تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی
دو جوان تحصيل كرده و نابغه سر در كار خود داشتند و از اجتماع غافل.

اختراعات و ابتكارات تمام وقتشان را بخود اختصاص مي داد.

دنيا در علم خلاصه مي شد و ماورايي برايش متصور نبودند.

با وجود احترام مردم دستشان خالي بود و در آمدي نداشتند.

با خواندن اخبار حمايت دولت از مخترعين ايندو نيز مدارك خود را پرونده كرده و راهي پايتخت مي شوند.

در مركز به اداره اي مناسب شئونات خود مراجعه و تقاضاي شغل مي دهند.

كارمند مسئول نگاهي به دو جوان مي كند و نگاهي به پرونده اختراعات و نامه تقاضاي شغل مديريت .نامه اي سر به مهر مي نگارد و به دو جوان مي دهد تا در قسمتي مشغول بكار شوند.

دو جوان شادان و امیدوار با نامه به اطاقی راهنمایی می شوند. پس از مدتی دو سفید پوش قوی هیکل سوار آمبولانسشان کرده و به آسایشگاه روانی منتقل می کنند. هر چه داد می زنند و تظلم می کنند بیشتر گرفتار می شوند و جنونشان آشکارتر می شود.

چند روزی محبوس می شوند تا اینکه با تلاش بسیار و تحمل مصایب از ان محیط و از پایتخت فرار می کنند. و آرزوی اشتغال بر دلشان می ماند!

+ نوشته شده در  Sat 18 Oct 2008ساعت 3:39 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

مردان بزرگ در سایه اراده و همت عالی خود به مقامات و درجات عالی دست یافته اند.

و هر گاه شماری از عالی رتبه گان از یک قوم باشند باید تحسین نمود و پی به علت برد.

شاید عجیب باشد اما این قوم هزار-دو هزار نفری تمامی مشاغل کلیدی منطقه را در اختیار دارند. و اداره ای نیست که از این طایفه در مسند ریاست و یا قایم مقامی نداشته باشد و شغلی که یکی از سرآمدانش نباشند.

دو کودک یتیم و بی پناه را همه حمایت می کردند و یارشان بودند.اما با همت عالی روی پای خود ایستادند. از اینکه از مردمان بخواهند گریزان بودند و دسترنج خویش را کواراتر از هر خواسته ای می دانستند.

بساط کتابفروشی محقر خود را روی زمین گسترده و کم کم وسعت می دهند.با تلاش زیاد این کتابفروشی کوچک تبدیل به بزرگترین ناشر و فروشگاه و پاساژ شهر می شود.

و حال نمونه ای هستند برای الگو برداری.

+ نوشته شده در  Wed 15 Oct 2008ساعت 6:17 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

معمولا مهمان حبیب خداست و قدمش روی چشم هر چند ناخوانده باشد. همه درها برویش باز است و افتخاری برای صاحبخانه که مهمانی برایش رسیده و آداب پذیرایی را مرعی داشته.

چند روزی که از همه نوع اسباب راحتی و ماکولات فراهم می کند از پا می افتد. هر چه می توانست تهیه می کند از سیب گلاب و پسته و انگور سیاه و گلابی تا نان شیر مال و گردویی. نقل و نبات را بجای قند تعارف می کند و اهل خانه را به منزل اقوام فرستاده بود تا مهمان آسوده باشد.

چند روزی که می گذرد و مهمان می خورد و می خوابد مرد پی می برد که پذیرایی به مذاق مهمان خوش آمده و قصد دارد بیشتر بماند.

طی این چند روز از کار و زندگی افتاده بود و اهل و عیال معذب و آواره بودند. فکری به نظرش می رسد.

نزد مهمان می رود و از نام و نشانش می پرسد که این چند روزه فرصت آشنایی نداشتیم خود را معرفی کن.

مهمان با تلفظ غلط نام خود را بر زبان می آورد.میزبان فغان برمی آورد که پاشو .چند روز مهمان ما بودی در حالیکه نمی توانی نام خود را درست تلفظ کنی و با این ترفند رهسپارش می کند.

+ نوشته شده در  Sat 11 Oct 2008ساعت 5:45 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

هر روز سه نوبت مرد نابینایی بسیار آراسته و مرتب با کت و شلوار اتو کشیده و معطر در کوچه ها به سوی مسجد ره می سپرد.

از کودکی موذن مسجد روستا بود و تا به آخر عمر حفظ سنت نمود.

فرزندانش به شهر صاحب مقامات بودند. روسا و مدیران ادارات.

علیرغم اصرارشان مرد همچنان به موذنی ادامه می داد و شهر و زندگی آسوده نزد فرزند و نوه هایش را نمی پذیرفت.

تا سالیان کسانیکه گذرشان به روستا می افتاد پیرمرد نورانی بسیار آراسته ای را می دیدند که آرام آرام بسوی مسجد می رفت و بانگ دلنشین اذانش بر یادها می ماند.

 

+ نوشته شده در  Wed 8 Oct 2008ساعت 5:41 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

وقتی قلم بدست می گرفت کلمات جاری می شدند حظ می کرد از بدایع ادبی.

گاه بسیار ساده و روانمی نوشت و گاه کلمات را آهنگین بهم می پیچید و زیبایی های دل انگیز زبان پارسی را می نمایاند.

وارد مقطع جدید تحصیلی با دبیران نا آشنا می شود.

چون انشایش را میخواند معلم ادبیات بدقت نگاهش می کند و در پایان پسر را باز خواست می کند که چرا نوشته دیگرانرا کپی کرده و می خواند.هر چه پسر آیه می آورد و قسم می خورد افاقه نمی کند و دبیر تشخیص ود را معتبر می شمارد.

روزی قرار می شود در کلاس انشا بنویسند.دبیر تمام مدت بالای سر پسر مراقبت می کند اما باز هم مجاب نمی شود و پسر را متهم می کند که مطالبی را حفظ کرده و بر کاغذ می آورد.

آن سال دبیر اصلا باور نمی کند که پسر خود انشا ها را می نویسد. سال بعد نیز همین دبیر معلم ادبیاتشان می شود. اینبار از ابتدای سال تا پایان هیچگاه پسر را برای خواندن نوشته اش فرا نمی خواند.

پسر هر هفته آماده می شود تا کلاس را سر شوق آورد ولی انتظار بسر نمی رسد.

اما این عمل دبیر قلمش را پخته تر و شیواتر می کند.

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Oct 2008ساعت 1:57 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

دو پسر همسایه در یک دبیرستان درس می خوانند و با هم در یک دانشگاه قبول می شوند.

یکی از پسر ها اطاقی اجاره و به تنهایی ساکن می شود ولی دیگری با چند همشهری همخانه می شود.

دعوت و قول و قرار مهمانی را می گذارند و مشغول درس و مطالعه می شوند.

روزی صاحبخانه پسر مجلس عروسی راه می اندازد و فردایش امتحان مهمی در جریان است. پسر موقع را غنیمت را وارونه گشوده و تمرکزشمرده و با آدرسی که داشت به منزل پسر همسایه خود را دعوت می کند.

پس از دق الباب و سر سلامتی راه پله باریک و طولانی و پر پیچ به نظرش عجیب می آید و تا در اطاق را باز می کند یک رخت آویز سر تا سری بر دیوار نمایان می شود پر از انواع لباس.

بعد چشم می گرداند و بر روی بسته لحاف و تشک دانشجویی را می بیند که پاها را عمود رو به بالا گرفته و در حال تمرینات یوگا کتابی را  وارونه گشوده و تمرکز نموده.

نشسته بر زمین دانشجوی دیگری بر هر گوشش رادیویی خوابانده و بدقت گوش می دهد و مقابلش کتابی گشوده و کنارش ضبط صوتی نغمه هایی می پراکند.

پسر همسایه نیز پرده ای نصب کرده و پشت آن مشغول مطالعه می شود.

جوان مهمان کمی که خود را می یابد پشت میز کوچکی در آن اطاق عجیب مشغول آماده شدن برای امتحان فردا می شود.

 پس از مدتی دو رادیو  بر زمین گذاشته می شوند وجوان چند پیمانه برنج و پیمانه ای لپه در قابلمه ریخته و بر روی اجاق  می گذارد و چون در یخچال را باز می کند صفی از انوای شامپو و صابون چیده شده حال پسر را دگرگون می کند و بر خود نفرینها می کند که شام عروسی را نپسندیده و کفران نعمت نموده و حال دچار چنین بلایی گردیده.

جوان دوباره رادیوها را به گوش می گیرد و چشم به کتاب می دوزد.

پس از مدتی پسر همسایه از پشت پرده برون آمده و سفره انداخته و پیازی بزرگ پوست می کند.

جوان مشغول یوگا نیز گم گم پاها را پایین آورده و سر سفر ه می نشیند و شام عجیب لپه پلو را صرف می کنند و بعد از شام پسر زود از آن مکان غریب مرخص می شود.

پس از آن هرگز دعوت دانشجویی را قبول نمی کند.

+ نوشته شده در  Thu 2 Oct 2008ساعت 3:47 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |