گورستان محیط رعب آوری بود.یک سمت در محاصره درختان بلند تبریزی و سمت دیگر منتهی به غسالخانه و قناتش.
پیچش باد در میان درختان و سایه های پدید آمده و سنگ قبرهای نامتوازن محیط خوفناکی بوجود آورده بود.
جوانان برای اثبات جرات و شجاعت خود بر روی شبانه میخ کوبیدن بر گوری شرط بندی میکردند.
روزی جوانی شرط میبندد شبانه میخ را بر گور جد خود کوبیده و صبح نشان دهدو
شب لباس بلند مرسوم را پوشیده و بآرامی وارد گورستان میشود. در آن محیط تاریک و ترسناک بزحمت گور مورد نظر را می یابد. مشاهده محیط و صداهای درهم و بر همش حواسش را متوجه اطراف نموده و از اینکه میخ را بر گوشه لباسش قرار داده و کوبیده غافل میماند.
تا از کوبیدن میخ فارغ میشود به سرعت سنگ را انداخته و پا به فرار میگذارد اما دامن لباسش مانع میشود.
یک آن به تصور گرفتاری به دست ارواح هول و هراسی روی می آورد که سکته عارضش میشود و همانجا میافتد.
صبح اهالی جسدش را میخکوب شده می یابند.

اولین مواجهه اربابان روستا با سماور در سفر زیارتی مشهد رخ میدهد.
سماورهای ذغالی که از روسیه تزاری می آوردند و با برجستگیهای بدنه و شیر و نشانهای حک شده صورتی مسحور کننده داشت.
یکی را نیز اربابان با خود سوغاتی آورده و در سالن بار عام در معرض دید میگذارند.
روز دیدار اهالی سماور را آتش کرده چون اهالی جمع میشوند خیره محو دستگاهی که از خود بخار بیرون میداد میشوند.
اربابان از نا اهلی و کج مداری روزگار داد سخن میدهند و اینکه با این وسیله میزان ارباب دوستی رعیت سنجیده میشود و یکایک بایستی زبانشان را به بدنه دستگاه بچسبانند اگر چسبید دلیل خیانت است ولی اگر نچسبید دلیل ارباب دوستی.
با سوزاندن زبانهای اهالی تا مدتی زهر چشم میگیرند و رعایا که توسط دستگاه تنبیه شده بودند از تک و تا می افتند و بر این دستگاه که از سر درون خبر میداد به حیرت مینگریستند.

نظامات اجتماعی و سنت های رایج اتحاد دو خانواده را با ازدواج دو فرزند خردسالشان مستحسن مینمود.
امری پذیرفته شده بود و معمولا پسر و دختر از خردسالی نامزد شده و در جوانی ازدواج میکردند.
پسری با استعداد در خردی با دختری از قرائ دوردست توسط پدرانشان نامزد میگردند.
نام پسر بر روی دختر میماند و مجال اینکه همدیگر را بشناسند و ببینند پیش نمی آید.
پسر تحصیل میکند و مدارج ترقی را میپیماید و در رشته طب موفق میگردد.
اما دختر بی خبر از پسر در خانه مانده و هیچ خطی نمی آموزد و کاملا بیسواد بزرگ میشود.
پس از اتمام تحصیلات دختر را به خانه پسر میفرستند . خانه ای بزرگ با پدر و مادرو خواهر و برادران.
پسر از ملاقات دختر طفره میرود .سالی را بدون هیچ تماس و برخورد سپری میکنند.دختر با حجب و حیا فاصله میگیرد و پسر که در محیط فرهنگی قرار گرفته و رشد کرده و دختران درس خوانده دیده دختر را برای خود شکستی مییابد و بر عهد و پیمان پدران نفرینها میکند.
پس از سالی دختر را باز میگردانند و پسر به جستجوی دختری تحصیل کرده برمی آید.
جستجویی که تا آخر عمر بطول می انجامد.
اما دختر فرزندان بسیار می آورد و البته مردی شایسته.
پسر بزرگ شده بود و سربازی رفته و حال در روستا گذران زندگی میکرد.
پدر و مادر دستشان تنگ بود اما امیدوار بودند.
روزی مرد با زنش خلوت میکند و صحبت ازدواج پسر پیش میآید غافل از اینکه پسر در گوشه ای به حرفهایشان گوش میدهد.
مرد میگوید به زودی چاپایمان را میفروشیم و برای پسرمان دستی بالا میزنیم.
زن خوشحال میشود و دختران دم بخت را میشمارد و صحبت شیرینشان ساعتها ادامه مییابد.
و البته قند در دل پسر آب میشود.
چند روزی میگذرد و خبری از فروش چارپا نمیشود. حوصله پسر سر میرود.
طاقت نمیآورد و به مادر میگوید : دیگر در مورد فروش چارپا با پدر صحبت نمیکنید؟!
دره سر سبزی اطراف این روستاست.
محیطی برکنار مانده از آسیب آدمی.پر از وحوش.
شاهین بر بالای سر چرخ میزند و ددان در میان درختانش در جنب و جوش.
انواع درختان پر بار صاحبان زمین را از دست یازی به طبیعت بر حذر داشته و همزیستی بین انسان و حیات وحش بر قرار گردیده.
چند میمون نیز این محیط را زیستگاه خود قرار داده بودند.
شبی مسافری در راه مهنده برای خواب به بالای درخت گردویی پناه میبرد.
بر بالای درخت آرام میگیرد پس از اندی از بالای درخت صدای شکستن گردو به گوشش میرسد.
زیر نور مهتاب میمونی را آدمیزاد میانگارد و از اینکه تنها نیست خوشحال میشود.
میمون گردویی را شکسته و زیر نور ماه میگیرد امتحان کند پوک نباشد.مرد تصور میکند که تعارفش میکند نمیپذیرد و با صدای بلند تشکر میکند.
با شنیدن صدای آدمیزاد میمون وحشت زده از بالای درخت میافتد و فرار میکند.
خانه های اهالی روستا عموما بصورت حیاطی در وسط و اطاقهای نشیمن در یکسو و انبار کاه و لوازم و محل نگهداری احشام در سوی دیگر ساخته میشد.
انبار محل وسیعی بود با سقف بلند که کیسه های گندم و جو و انواع خشکبار و غلات و کاه و علوفه و ابزار را در آن میچیدند.بر سقف بلندش سوراخی بود برای عبور هوا.
پسری از اهالی با دختری نامزد بودند. اما تعصبات اجازه هم صحبتی را به آنان نمیداد.
شور جوانی راههای غریب میجوید.
چند وقتی انبار محل ملاقاتشان بود. دختر از قبل نردبانی در محل سوراخ سقف قرار میداد و پسر به آرامی پایین آمده و چند ساعتی با هم میگذراندند.
تا اینکه دختر به روال معمول نردبان را حایل میکند و تا آمدن پسر بدنبال کار خود میرود.مرد خانه برای برداشتن ابزار بی خبر به خانه آمده و وارد انبار میشود و چون نردبان را مزاحم میبیند آنرا برداشته و کنار میگذارد و بدنبال کار خود میرود.
پسر به روال همیشه از سقف آویزان میشود هر چه پا دراز میکند در تاریکی به نردبان نمیرسد بخیال اینکه پایینتر از معمول است خود را رها میکند.اما زیر پایش خالی شده و به زمین میافتد.
تا صدای ناله اش بلند میشود اهل منزل به سراغش آمده و ابتدا کتک مفصلی میزنند و سپس به حکیمش میبرند.
آنجاست که رازشان برملا میشود.