جوان به مدیریت اداره ای در یکی از شهر ها منصوب شده بود. خانواده معتبر و تحصیلات عالی و مطالعات شخصی جامعیتی پدید آورده بود که در بیشتر مسایل صاحب نظر بود و طرف مشورت قرار میگرفت.
چون مشکلی روی مینمود مشاورت با او را غنیمت شمرده و نظرش را عمل مینمودند.
در آن اوقات انتخابات مجلس فرمایشی بود و گاه فردی بدون اینکه مطلع باشد به نمایندگی برگزیده می شد.
باری قرعه فال بنام چوبدار شهر افتاده و به فرمانداری می خوانندش. مرد بیسواد و بی اطلاع از علم سیاست را تبریکها گفته و کاغذ نمایندگی و بلیت را دستش داده و با سلام و صلوات راهی مرکزش میکنند.
مرد چند روزی در شلوغی تهران غرق میشود.دید و بازدید و جشنها تمام میشود و جلسات رسمی مجلس افتتاح میشود. مرد هر چه گوش میدهد چیزی در نمی یابد و سخنانش را خریداری نیست. به شهرش بازمی گردد تا به همان شغل خود ادامه دهد وعطای نمایندگی را به لایقش ببخشد که با جوان برخورد می کند.
هر آنچه در دل دارد عیان می کند و تصمیم استعفا را.
اما جوان بازش میدارد و راهی پیش رویش میگذارد.
مرد با آموخته های جوان باز می گردد و به کمیسیون تجارت خارجی وارد میشود و با تهیه قوانین صادرات دام چند سال درآمد بسیاری برای مملکت فراهم میکند و خود از نمایندگان موفق مجلس می شود.
ابتدای ورود اتومبیل به ایران است و هنوز کمتر کسی از نزدیک رویت کرده و یا سوار شده.
پیرمرد هر از گاهی توصیف این چهارچرخه عجیب را از زبان دیگران میشنود . موجودی که دود سیاهی از خود بیرون می دهد و با سر و صدا راه می رود.
مرد تصورات عجیبی نزد خود دارد. بخصوص سوخت ماشین برایش لاینحل است. روزی خبر از ورود کامیونی می دهند. مرد عزم جزم نموده سر از کار آن در آورد.
یک دسته بزرگ علوفه آماده کرده و براه می افتد.
ابتدا ماشین را معاینه کرده سپس بسته علوفه را به جلوی ماشین بسته و کنار راننده سوار میشود.
راننده از حرکات مرد غرق تعجب میشود هر چه توضیح میدهد مرد قبول نمی کند.کامیون با همان بار علوفه در جلو به سوی مقصد حرکت می کند

چند وقتی بود عده ای پیله ور غریبه آمده و اجناس فروشی را به بهای ارزان عرضه می کردند.
از جمله خرماي مرغوب را بسيار ارزانتر از شهر بهفروش مي رساندند.
و از آنجا که جنس را باید از شهر تهیه نمود این محل تعجب بود.اما کسی از کارشان سر در نمی آورد. هر چه سوال پیچ می نمودند به جوابی نمی رسیدند و راز ماجرا همچنان سر به مهر بود.
تا اینکه یکی از اهالی از بالای تپه مشرف به جاده صحنه ای را مشاهده می کند.چند جوان با تعقیب کامیون حامل خرما در لحظه مناسب جعبه ها را از بالای کامیون به پایین انداخته و بعد به سراغشان آمده و به دست فروشنده می رساندند.
و البته جنسدزدی را به هر مبلغ بفروشند منفعت است.
ملای مکتب دار سخت گیر بود .چوب و فلک همیشه به راه.کوچکترین خطا تنبیه سختی در پی داشت.
شاگردان درسی را باید حاضر می کردند .بازیگوشی و دشواری درس مجال نداد. با اندیشیدن به عاقبت کار و فلک شدن نقشه ای کشیدند.
صبح ملا زودتر به مکتب می آمد.
شاگردان یکی یکی وارد شدند و با تعجب به صورت مکتب دار خیره شدند و از زردی صورت و بیماری معلم شان سخن گفتند و با قسم امر را مشتبه کردند.
معلم تا چند روز بستری می شود تا مرض خیالی اش بهبود یابد و بچه های شیطان و بازیگوش پس از عیادت بیمار با خیال آسوده پی تفریح خود می روند.

مرتع غصبی بود و مال صغیر. نماز خواندن در این زمین باطل و به تجربه رسیده بود که عواقب سهمگینی در پی دارد.
چوپانان از نماز خواندن در آن زمین جلوگیری میکردند تا همچنان به غصب خود ادامه دهند.
شبی شیخی در راه مانده از آسیب باران و طوفان پناه به چادر شبانان می آورد.
در ابتدا متذکر میشوند که نماز اینجا جایز نیست. شیخ وقعی نمی نهد و تا چوپانان از چادر خارج می شوند به نماز می ایستد.
یکباره غوغایی بلند می شود که گرگ به گله افتاده. یکی با عصبانیت به شیخ می تازد و شیخ چون هوا را پس می بیند دعایی می خواند که دهان گرگ بسته شود.
پير مرد بتازگي محصولش را فروخته و از شهر ساعتي خريده بود.
ساعتهاي جيبي سنگين و نقشدار.
طرز خواندن ساعت را نمي دانست و فقط با شمارش مي توانست به نتيجه برسد.
اهالی که ید طولایی در دست انداختن داشتند مدام با پرسش از وقت مزاحمش می شدند.
مرد با حوصله ساعت را از جیب اش درآورده و اعداد ما بین عقربه دقیقه شمار و ساعت شمار را شمرده و جواب میداد مثلا عقربه کوچک ۴ تا مانده و بزرگ دو تا . و این یعنی ۸:۱۰و یا ۷:۵۰
و بعد ساعت را در قابش گذاشته و دوباره داخل جیب و زنجیر را سنجاق میکرد. این اعمال باعث تفریح می شد.
روزی پس از کار سخت بار سنگینی بر روی چارپا گذاشته و خود نیز سوار می شود و براه می افتد.
بین راه دسته ای از جوانان زبل ساعت می پرسند .مرد پیاده شده و ناچار بارها را بزمین میگذارد و با حوصله ساعت را از جیب و قابش در می آورد در تاریک روشن غروب شروع به شمردن می کند.
چند بار اشتباه می کند و در نهایت می گوید این ساعت بگیرید و خودتان بشمارید..
جوان را وادار به تحصیل کرده بودند. سن بالا و مشغله زندگی فرصتی برای درس خواندن باقی نمی گذاشت.با نذر و نیاز بالاخره کارنامه قبولی ششم ابتدایی را با ده ناپلئونی گرفته و خانواده را سرافراز می نماید.
جشنی میگیرند و سور حسابی و کارنامه را قاب کرده و بر دیوار آویزان میکنند.
کم کم توجه بچه ها به این شیئ عجیب آویخته بر دیوار جلب میشود و خواص عجیبش که مورد احترام و توجه بزرگان است.
روزی که خانه خلوت میشود قاب را پایین آورده و به معاینه می پردازند و چون چیزی از کاغذ بروز نمی نماید در نهایت ریز ریز کرده و همانجا میریزند و پی بازیگوشی خود وی روند.
نوکر خانه چون وارد اطاق میشود بی توجه همه را جارو کرده و دور میریزد.
ظهر برادر بزرگتر متوجه قضیه میشود بزحمت تکه های مدرک را یافته و روی مقوایی می چسباند.
با این مدرک هزار تکه به هر اداره ای مراجعه میکنند قبول نمی کنند.
در نهایت با صرف مبالغی و الصاق تمبر مصدق نموده و استخدام می شوند.