متولد دهه ۱۲۴۰ ه ش بهمراه قوم و قبیله در دهه ۱۲۶۰ ه ش به ارومیه و قره باغ مهاجرت میکنند.
در این شهر بخاطر تحصیلات و تدبیر منشا خدماتی میگردند.
از جمله رتق و فتق بازار ارومیه .با سیاست امنیت جاده ارومیه - سلماس را با اخذ عوارض اندک از تاجران و گماشتن تفنگچی برقرار مینماید.به این سبب بدربار شاه قاجار راه یافته و لقب میگیرند.
در ملاقات با شاه همچنان فروتنی خود را حفظ نموده و علیرغم اصرار شاه برای خود هدیه ای نمیپذیرد.
شاه دو انگشتر الماس برای عروسانش هدیه میفرستد.
نهنگام حمله روس عتم مقاومت را برمی افرازد .قوای بیگانه که حضور او را مخالف سیاستهای استعماری خود می یابد به توطئه ای به مشهد تبعیدش کرده که همانجا مدفنش میگردد.
دو فرزندش از شهدای مقاومت در برابر اشغال بیگانه میباشند.
![]()
اغلب اهالی این روستا از سادات شریفند که در برهه ای از زمان اینجا را امن یافته و ساکن شده اند .
احترام سادات را بر خود فرض میدانند و معنویت حاکم این نقطه کوهستانی را پر حاصل و آبادان نموده بود.
بطوریکه آبادانی آن زبانزد بود. اما پس از کوچ سادات به شهر روستا بی آب ماند و قناتها خشک و محصول اندک شد.
باری طبق نذری دهه محرم در منزل سادات مراثی برپا بود و روحانی که خود نیز از سادات مامور برپا داشتن آن و حفظ سنت. هر چند مجلس خالی و یا چند نفر نیز حضور داشته باشند بایستی مرثیه برپا میشد.
چندین سال به همین گونه بود. تا اینکه در مجلسی که چند بانو حضور داشتند روحانی همچنان تعزیه گفته و خطبه می خواند.
یکی از بانوان به کنار دستی اش می سپارد که فرزندم به فرزندم بگو حال که برای این پسرم مرثیه خواند برای پسر دیگرم نیز مرثیه ای بر پا دارد.
این سخن را زن پس اتمام مجلس به روحانی میگوید.
روحانی منقلب میشود. این سخن را بزرگ میشمارد و در جستجوی بانو بر می آیند اما هیچ نشانی نمییابند.
این سخن همچنان سر به مهر میماند.
جوان بود و پر شور. پس از فوث پدر بار خانواده را بر دوش گرفته و با اجاره باغ خرجی میداد.
خدمت نظام را جزو سپاه دانش عازم روستایی مسیحی نشین میشود.
غرور جوانیش امر و نهی را برنمی تافت.
اینجا را برگزیده بود که خود هم مدیر بود هم معلم.
چند بار بازرس مدارس روستایی آمده و با ایرادات غیر منطقی غرورش را جریحه دار کرده بود.
جوانی و سر سودایی فکری را در مخیله اش پرورش میدهد.
شاگردی را به کشیک سر جاده میگمارد تا خبر آمدن بازرس را بدهد.
نزد بچه ها بازرس را منفور معرفی نموده. هر یک سنگی و سگی را آماده نگه میدارند.
با خبر ورود بازرس بچه ها اختیار از کف داده و با سنگ مقدمش را گرامی میدارند و سگان روستا را در پی اش رها میکنند.
پس از آن هیچگاه بازرسی پای به روستا ننهاد.
بعد از شهر اولین مدرسه دولتی به همت پیر خردمند روستا در این ولایت افتتاح میشود.
خانه ای دو طبقه که در سنگین و بزرگ کلاس طبقه بالایی کافی بود مردی را به زمین بزند.
اولین معلم روستا عیالوار بود.مواظبت از مادر و خواهران صغیر را به عهده داشت.
روستاییان تمشیت آقا معلم را بر خود فرض میدانستند و هر روز کاسه های ماست و بسته های نان بود که به منزل آقا معلم فرستاده میشد.
گاه نوکر پیر خردمند روستا که برای آوردن کاسه های ماست مراجعه مینمود تا ۱۵ عدد جمع میکرد.
جمعیت زیاد خانه آقا معلم را ناچار میکرد زمستان از هیزم مدرسه در خانه استفاده کند و شاگردان لاجرم در کلاس سرد درس می خواندند.
اما آقا معلم بنیه قوی داشت و لازمه این بدن تغذیه کافی بود.هر بار که از کنار باغی میگذشت و روستایی تعارف میکرد بی شرمندگی نشسته و آنچه باغبان از صبح برای فروش جمع کرده بود تناول مینمود.
یک سبد سیب یک سبد بادام در برابرش حقیر مینمود.
با این تغذیه سالیان دراز عمر نمود و هیچگاه محتاج مراجعه به پزشک نشد و همچنان در هشتاد سالگی فعال و سر زنده بود.
اهالی دست به دامان خان میشدند و آخر سر توافق میشد که با کلی هدیه راهی مقر راهزن شوند.
با رسیدنشان دستور می داد گوسفندی از گله خودشان را بریان کنند و آنان را با مال خودشان مهمان می نمود.
سپس با قبول هدایا و کلی منت گذاشتن گله ناقص را پس می داد.
اهالی نیز با دعا و شکرگزاری راضی باز می گشتند.
روایت میکنند که خان آبادی مجاور می گفت امان از دست اینان که آدم سالم را دیوانه میکنند.
باری عمو عاشق همسرش بود و این مهر را به طرق مختلف ابراز مینمود.
از جمله بهترین سیگارهای زنانه را برایش تهیه مینمود و همچنین توتونهای زنانه و خوش عطر.
روزی خان همسایه مهمانشان بود.بوی خوش دود سیگار زنانه را متوجه شده و از آن میطلبد.
عمو میگوید که آن سال محصول توتونشان بسیار عالی شده و در انبار گذاشته اند خشک شود بفرماییدنوکرهایتان هر قدر می خواهند از انبار جمع کنند.
از قضا برگ درختانی که برای تغذیه دام در انبار ریخته بودند شبیه به برگ توتون بود و زرد شده بود.
نوکرهای خان آنها را جمع آوری و برای خان میبرند.
بعد از رفتنشان تصور پیچیدن برگ درخت در کاغذ سیگار و دود کردنش و حال و روز خان همسایه مدتها نقل مجالس بود.
به ستوه آمدن اهالی و دستشان به جایی بند نبودن گاه شیوه های غریب برای عرض اندام می یافت.
از جمله روزی سواری وارد آبادی میشود.
اسب درشت هیکلی سوار بود.گوشه ای می بندد تا تغذیه کند و خود به کارش رسیدگی کند.
یکی از اهالی فرصت خوبی برای دست انداختن خان می یابد.
به سر وقت اسب رفته و میگوید گوسفند میخوری؟
اسب در حال خوردن علوفه سرش را تکان میدهد و مرد جواب مثبت می انگارد.
میگوید گرگ میخوری؟ و اسب همچنان سرش را تکان میدهد.
می گوید خان را هم می خوری؟ اسب نیز سرش را تکان میدهد.
مرد دوان دوان به قهوه خانه آمده و با هیجان میگوید که بجنبید اژدهایی آمده که هم گوسفند میخورد هم گرگ. حتی خان را هم میخورد.
تا مدتها حکایت واقعه دل آزرده اهالی را شاد میکرد و خان از شنیدنش مکدر میشد.
آنچه پیش رو دارید حکایتهای پدر است برای فرزند.
شبها بقصد تفرج و یا شاهد آوردن.پندهای پدرانه است که نکته ها در خود دارد.
فرزند آنچه میشنود یادداشت میکند برای ثبت در حافظه تاریخ.
در این مجموعه نامی از کسی و جایی نیامده. اسامی و مکانها غیر واقعی اما حکایت واقعی است.
محل وقوع حوادث روستایی در شمال غربی ایران است.
روستایی کوهستانی با درختان بادام و پسته وکم آب.
بیشتر وقایع در ۱۳۰۰-۱۳۴۰ ه ش اتفاق افتاده و راوی حوادث را دقیقا با نام و مشخصات بیان نموده اما به ضرورت تغییری دست داد.
این روستا که بعد از شهر صاحب دومین مدرسه دولتی میشود.
افراد خود انگیخته بسیار دارد. از فرماندهان لشگر -استاندار-وزرا-عضو مجلس خبرگان و شورا و دیگر کارآمدان و مدیران رده بالا.
سوالی را برمی انگیزد که این روستای کوهستانی و کم آب با محصول اندک منحصر به بادام و انگور چگونه چنین مردانی را پرورانده.
چه سری در خاکش نهفته.
وتنها خواستیم حکایات بر یادها بمانند بی هیچ غل و غش. شاید آیندگان به رموز این سرزمین پی برند.
تقدیم به پدر و مادرم که هدف از این حکایات حلاوت و شیرینی عاقبت را به کاممان جاودان ساخت.
برادر خان ابتدا به ژاندارمری مراجعه و با دادن حق و حساب و گفتن اینکه ممکن است اهالی برای شکایت مراجعه کنند زیاد جدی نگیرید دم مامورین را دیده و با هم اتفاق میکردند دمار از روزگار دهاقین برآورند.
سپس وارد ابادی شده و اهالی را تحت فشار میگذاشت و علاوه بر سهم معهود اضافات نیز اخذ و هر کدام مقاومت مینمود به چوب و فلک میبست.
اهالی نیز بی خبر از همه جا برای شکایت راهی پاسگاه شده اما آنجا نیز مواخذه شده و به زندان افکنده میشدند.
در بازگشت سهم صاحبان زمین را نیز کمتر میپرداخت و اضافات و سهم مباشری نصیب خودش میشد.
کسی را یارای اعتراض نبود.
خدمت نظام را جزو سپاه دانش عازم روستایی مسیحی نشین میشود.
غرور جوانیش امر و نهی را برنمی تافت.
اینجا را برگزیده بود که خود هم مدیر بود هم معلم.
چند بار بازرس مدارس روستایی آمده و با ایرادات غیر منطقی غرورش را جریحه دار کرده بود.
جوانی و سر سودایی فکری را در مخیله اش پرورش میدهد.
شاگردی را به کشیک سر جاده میگمارد تا خبر آمدن بازرس را بدهد.
نزد بچه ها بازرس را منفور معرفی نموده. هر یک سنگی و سگی را آماده نگه میدارند.
با خبر ورود بازرس بچه ها اختیار از کف داده و با سنگ مقدمش را گرامی میدارند و سگان روستا را در پی اش رها میکنند.
پس از آن هیچگاه بازرسی پای به روستا ننهاد.