز آن روز بقدری فرمایشات انجام می دهد که از پا می افتد و دیر وقت به منزل بر می گردد و از آنجا که هر دعوتی را باید پس داد فردایش عمه خانم صبح زود نوکرش را می فرستد که برای نهار یک پیاله کوچک دیزی کافیست لحظه ای مزاحم خواهیم شد.و البته یک پیاله دیزی جوابگوی ایل همراه نیست و باید تدارک دید. و چون حتی در منزل خود میزبان نیز عمه خانم فرمایش صادر می نمود و برادرش به حرمتش زبان فرو می بست زن برادر خود را به مریضی زده و در بستر دراز می کشد و نوکرشان را می فرستد که عذر خواسته و بخاطر ناخوشی آن روز را صرف نظر کنند.اما عصر عمه خانم براي عيادت سرزده مي آيد و البته بهمراه عروسها و نوه ها و نوكر و خدمتكارهايش كه سر به بيست نفر مي زد.
زن برادر با ديدن آنهمه جمعيت مرض واقعي عارضش مي شود و دستورات عمه خانم چنان آشفته بازاري پديد مي آورد كه هفته اي بستر را ترك نمي كند.



حجم پول در گردش اندک بود و معمولا جز دولت و مشاغل دولتی پول نقد نزد کسی یافت نمی شد و معاملات بصورت پایاپای انجام می گرفت و حتی خان ها و اشراف نیز گاهی که به نقدینگی احتیاج داشتند لازم می آمد که اعتباری از دولتیان دریافت کنند و برای این مهم گاه به صحنه سازی های غریبی دست می زدند.
خان جوان بود و لاغر اندام و نحیف و نوکری داشت با هیئتی مردانه و قوی بنیه و برازنده برای نشستن بر صندلی خان.
خان نیازمند دریافت وامی از بانک بود اما در خود آن شهامت و قیافه را نمی دید که ماموران حساب ببرند و با اختصاص وام موافقت کنند.لذا با نوکرش قراری می گذارد که موقع آمدن مامورین چند ساعتی نقش خان را بازی کند و خان لباس نوکری پوشیده و خدمت کند تا بتواند وام درخواستی را بگیرد.نوکر با طیب خاطر می پذیرد.
روز موعود نوكر مرتب لباس مي پوشد و ساعت صلاي خان را به جيب بغل مي گذارد و بر صندلي خان جلوس مي كند و در دل بر اين گردش روزگار آفرينها مي گويد.اما خان كه لباس نوكري پوشيده در دل تشويشها دارد از اينكه از عهده نقش خود برآيد و هم اينكه مامورين مجاب شوند.موقع پذيرايي از مامورين نوكر بر تخت نشسته موقعيت را مناسب دانسته و هر چه مي تواند دادو فرياد راه انداخته و عتاب مي كند و دستورهاي تند و ممتد مي دهد كه عرق از سر و روي جوان سرازير مي شود و ناشيانه عمل كردنش نيز عتابها را بيشتر مي كند و جرات حضور در جمع مهمانان را در خود نمي بيند.
يكي از مامورين جوان خان را مي شناخت و تا آن هنگام سكوت كرده بود و طرز برخورد و گفتار آنكه بر صندلي نشسته بود را مشكوك مي ديد .به بهانه اي بيرون رفته و با خان در كسوت نوكري برخورد مي كند بازگشته و چنان نوكر را به باد ناسزا مي گيرد كه آنچه رشته بودند پنبه مي شود و مامورين متعجب از اين صحنه سازي مزرعه را ترك مي كنند.