داد و ستد فرهنگی صورت می گیرد و از یکنواختی محیط کاسته می شود .
جوان ورزشکار نیز از چند روز تعطیلی استفاده کرده و سری به ولایت غریب می زند.کنجکاوانه همه جا را می نگرد و اگر مشکل زبان مانع نبود بهره بیشتری می برد.
روز آخر قبل از بازگشت سری به کنار دریا زده و محو تماشا می شود. در گوشه ای خیل کثیری را مشاهده میکند که جمع شده و دریا را می نگرند. جلو رفته و با چند لغت نا مفهوم و زبان اشاره در می یابد که بدنبال کسی هستند که داوطلب شده و در دریا شنا کند.
جوان ورزشکار نیز موقعیت را برای خودنمایی مناسب دیده .زود آماده می شود و بدریا می پرد.مدتی شنا می کندو به هر جا که اشاره می کنند می رود.پس از مدتی که سر و صدا ها می خوابد به ساحل برمی گردد.اما سوالی در ذهنش بود که از میان این همه جمعیت چرا یکی داوطلب شنا نشده بود؟
چهره هم وطنی را تشخیص می دهد و سوالش را در میان می گذارد.اما شنیدن پاسخ مو بر بدنش راست می کند که طعمه ای بود برای کشاندن کوسه ها به تله و تمام این مدت با کوسه ها شنا می کرد !
می توانید با بکار بستن روشهای ساده از اوقات خود نهایت استفاده را ببرید و محیط بسته اتومبیل را تبدیل به فضایی کاربری و فعال بنمایید.
۱/دکلمه کنید حتی زیر لبی.آواز خواندن و یا سوت زدن و یادآوری آهنگهای دلخواهتان ذهن را مشغول می کند.
۲/ در باره موضوعی سخنرانی کنید و آنرا ضبط کنید. با خودتان صحبت کنید و یا کارهایی که قرار است انجام دهید با صدای بلند مرور کنید.
۳/با توجه به تعدد شبکه های رادیویی و برنامه های متنوع برنامه خاصی را دنبال کنید. از طریق پیامک و یا تلفن با برنامه ارتباط برقرار و نظر خود را بیان دارید و از واگویی نظر خودتان لذت ببرید.
۴/چند وقت است با دوستانتان تماس نگرفته اید .بهترین فرصت استکه احوال پرسی کنید و یا در پیام گیرشان پیغامی بگذارید.
۵/ممکن است طبع شعر داشته باشید .در مورد کار-زندگیتان بسراییدو شاعر باید زنده و در زمان خودش باشد.
۶/گزارشات و مقالات و کارکرد حسابتان را که فرصت نکرده اید روی لپ تاپتان آماده کنید.
۷/پادکستهای متعددی امروزه عرضه شده اند به آنها گوش دهید.صدای آشنا و ایران صدا نمونه های متنوعی عرضه کرده اند.
۸/به مسائل شهرتان اهمیت دهید.در مورد مزایای اتومبیلهای دوگانه سوز بیاندیشید و راه حل برای شهرتان ارائه دهید.
۹/ وقت نکرده اید قبوضتان را بپردازید بهترین فرصت است.طی صد ثانیه می توان قبض را از طریق تلفن همراه پرداخت نمود و یا قبوضی که پرداخته اید چک کنید.
۱۰/به جوکها و لطایف گوش کنید و بخندید تا دنیا برویتان لبخند بزند.
روز گرم ودست تنها بودن امانش را بریده بود .
منتظر ورود فرزندی بودند و همسرش نمی توانست کمکی در کارهای مزرعه بکند.آن روز نیز چون به منزل می رسد خود به کارهای خانه رسیدگی می کند که فرزندش دق الباب می کند. مرد سراسیمه قابله ای یافته و با دست پا چگی امور را بدست می گیرد.خستگی یک روز پر کار در مزرعه و پس از آن کارهای منزل و بدنبالش بی خوابی تا صبح به شوق فرزندی که برکت به منزلش خواهد آورد فکر و ذهنش را آشفته کرده بود.
در این حین با صدای گریه نوزاد ماما نیز به سراغش آمده و ضمن تبریک اضافه شدن یک دختر به جمع خانواده مژدگانی می طلبد. مرد به زحمت در آشفته بازار منزل به جستجو پرداخته و سکه ای یافته و انعام می دهد.
و خوشحال از پدر شدن به گوسفندی که باید قربانی کند می اندیشد و اینکه از گله کوچکش کدام را کنار بگذارد که ماما برای دومین بار آمده و خبر دومین دختر را می دهد و مژدگانی می طلبد. مرد یکه ای می خورد . اما در مقابل تقدیر سر تسلیم فرود آورده و اینبار خانه را زیر و رو می کند تا چیزی لایق بیابد که خبر تولد سومین دخترش نیز می رسد.
شادمانی تولد سه دختر همزمان و مژدگانی قابل داری که باید بپردازد و گاوی که باید خوب تغذیه شود تا شیر این نوزادان را بدهد و تنها ییش در آن شب هولناک مبدل به خشمی میشود که برای گریز از مهلکه همه را از خود می راند.
پدر پیرشان صد سال را گذرانده بود و تا آن هنگام به پزشک مراجعه نکرده بود. روزی به سختی زمین خورده و پایش می شکند. ناچارا به پزشک مراجعه می کنند .دستور عکسبرداری می دهد.
عکس را تهیه می کنند اما پدر از رفتن نزد پزشک خودداری می کند و خود به معالجه می پردازد.
با تغذيه لبنيات محلي و گردو و بادام و نان محلي چند روزي استراحت كرده و سپس با عكس به پزشك مراجعه مي كنند.
پزشك چون معاينه مي كند اثري از شكستگي نمي بيند دستور عكسبرداري دوباره مي دهد. در عكس جديد محل شكستگي كاملا جوش خورده و استخوان سالم مشاهده مي شود.
با حیرت فراوان تفحص می کند.
وقتی شرحی از چگونگی خوددرمانی پیرترین مرد بیان می کنند راز سلامت و طول عمر مرد آشکار می شود.
پدر امیدوارشان می کرد که به یاری خدا آنها نیز روزی صاحب اتومبیل خواهند شد.
پس از عمری خدمت صادقانه پاداش اهدایی را صرف بازپرداخت بدهی ها می نماید و با باقیمانده ژیانی می خرند.
ماشینی که سی سال کار کرده و تقریبا اوراقی اش نصیبشان شده.
چند روزی بخاطر ماشین خوشحالی ها می کنند. اسباب سفر را بسته و راهی سرعین و استراحت در آبهای گرم آنجا می شوند.
روبراهی ماشین دلگرمشان می کند که از طریق جاده شمال عازو مشهد شوند.در گردنه حیران ماشین بزحمت می افتد اما آنها تصمیم می گیرند که از پا نیفتند.
هن هن کنان ماشین سر بالایی ها را طی می کند و مجال سبقت به هیچ خودرویی نمی دهد.
بالاخره اتومبیلی جرات بخرج داده و سبقت می گیرد. از مقابلشان که می گذرد با تعجب به آنهمه مسافر و بار و بندیل می نگرد و متلکی هم بارشان می کند که ژیان ! حیران !
و واقعا ژیان در آن سر بالایی حیران بود!
اما رفتار چارپا حیرانش کرده بود. مستاصل بود .علوفه جلویش می گذاشت نمی خورد و بجایش سبد میوه را می جوید و کاه های ریخته بر زمین را جمع می کرد.
طاقت نمی آورد برای فروش به بازارش می برد. مشتریان علت پس آوردنش را می پرسند.
مرد با صداقت می گوید که کاه و خس و خاشاک را بر علوفه ترجیح می دهد.
می گویند حیف نیست چنین چارپایی را می فروشی ! از این الاغ الاغتر پیدا می شود ؟!
مدتی بود که متوجه رفتار عجیب و سخنان عجیبتر دوستش شده بود. از تعریف غذاهایی که برایش آماده می کردند تا خرید باشکوه ترین ویلای شهر که شماره اطاقهایش را نمی دانست.ونمرات بیست معلمان برای دوست متوسطش و البته حسادت دیگران و مشکلاتی که می آفرید.
رفتارهای کودکانه ای که سر می زد و سر خوشی های بدنبالش.
تا اینکه روزی خبر ازدواجش را میدهد آنهم در پانزده سالگی با زیباترین دختر شهر.
هر قدر فکر میکند با صداقتی که از دوستش سراغ داشت نتوانست مسئله را هضم کند.
تا اینکه روزی آمبولانس وارد حیاط مدرسه می شود و دوستش را در حال اغما به بیمارستان می رسانند و شکرانه که چندان دردش بطول نمی انجامد و به آسودگی بال می گشاید.
پرده ها فرو می افتد که بیماری را از نزدیکترین دوستش نیز مخفی کرده بودند و خود نیز از کوتاهی عمرش خبر نداشت.
همیشه با عطر یاس و گلهای سفیدش که دوست میداشت خاطرش گرامیست.
با شوخ طبعی ذاتی همه را رهین منت خود کرده بود وفردی نبود که طعم شوخی اش را نچشیده و تا آخر عمر بیاد نداشته باشد.
مراجعانش از راههای دور و نزدیک می آمدندو اغلب خواسته شان کم وزیاد کردن سن شناسنامه بود و البته با شوخی برگزار می نمود.
بطوریکه همواره سن حقیقی افراد را ثبتمی نمود و بجای جدل با شوخی مسئله را حل می کرد. با این اخلاق حسنه و خوشرویی هدایای بسیار برایش می رسید بطوریکه در آن محیط بسته حسادت دیگران را بر می انگیخت.
ظرفی روغن برایش می آورند.آورنده نا آشنا بود و تنها آدرس و نامی می دانست.همسایه که مدتها پی فرصتمیگشت خود را بجایش معرفی و هدیه را تحویل می گیرد.
چندی بعد که برای گرفتن مدارک سجل مراجعه می کنند ماجرا معلوم می شود اما همسایه به گردن نمی گیرد.