چون خدمت سربازی به قرعه معاف اصابت می کند تصمیم به مسافرت خارج و تحصیل در دانشگاه های آنجا می گیرد. برای خرج تحصیل بقدری از پدر مال مانده بود که اضافه نیز بود.کارخانه ای و مغازه ای در بازار اصلی شهر و سه باب خانه.
چون با خانواده در میان می گذارد و سهم الارثش را می طلبد از خانه می رانندش. ناچار به تهران می آید و شغلی می جوید و این برای پسری نابغه و در نعمت پرورش یافتهسخت بود.اما با اراده موفق می شود. پس از مدتی به خوی جوانی دختری را می پسندد و شیرین و فرهاد دوباره حکایت می شود.
خبر به خانواده میرسد و ناپسندشان می آید.قرارها با دختر را بهم میزنند و معافیت پسر را باطل و به بدترین نقطه کشور که تنها قاطر می توانست آنهم در پنج ماه سال سفر کند به سربازی می فرستند.
این شکستها روحیه لطیف پسر را یکباره در هم می شکند.دنیا برایش تیره و تار می شود و پر از تزویر و نیرنگ و روابط سست. حقش پایمال شده استعدادش کور شده. عشقش از دست رفته و سرمایه و کارش نیست شده و دستش از همه جا کوتاه.
دیگر هیچگاه خبری از او نمی رسد.
هر چه دوای سنتی بود از عرقیات و عسل و مالیدنی امتحان نموده و اثری نبخشیده بود. ناچار به تنها دکتر پوست و مو که بتازگی مطب زده بود مراجعه می کند. پزشک نسخه ها می دهد از ویتامین و کرمهای تقویتی و ما الشعیر و...
امید به دل جوان باز می گردد و با جدیت تجویز پزشک را مراعات می کند.اما چون پس از مدتی نتیجه ای حاصل نمی شود نزد پزشک رفته و مصرانه دوای قطعی را می طلبد.
پزشک با خونسردی سر طاس خود را پیش آورده و می گوید کل اگر طبیب بودی سر خود علاج کردی !
تا مرد از پارکینگ خارج شود طول می کشد پس از مدتی متوجه شده و بدنبال ماشین زباله راه می افتد.
عروس و پسر کوچکشان مهمانشان بودند.عروس نیز با پدر شوهر همراه می شود. در این فاصله پسر بزرگ با مرکز زباله تماس می گیرد و دستور توقیف ماشین زباله را برای یک ساعت می گیرد. اما بی اجازه رفتن عروس به مذاق پسر کوچک خوش نمی آید و تلفن می کند و از زنش می خواهد فورا هر کجا هست باز گردد. پدر مجبور می شود عروس را به منزل برگرداند و خود دوباره حرکت کند.در این معطلی مهلت یک ساعته بسر می رسد و به تصور منصرف شدن ماشین زباله تخلیه می شود و بسته پربها زیر چرخ له می شود.
پس از آن بیشتر از بسته بهادار به لنگه کفش افسوس می خوردند!
دبیری دبیرستان وفراغت از سی سال خدمت. دیگر حوصله ای برایش باقی نمی گذارد.خرجی مادر و خواهر بعهده اش بود و خرج تحصیل فرزند .پس از بازنشستگی نیز به تدریس آزاد ادامه می داد.در منزل نیز مسئولیت رسیدگی بدرس فرزندان و برادرزادگان به گردنش بود.برادرزاده ای ناقلا و شیطان که به هیچ صراطی مستقیم نبود و برای مرد ی میانسال و خسته سر و کله زدن با او دشوار است. گاهی شیطنت های کودک از حد می گذرد و مرد ناچار تنبیهش را بعهده آموزگار می گذارد.
در یادگیری املا کلمات کودک ذله اش میکند تا کلمه باران را یاد بگیرد تا اینکه در نهایت به کودک می آموزد که چون باران از آسمان می بارد پس سمت الف بایستی رو به بالا باشد.کودک اینرا وارونه می آموزد و الف ها را رو به پایین میکشد و باندازه قطرات باران نقطه میگذارد. و در مقابل معلم احتجاج میکند چون باران رو به زمین میبارد پس باید الف را به سمت پایین کشید. در یادگیری جدول ضرب مرد از پا درمی آید .تا اینکه به کودک می آموزد در جواب ۳*۴ بگوید ۴۳ و یا ۲*۸ را ۸۲ و خود را خلاص میکند.
چون معلم از نحوه پاسخ کودک بازخواست میکند کودک معصومانه می گوید که عمویش این ریاضیات جدید را آموخته !
تلالو خوشبختی از همه سو بر خانه می تابید. پسر کارخانه دار شهر با نوه نام آورترین و شریفترین خاندان شهر وصلت نموده بود. دختری تحصیل کرده و مدیر و مدبر و با فضایل عالی. درآمد کارخانه و دارایی دختر عروسی میمونی پدید آورده بود و دست خیر و احسان گشاده ماند. سفره های مهمانی گشوده میشد از این سر تا آن سوی منزل.عروس یکه تاز بود. فرمان می راند و خانه را با خدم و حشم و خیل برادر و خواهر کوچک شوهر می گرداند.
وفور نعمت از همه سو خوشی را بارمغان آورده بود و البته پدر شوهری نازنین که قدر عروسش را می دانست و احترامش می کرد. صبح عروس سفارش خرید منزل می داد .قبل از ظهر بارها بود که در حیاط خالی می شد.
بجای یک گونی برنج چند گونی برنج خریده میشد و بجای دو کیلو میوه یک جعبه میوه .یک هندوانه کفاف محبت را نمی داد و پنج تا فرستاده میشد و زردچوبه و زعفران کیلویی خریدهمی شد.
محبت پدر شوهر نسبت به عروسش اینگونه ابراز می شد. کافی بود عروس چیزی بخواهد آنگاه مغازه اش را حاضر می کردند.