حتما با مسابقات پیامک آشنا هستید.سوالی مطرح و گزینه های چهار جوابی برای ارسال پاسخ اعلام می شود و با قرعه کشی بین پاسخهای صحیح برنده معلوم می شود.
گاه تعداد شرکت کنندگان تا سه ملیون نفر رسیده و با ارزشترین جایزه که تعیین شده یک اتومبیل بود.
باری پسر هر روز ذر مسابقه شرکت می کرد و پاسخ صحیح را می فرستاد اما هیچگاه برنده نمی شد. تا اینکه روزی بدون اینکه سوال را بداند پاسخی را بطور اتفاقی می فرستد و این عمل نظیر انداختن تیری در تاریکی بود.
بعد از ظهر از دفتر مسابقه تماس می گیرند و مژده برنده شدنش را می دهند.
پسر در مقابل این اتفاق نادر هاج و واج می ماند.



اینهم نشانی از امنیت برای آنانکه از نا امنی شکایت می کنند و در محله شان سرقت اتفاق می افتد و متوسل به انواع قفل و دستگاههای دزدگیر می شوند.
ظهر مرد با مرتب کردن گاراژ خانه ساعتی خود را مشغول می کند و موقع نهار بدون اینکه کلید و سوئیچ را از روی در بردارد در را بسته و به منزل مراجعت می کند و تا صبح فردا که برای سر کار رفتن دنبال سوئیچ می گردد قضیه را فراموش می کند.
صبح همه جای خانه را برای پیدا کردن سوئیچ می گردند و چون نا امید می شوند کلید یدک را برمی دارند که بر روی درب گاراژ همانطور آویزان می یابند.
در دل خدا را شکر می کنند که یک روز ماشین و کلیدش در دسترس بود اما هیچ اتفاقی نیفتاده بود و همه چیز دست نخورده باقی مانده بود.
این کوچه یکی از مناطق امن دنیاست و طی چهل سال هیچ سرقت و جنایتی در آن روی نداده.


زن مستجابدعوه بود. هر گاه دست بدعا برمی داشت رحمت خدا نازل و حاجت برآورده می شد.
مردم مشکلاتشان را نزدش مطرح و زن با خلوص نیت دو رکعت نماز هدیه شان کرده و نیازشان قضا می گردید. مشکلی نبود که بدستش باز نشود و چه بسیار بدهکاران که با دعایش از گرفتاری نجات می یابند و دردمندان که شفا می یابند. مردم شهر آنانکه می شناختندش همه احتیاجاتش را تامین می کردند و بدون اینکه درآمدی داشته باشد گردش چرخ فلک نیازهای زندگیش را محدود می کرد.
خانه ای کوچک داشت از ارث پدری که مردم خیر تعمیر کرده و در آن به آسودگی می زیست .واسطه خیر نیازمندان بود و مردم خیرات را در منزل تحویلش می دادند او بدون هیچ چشمداشتی همه را می بخشید و تا زمانیکه حصه ای برایش تعیین نمی کردند هیچ از آنهمه مال برنمی داشت. جهیزیه برای عروسان نیازمند جمع می کرد و خرج تحصیل دانشگاه جمع می کرد و با اینکه سنی بالای ۷۵ سال داشت با چرخ دستی نیازهای مردم را به دستشان می رساند و واسطه خیر بود. این صبر و تحمل و آن قدرت عجیب در دعایش که همواره پذیرفته می شد را پسری ناخلف و عروسی ناسازگارتر به خوبی جبران می کردند.
پسر شغل درست و حسابی نداشت و عروس نیز با هم دستی شوهر قصد جانش کرده و می خواستند منزل پدریش را صاحب شوند و اولاد دیگر جرات مقابله با ناخلفی اش را نداشتند.
همه جا شایع کرده بودند که آنها از مادر پیرشان نگهداری می کنند در حالیکه هیچ درآمد ثابتی نداشتند و مردم نیکوکار هزینه های پیرزن را بخاطر کرامات معنویش تقبل کرده بودند.
این زن همچنان در سرما و گرما با چرخ دستی اش حاجات نیازمندان را بی چشمداشت بدستشان می رساند و فرشته نگهبان شهر است و نعمتی که چون دست بدعا برمی دارد مجرب پذیرفته می شود.

یک روده راست در بدنش نبود و همسرش دست کمی از او نداشت.با هم نقشه می ریختند و سیاست بخرج داده و چرخ اقتصاد را بزعم خود تندتر می چرخاندند.
چند وقتی بود که زن را بیم آینده رسیده بود و تحمل اینکه منزل مسکونی خود را با فرزندان پس از فوت شوهرش تقسیم کند نداشت. فرزند را نیز مزاحم مقصود خود می دید.با شویش گفتگو ها می کند .نقشه ها طرح می کنند و برای به چنگ آوردن منزل انکار نسبت فرزندی را ساده ترین و بهترین راه می بینند.بیچاره فرزند وقتی می شنود که نامش در شناسنامه پدر درج نگردیده! اما آیا تقدیر اجل نیز تابع امیال انسانها خواهد بود ؟
در کوچه پشت مجتمع اطاقی بود متعلق به همسایه ای زحمتکش و ندار.اطاقی همکف کوچه و مرد بسختی روزگار می گذراند.ارتفاع مجتمع تجاری سایه بر منزلش افکنده بود و همسری ناسازگار زندگی را برایش تلخ کرده بود.
کارشان به مشاجره و طلاق می کشد و در دادگاه همسایه خیر العمل نیز بوساطت حاضر می شود.چون قاضی فهرست اموال مرد را می پرسد. همسایه مالدار به تصور مخاطب بودن اموال بیشمار خود را می گوید و همه در پرونده ثبت می شود و قاضی حکم به نفقه سنگین می دهد.
چون حکم را درب منزل می آورند مرد ندار با دیدن ارقام در جا خشک می شود و هر چه در دادگاه اعتراض می کند بعنوان مظلوم نمایی پذیرفته نمی شود !
و حضور دارا نیز گره کار را بیشتر سفت می کند.




جوان بود و به اقتضای روحیه جوانی عاشق و شیدا. هنرپیشگان سینما محبوبش بودند و آرزومند دیدارشان. اما فراق را تنها می توانست با عکس شان جبران نماید.
بریده عکسها را از مجلات کنده و آلبوم کرده بود و چند پوستر رنگی از محبوبانش را تابلو. دیوارهای اطاقش پر بود از عکسهای هنرپیشگان مکش مرگ ما !
بعد از خاتمه دارالمعلمین محل خدمتش را یکی از شهرهای دور افتاده تعیین می کنند. اطاقی اجاره می کند با صاحبخانه ای متشرع و اهل حلال و حرام و محرم و نا محرم.
تابلو ها را همانگونه بر دیوار اطاق کرایه ای نصب می کند و عصر چون خسته و کوفته از مدرسه باز می گردد با سیر در فیلمها و هنر پیشگانش روح خود را جلا می دهد.
اطاقش را امن می دانست و هیچگاه نمی پنداشت غریبه ای داخل شود و آن صحنه ها را ببیند که روز عیدی صاحبخانه ناغافل با ظرفی شیرینی و میوه داخل می شود. جوان خود را می بازد اما زود بخوی آموزگاری کنترل اوضاع را در دست گرفته و شروع به معرفی زیبارویان می کند که این دختر دایی ماست و ساکن ینگه دنیا و این دیگری دختر عمه و آلمان نشین است و آن یکی نیز دختر عمو و همسایه ملکه الیزابت و تا به آخر همه را یک به یک قوم و خویش می خواند.
صاحبخانه مرد با فضیلتی بود هیچگاه خطای جوان را برویش نمی آورد.

شرکتهای مضاربه ای شور و هیجانی بوجود آورده بودند و در گوشه و کنار دفتر گشوده و با جمع آوری پس اندازهای مردم ساده دل بقول خودشان تجارتی راه انداخته و بخشی از سود را بین سهامداران پخش و باقی نصیب خودشان می شد.
مرد نیز ۱۵۰۰۰۰ تومان پس اندازش را نزدشان می سپارد و هر ماه سودش را گرفته و روزگار می گذراند.تا اینکه حباب این شرکتها ترکیده و کم کم خبر ورشکستگی بلند می شود.
صاحب دفتر بازداشت می شود و اموالش به نفع طلبکاران ضبط می شود.
مرد چندین برابر مبلغی که سپرده بود سود دریافت کرده بود اماطمع مانع می شود و چک سر رسید سپرده را دستکاری کرده و ۱۵۰ را تبدیل به ۳۵۰ می کند و شاکی می شود.
در دادگاه چون قاضی مساله دستخوردگی چک را پیش می کشد تقصیر را بگردن همسرش می نهد که این خبط از او سر زده اما همسرش سواد نداشت و قادر به این کار نبود و همین اسباب رسوایی و تمسخرش می شود.
پس از آزادی صاحب دفتر از زندان هر چقدر پی اش می فرستند که چک را تحویل داده و سرمایه خود را تحویل بگیرد از خجلت حاضر به تسلیم چک دستکاری شده نگردید و مبلغش وصول نشد.