تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی

پسر تا آن موقع نمره کمتر از ۲۰ در دفترش نداشت.

همواره ۲۰ گرفتن و مدال و کارت آفرین جایزه بردن برایش مسجل شده بود.

تا اینکه در حل مسئله ای راه حل پسر متفاوت از راه حل معلم می شود و معلم نیز نیم نمره از پسر کسر می کند.

این بر پسر گران می آید و بر می آشوبد.اما زمان کلاس به اتمام می رسد و پسر خشم فرو خورده مسافت مدرسه تا دفتر کار پدر را بسرعت طی می کند.

تا قدم به آستانه دفتر پدر می گذارد ناراحتی اش را ابراز می کند و سیل اشک و کلمات نا مفهوم پدر را متوجه حساسیت پسر می کند. از پدر می خواهد زود آژان خبر کرده و معلم را زندانی و حسابش را برسد.

پدر گوشی را برداشته و بدون مخاطب با اداره پلیس سرگرم گفتگو می شود .خشم پسر کمی می خوابد.

راهی منزل می شود.

بعد از ظهر نمره ۲۰ ی که از درس دیگر می گیرد ناراحتی کودکانه اش را از ذهنش پاک می کند.

+ نوشته شده در  Mon 15 Sep 2008ساعت 7:37 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

برای تعویض قبر پدر استخوان های پدر را خارج کرده و در کیسه ای گذاشته بودند.

در این حین مقدمات سفر مشهد فراهم می شود.تصمیم می گیرند که پدر را نیز متبرک کنند.

کیسه بزرگ بود و حملش باعث زحمت.استخوانها را می کوبند و پودرش را در ظرفی می ریزند.

ظرفهایی همانند که در تعدادی نیز توشه راه بود.نظیر آرد و شکر.

در راه نوکرشان خدمت و غذا را آماده می کرد.

وقتی موقع زیارت پدر می شود سبکی ظرف متوجهشان می کند.درش را باز و خالی می بینند.

با بازخواست نوکر ساده دلشان معلوم می شود در این چند روزه پدر را تناول کرده اند!

+ نوشته شده در  Fri 12 Sep 2008ساعت 4:50 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

تابستان فصل نقل و انتقالات ادارات است. پدر قبلا به محل خدمت جدید عزیمت نموده و خانواده و اسباب را سپرده دست خواهر زاده تا رفع و رجوع کند.

خواهرزاده جوان گرم کار است .سه طبقه پله را بالا و پایین می رود و اثاث را در کامیون می گذارد.کارگرها را راه می اندازد و در گرماگرم کار نق زدنهای پسر دایی شیطان را تحمل می کند.

پسرک فرصت بازیگوشی یافته و بدنبال همبازی می گردد. لذا جوان را می آزماید.

یکباره نعره می زند و جیغ و داد که مامان پسر عمه کتکم زد.

مرد سرخ می شود. قسمها یاد می کند که زن دایی به پیر به پیغمبر من اصلا کاری نکردم.اما سرک دست از گریه و ناله و فریاد برنمی دارد.

مامان جوان راآرام می کند که عادت پسرک است و از اینگونه بازیگوشیها فراوان دارد.

سی سال بعد همین پسرک داماد همان پسر عمه می شود.

یادش بخیر که در حال شنیدن آوازهای استاد شجریان جان به جان آفرین تسلیم کرد.

+ نوشته شده در  Wed 10 Sep 2008ساعت 5:12 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

بیدار شدن سحر در ماه مبارک رمضان حکایتها دارد.

چاووشی خوانهای شبانه و ختوم قرآن و امیدواری روزه داران و خواب غفلت روزه خواران.

بچه ها مظلومان این ماه کریمند و همواره حس بزرگ شدنشان نادیده گرفته میشود و روزه خواران به بهانه های مختلف از تکلیف گریزانند و بانگ سحری مزاحمشان.

خروس ناجی مومنان است و تا بیدار نکند دست از آواز برنمی دارد.بانگش باعث بدخوابی است اگر خواب غفلت باشد.

بایستی تمهیدی اندیشید و ساکتش کرد.

شبی بقدری غذای چرب و نان روغنی می خورانند که آوازش بلند نمی شود و تا دهان باز میکند صدایش خفه می شود.و خنده هاست که زیر لحاف تا ساعتی ادامه دارد.

یک روز بدون سحری فرض می شود و شیطنت و بد سرشتی خود را آشکار می کند.

فردایش آواز خروس تا طلوع ادامه می یابد و نور ظلمت را کنار می زند.

+ نوشته شده در  Wed 3 Sep 2008ساعت 5:54 AM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

دوران سربازی دوستی هایی با خود دارد که گاه تا پایان عمر پایدار می ماند و گاه گذراست.

احمد و قاسم با هم در دوران خدمت سربازی آشنا و دوستی عمیقی بین شان پدید می آید.

شهر محل خدمت موطن احمد بود و قاسم مهمانشان. هر جمعه احمد میزبان قاسم در خانه شان است و استراحت و استحمامی و مدیون شدن قاسم .قاسم قسمها می دهد که پس از پایان خدمت احمد را در شهر خودشان مهمان کرده و جبران محبت کند.

پس از خاتمه خدمت و اشتغال روزی گذار احمد به شهر قاسم می افتد و با نشانی ای که داشت دنبالش می گردد .اما هر چه می گردد چنان آدرسی نمی یابد. کارهای اداری خود را به سرانجام می رساند تا اینکه در ترمینال یکباره با قاسم روبرو می شود.

پس از احوال پرسی تا می گوید چند روز است اینجایم.قاسم مهلت نمی دهد :چند روز است در این شهری و سراغی از ما نمی گیری! دوستی ما تا اینجا بود دیگر نه من و نه تو.

و احمد مبهوت را به جا می گذارد.

+ نوشته شده در  Sun 24 Aug 2008ساعت 6:32 AM  توسط ابراهیم هاشمی  |