تبليغاتX
طنز در طنز
خاطرات شخصی طنز و واقعی

فصل بهار و جفت گیری پرندگان است. لانه های تازه خودنمایی می کنند و هر یک چند جوجه را انتظار میکشند.

یکی از بچه های شیطان تخم شاهینی را به چنگ آورده و در لانه کلاغ میگذارد.پس از بدنیا آمدن جوجه ها  جوجه غریبه محل تعجب کلاغها میشود.

همه گروه بر درختی جمع شده و شور میکنند.یکباره بلند شده و بر کلاغ مادر نگون بخت هجوم آورده و تکه تکه اش می کنند.

اهالی شاهد ماجرا بودند.پس از چندی عامل ماجرا دار فانی را وداع میگوید و حکایتش یادگار می ماند.

اما باعث عبرت نمی شود.چه پسری دیگرنیز به لانه ها سرک کیده و تخم ها را می رباید و چون پرنده ها به لانه باز می گردند با لانه دست خورده مواجه میشوند.

تا اینکه پسر بچه از بلندی افتاده و پایش چنان میشکند که تا آخر عمر بزحمت و با عصا میتوانست راه برود.

همان پایی که به بالای درختش می کشاند همان وبال گردنش بود.

+ نوشته شده در  Sat 19 Jul 2008ساعت 4:7 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

حکایات منفی از عدم سازگاری دو همسر بسیار تعریف میشود. اما چنانکه دو زن با هم جور شده و محیط آرام و شادابی بوجود آورند و خواهر وار زندگی کنند محل اعجاب است.

خانه ایست و تقدیر دو زن را زیر یک سقف آورده.قرار بر تفاهم می گذارند و فرزندان خود را با محبت بزرگ می کنند.

هیچگاه فرزندان به اینکه مادرشان کدام است پی نمی برند. هوو با محبت تر از مادر با فرزند رفتار میکند.

تا اینکه روزی در مدرسه موقع پر کردن پرسش نامه ای نام مادر را پسر به اشتباه می نویسد.آموزگار در کنترل متوجه گردیده و پسر را فرا می خواند.

پسر نا آگاهانه با صداقت کودکانه همسر دوم را مادر می پنداشته که با کنجکاوی معلم مادر واقعی خود را میشناسد.

+ نوشته شده در  Fri 18 Jul 2008ساعت 3:37 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

پیر خردمند روستا در اوان جوانی با کسب و کار و تجارت اعتباری بهم زده و مورد وثوق تجار بود. بعد از ازدواج ماه عسل را راهی کربلا میشوند و  چند ماهی مجاور و با خرید کلی جواهرات و لوازم زندگی بازمی گردند.

اما زندگیشان مواجه میشود با بلوای جیلولوق و دربدری شان.تجارتخانه و مال و دارایی شان در شهر به چپاول میرود و خود آواره دیار دیگر.

دو برادر مرد در دفاع از شهر کشته میشوند و خاطری تیره و تار از زندگی در ذهنش نقش میبندد.گوشه عزلت را میگزیند و به این محیط دور از دسترس پناه میآورد.با ثروت همسرش باغاتی خریده و به آبادانی میپردازد و یکسره تجارت و دنیا را به کنار می نهد.با خویی آرام سر در ذکر و دعا فرو میبرد. هبچگاه عصبانی نمیشود.بطوریکه چون کودکش چراغی را واژگون میکند مرد متوجه نمیشود و از ذکر دست برنمی دارد تا اینکه همسرش رسیده و آتش را خاموش میکند و مرد تا آنگاه متوجه نبوده که نصف زیرانداز سوخته.

همواره با طمانینه و آرامش رفتار کردن خلق و خویش بود و محل مراجعه مردم برای رفع و رجوع حاجاتشان.بین مردم حکم میراند و قضاوت میکرد و نزاعها را فرو می نشاند.حرفش حکم بود و مورد اتفاق.با تدبیر نیکو عالمان بزرگ را فرا میخواند و مدرسه تاسیس میکند و محیطی دوستدار عتم بوجود می آورد.پس از عمری خدمت خلق چون از زیارت گور پدر برمی گردد در بین راه دل طاقت نیاورده و دار فانی را وداع می گویند.

بعد از وفاتش آنچه در افواه می ماند سه خصلتش بود.یک هیچگاه قسم نمی خورد و این در محیطی که تکیه کلام و آغاز سخن مردمانش با قسم است محل اعجاب است.

دوم فقیر و غنی چون مهمانش می شدند فرقی نمیکرد ابتدا بایستی خرده ریز های نان را میخوردند و تمام میشد و سپس قرص نان را.

سوم هیچگاه با چوب حیوانات را نمیزد و مانع اینکار میشد.چون سوار چارپا میشد حیوان رابه اختیار خود میگذاشت و چوب نمی زد.

یادش گرامی باد!

+ نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 4:32 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

در اوان مواجهه مردم با رادیو ماجراهای فراوان روی داده.از قبیل روبرگرداندن زنان از رادیو که نامحرم است ویا کاوش دل و روده دستگاه برای یافتن اجنه و اعلان اینجا تهران است همواره محل تعجب بود.

حال شنیدنی است که برای اولین بار خانواده ای رادیو خریده و کنارش به تماشا می نشینند و باجناق محترم نیز دعوت می شود.

چون دستگاه را روشن می کنند صدای آواز بلند می شود.

باجناق می گوید خاموش کنید  بماند وقتی مهمان داشتیم روشن کنید که آوازش تمام نشود!

+ نوشته شده در  Thu 10 Jul 2008ساعت 3:58 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

استغاثه بود کارش.امید از همه کس بریده . حقش به ناروا تباه شده.سرمایه ای که در جوانی با زحمت بدست آورده بود و نزد کسانش امانت بود به دیگران بخشیده شده بود. نه سندی بود  نه نوشته ای. کسانش که حبر داشتند از ماجرا در گذر سالیان فوت کردند.خود سالیان چند در غربت اسیر.

با تقلای بسیار پس از هجده سال توانست برگردد. هنوز اوراق شناسایی نداشت .ماهها زمان برد و ادارات مختلف. اما باید از جایی شروع میکرد.بدون سرمایه. بدون امید به کسانی که حال با سرمایه او به جایی رسیده و او دستش به جایی بند نبود.و حتی اگر سخنی می گفت بدشمنی جواب میشنید. گویا جرم او بود که به نان و نوایی رسیده بودند. باید می رفت و جایی دیگر شروع می کرد.

همین که فکر میکرد به آن لحظه آزادیش در غربت که تنها یاری خدا و استغاثه نجاتش داد امید را در دلش زنده می کرد.

هنوز هم با امید است که چراغ خانه اش روشن است.

+ نوشته شده در  Fri 4 Jul 2008ساعت 5:45 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

Image

زن اهل خیرالعمل است و خود را وقف کار نیک نموده.

گره از کار مردم میگشاید.وامهای نزول را با پرداخت قرض الحسنه تعدیل میکند.جهازیه برای نوعروسان تهیه میکند و برای جوانان سرمایه کار وام میدهد.

بچه هایش سر و سامان گرفته و همه بلطف خدا موفقند و زن ومرد نیز سرشان را با امور خیر مشغول کرده اند.هم ثواب آخرت میبرند و هم لحظات را شیرین میکنند.

رفت و آمد زن دایم به مجالس ذکر و دعا و قرآن در ذهنش جامعه ای پاک تداعی نموده که خالی از اغیار است و فریب و نیرنگ نمیشناسد.

روزی طبق معمول سوار تاکسی میشود تا به مجلس قرآن برود.پسر بچه ای هفت -هشت ساله نیز بر صندلی جلو مینشیند.

بین راه پسرک رو به پشت کرده و میگوید "من اینجا کار دارم و پیاده میشوم." زن اعتنایی نمیکند.موقع رسیدن به مقصد راننده کرایه پسر را نیز طلب میکند.

زن منکر ارتباط پسرک میشود.

اما تا مدتها از لقمه حرام و شیطان در جلد مردم رفتن شکوه ها میکند.

+ نوشته شده در  Fri 4 Jul 2008ساعت 3:39 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

Image

مرد پس از سالها ریاست شرکت نفت در جنوب کشور اقامت در خارج را برمیگزیند و برای تربیت فرزندان راهی لندن میشود.

حقوق بازنشستگی و مستغلات برایش زندگی راحتی فراهم میکند. افراد فامیل نیز هر از گاهی سر زده و یاد زادبوم را زنده نگاه میدارند.

روزی خبر میرسد که شوهر خواهر برای معالجه در راه لندن است و چند روزی مهمانش. شوهر خواهر تاجر موفقی است و سنتی. مرد سنگ تمام میگذارد و برای پذیرایی آماده میشود.هر آنچه مربوط به ایران است فراهم میکند .از برنج ایرانی و زعفران و گوشت و تدارک وسیع میبیند.

با اینسور و سات و مهمانی که راه می اندازد ماموران مالیات انگلیس نسبت به درآمد مرد مشکوک شده و فرا می خوانندش.

مرد مجبور میشود شمه ای از فرهنگ و آداب مهمان نوازی ایرانیان را شرح دهد تا مجاب کند آنچه خرج نموده از پس انداز بوده.

وه چه تماشایی بود چهره شگفت زده مامورین مالیات که ایرانیها در مهمانداری حد و حدود ندارند و برای آبروداری هر آنچه بتوانند میکنند و افزون بر درآمد از سرمایه نیز خرج میکنند.

+ نوشته شده در  Thu 3 Jul 2008ساعت 4:43 PM  توسط ابراهیم هاشمی  | 

Image

امر سرمایه گذاری نیاز به آینده نگری دارد و بینشی وسیع.

چشم اندازهای وسیع و آتی را باید در نظر داشت و سرمایه را به بهره وری مناسب رهبری نمود.

فرزندان خان پس از طی مدارج ترقی اجتماعی سرمایه خود را بر احیای زمینهای اجدادی می گذارند.در این راه بدون دوراندیشی و تامل در روابط اجتماعی جدید تنها به ندای درون رفتار کرده و طریق پدران را ادامه میدهند.

اما دهقانان هوشیار پی به امید نبستن به این ولایت برده و زمینهای بی حاصل و خشک را به بهای مناسب به خانزاده ها فروخته و در اطراف شهر زمینهای آباد و حاصل خیز میخرند.

سرمایه خانزاده صرف خرید دهها جریب زمین خشک و بی حاصل میشود که پس از مدتی قناتش میخشکد و درختانش از بین میروند و اینگونه برباد میرود.اما دهقانان صاحب چند هکتار زمین آباد می شوند که تنها درآمد صیفی آن از ارزش زمین بیشتر بود.

وراث خانزاده هنوز سند مالکیت آن زمین ها را در دست ندارند ولی نوه های دهاقین هر یک مستغلاتی بهم زده و دعا بجان پدران عاقل میکنند.

+ نوشته شده در  Mon 30 Jun 2008ساعت 4:30 PM  توسط ابراهیم هاشمی  |