|
طنز در طنز گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم/ عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
| ||
|
اگر آنگاه كه همه سرها به باد مي روند و همه نگاه هاي تقصير خيره تو را مي نگرند بتواني سر خود را نگهداري اگر آنگاه كه همه با ترديد تو را نظاره مي كنند بتواني بخود اعتماد كني و در عين حال به ترديد ها نيز بها دهي اگر بتواني منتظر بماني اما از انتظار كشيدن كسل نگردي اگر بتواني آنگاه كه در باره ات دروغ مي گويند خود تن بدروغ نيالايي و آنگاه كه بر تو تنفر مي ورزند راه بر تنفر بر بندي و در عين حال مغرور نباشي كه چقدر خوب و عاقلي. اگر بتواني رويا ببيني ولي روياها را ارباب خود نسازي. اگر بتواني بينديشي ولي صرف انديشيدن را مقصود خود قرار ندهي اگر نه دشمنانت بتوانند تو را بيازارند و نه دوستانت . اگر همه مردم برايت مهم باشند ولي نه از اندازه بيرون اگر بتواني هر دقيقه برگشت ناپذير زندگي را با دويدن مسافت شصت ثانيه اي پر كني زمين از آن توست با هر چه كه در آن است و مهمتر از همه فرزندم ! بتو مي توان گفت مرد! [ Wed 13 Jul 2011 ] [ 7:44 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
[ Fri 24 May 2013 ] [ 11:20 PM ] [ ابراهیم هاشمی ]
![]() محیط غسالخانه علیرغم تصویر تیره و تار در ذهن مردم عادی فضایی برای آزمون نیز هست. صبح غسالان صبحانه خورده و مشغول کار می شوند و پس از انجام امور چند متوفی چون کارشان زودتر خاتمه می یابد یکی از غسالان پیشنهاد می کند که او را نیز غسل داده و کفن نمایند. این امر به انجام رسیده و مرد را کنار دیگر سپید پوشان کفن کرده و می خوابانند و پی صرف ناهار می روند. پس از چندی آمبولانس مشتری تازه آورده و راننده خود درگذشته را به آن محیط سوت و کور و خالی می آورد. در این حین مرد غسال از جا بلند شده و می خواهد جنازه را تحویل بگیرد که راننده جوان با مشاهده زنده شدن مرده در جا جان به جان آفرین می سپارد و زحمت حمل جسدش را بر خانواده متحمل نمی شود!
[ Mon 6 May 2013 ] [ 1:23 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
[ Sat 30 Mar 2013 ] [ 3:2 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
دو انسان فرهیخته و موفق عمری با عشق و صفا زندگی را می سرایند و خود را وقف خدمت خلق می کنند و تربیت فرزندان راست کردار و مبرز را هدف قرار می دهند. عمری را به پای دانشجویان در دانشگاه سپری می کنند و جز چند سفر برای شرکت در کنفرانسها مجالی برای گردش پیدا نمی شود. پس از بازنشستگی نیز سرگرم تالیف و راهنمایی دانشجویان می شوند و تا به خود بیایند قافله عمر از شصت و هفتاد گذشته و از این دوران پر تکاپو بهره مادی جز آنچه از خلق بی نیازشان نماید بدست نیامده و اما هیچگاه مجالی برای با هم بودن و با هم سفر کردن حاصل نگردیده. نه زیارت مشهد و نه حج و نه جایی دیگر هیچگاه برایشان اتفاق نمی افتد. دو - سه ماهی قبل از فراق مرد این دو می اندیشند که خوبست کمی هم با خود باشند . صبحی زود شال و کلاه کرده و با اتوبوس و مترو راهی زیارت امامزاده می شوند و کمی در بازار حرم قدم زده و کبابی نوش جان کرده و شاد و خرم یاد ایام دیرین نموده و این سفر نیم روزه تنها مسافرت آنان در طول عمرشان می شود! [ Mon 18 Mar 2013 ] [ 3:21 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
دوران جنگ جهانی و اشغال مصائب بیشمار دارد. اسیر شدن و انتقال به اردوگاههای دشمن به ظن جاسوسی از جمله آنهاست. دختر جوان خانواده تحصیل کرده بود و روشنفکر. تاب اشغال خارجی را نداشت و در تقلای آزادی وطن آنچه از دستش برمی آمد فروگذار نمی کرد.باری شناخته می شود و پس از بازداشت برای بازجویی به سفارت بلشویک در تهران اعزام می شود. طی بازجویی اقرار و اعترافی به دست نمی آید و ناگزیر تا مشخص شدن نتیجه به کار در بیمارستان نظامی گمارده می شود. در حالیکه خانواده سخت دل نگرانند و هیچ نشانی از فرزندشان نمی یابند. روزی یکی از تجار همشهری برای معالجه به این بیمارستان منتقل می شود که دختر را شناخته و در بازگشت خبر سلامتی را به خانواده اش می رساند. اینبار پدر دختر به مرض تاجر مبتلا می شود تا بتواند با فرزندش ملاقات کند! [ Sun 20 Jan 2013 ] [ 3:31 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
پس از سالها در به دري و خانه بدوشي با پس انداز مختصر منزلي را تهيه مي بينند. منزلي نقلي و دوست داشتني با حياطي دل باز و سر سبز. از همه نوع درختچه و گل در آن موجود بود. روزهاي اول به خوشي و خرمي مي گذرد تا اينكه شبي صداهايي مي شنوند اما متوجه چيزي نمي شوند. شب ديگر رفت و آمد را در منزل احساس مي كنند و شبهاي ديگر سر و صداهايي از آشپزخانه مي آيد و تا اينكه شبهاي ديگر نامشان را صدا زده و انعكاس صدا هر آن بر ترسشان مي افزايد. براي رهايي از ارواح خبيثه به هر روشي متوسل مي شوند و انواع حذرها را به در و ديوار مي آويزند اما روح پليد همچنان حضور داشت. هفته اي ديگر در آن منزل مخوف اقامت را جايز ندانسته و به ثمن بخس فروخته و خانه بدوش مي شوند. سالها بعد از حيله خريدار منزل آگاه مي شوند كه تمامي آن سر و صداها و حركات ساخته و پرداخته شيادي بود كه كليد منزل را در دست داشت و براحتي در منزل تردد مي كرد! [ Tue 1 Jan 2013 ] [ 3:4 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
* اين واقعه مربوط به پنج دهه پيش است. دو جوان همكار عصر روز برفي پس از اتمام كار روزانه سوار موتور شده و شال و كلاه كرده و با هم بمنزل بازمي گردند. در سرازيري خيابان يكباره سيم ترمز موتور پاره و كنترل از دست راكب خارج مي شود و هر لحظه به سرعت آن افزوده مي شود.آندو ناگزير از زير گرفته شدن توسط ماشينهاي عقبي مسير را با سرعت ادامه مي دهند .با عبور از كنار ماشين پليس , پليس ظنين شده و آژيركشان به دنبالشان راه مي افتد. آندو در هول و هراس از پيش رو متوجه سرو صداي آژير نشده و بسرعت با موتور به درب منزلي برخورد و درب را از جا كنده و وارد خانه مي شوند. پليس نيز وارد ماجرا شده و دو جوان زخمي را دستبند زده و با باتوم سر و رويشان را جلا مي دهد كه چرا به ايست پليس توجه نكرده اند! پس از روشن شدن ماجرا پليس با گرفتن جريمه سنگين دو جوان نگون بخت را رها مي كند. [ Tue 4 Dec 2012 ] [ 4:16 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
محصول سالانه چهل -پنجاه پوط مغز بادام مي شد.كه در جعبه و گوني گذاشته و از طريق درياچه و با كشتي به مركز مبادلات آن زمان حمل مي كردند. پس از فروش محصول و خريدهاي متفرقه و كمي آسودن به گردش در بازار پرداخته و چشم را با ديدن تازه ها نونوار مي كردند. ظهر با عبور از مقابل چلوكبابي شاگردش را مي بينند كه بر روي چارپايه ايستاده و داد مي زند :آي مردم! بشتابيد چلوكباب تازه ميل كنيد كه اگر نخوريد فردا از همين برايتان كوفته خواهيم پخت و باز اگر ماند پس فردا آش خواهيم كرد! با ديدن اين آگهي تجاري همان نان و پنير خودشان را شكرانه با ميل تناول نموده و هر چه زودتر به وطن مراجعت مي كنند! [ Wed 7 Nov 2012 ] [ 5:27 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
غوغايي در شهر حاكم بود. نيروي دشمن شهر را اشغال كرده بود و صداي گلوله لحظه اي خاموش نمي شد. در اين دوره كشتار و قتل رجال به خاموشي صورت مي گرفت و هر كه وزنه اي بود بي سر و صدا نابود مي شد. مردم عادي در پي لقمه اي نان صبح تا شام در تكاپو بودند و شهر محاصره بود و جماعت كمتر به غير ضرورت تشكيل مي شد. مردمان قليلي در اين دوران از خود نجابت بروز داده و برسم جوانمردي دستگير بينوايان مي شدند. سالها بعد و در دوران صلح و طلايي يكي از رجال شهر براي معالجه سري به جزيره مي زند و در ديار غربت تن را بدست طبيبان توانا مي سپارد. و چون بهبودي حاصل مي كند روزي در گشت و گذار مواجه با آشنايي مي شود. پيرمردي نجيب كه معتمد همشهريان بود و بسيار مورد اعتماد. حال و روزش را مي پرسد. كاشف بعمل مي آيد كه آن معتمد جزيره نشيني بود گماشته ي دشمن براي گزارش گيري از اوضاع شهر و با آن شيوه رفتار همه جا نفوذ داشت و حال دوران بازنشستگي را با دريافت نشان افتخار در وطن مي گذراند! [ Thu 27 Sep 2012 ] [ 9:33 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||