تابستان فصل نقل و انتقالات ادارات است. پدر قبلا به محل خدمت جدید عزیمت نموده و خانواده و اسباب را سپرده دست خواهر زاده تا رفع و رجوع کند.
خواهرزاده جوان گرم کار است .سه طبقه پله را بالا و پایین می رود و اثاث را در کامیون می گذارد.کارگرها را راه می اندازد و در گرماگرم کار نق زدنهای پسر دایی شیطان را تحمل می کند.
پسرک فرصت بازیگوشی یافته و بدنبال همبازی می گردد. لذا جوان را می آزماید.
یکباره نعره می زند و جیغ و داد که مامان پسر عمه کتکم زد.
مرد سرخ می شود. قسمها یاد می کند که زن دایی به پیر به پیغمبر من اصلا کاری نکردم.اما سرک دست از گریه و ناله و فریاد برنمی دارد.
مامان جوان راآرام می کند که عادت پسرک است و از اینگونه بازیگوشیها فراوان دارد.
سی سال بعد همین پسرک داماد همان پسر عمه می شود.
یادش بخیر که در حال شنیدن آوازهای استاد شجریان جان به جان آفرین تسلیم کرد.

