


جوان شیطان و پر شوری بود. برادران تاهل اختیار کرده و صاحب زن و اولاد بودند ولی ته تغاری دردسری شده بود. عزیز کرده مادر بود و کسی حق نداشت به رفتارش اعتراضی بکند.
عروسها دایم از دستش شاکی بودند و علاج واقعه در مشغول کردنش بود.
اهل درس و مدرسه نبود اما برادران هر کلاسی را سه سال فرجه داده به شهر فرستادندش تا با طمانینه و سلیقه درس بخواند.
تابستان نیز با اطمینان به اینکه نامش جزو مردودین است شهر را رها کرده و در دامن طبیعت روستا از نعمات پروردگار بهره وافی می برد و غم روزگار را با میوه های بهشتی بر جسم شیزین می کرد.
سالی که سومین بار بود در جا می زد متوجه خطر گردید که بین درس و سربازی باید یکی را انتخاب کند.زلفهای نازنینش حیف بود زیر تیغ دلاک برود لذا با معلم قرار و مداری می گذارد.
موقع امتحان دیکته معلم با تکان دادن دست و اشاره به اعضای صورتش مقصود را رسانده و شاگرد تنبل کلاس که هیچگاه نمره بالای ده ندیده بود یکباره در امتحانات نهایی با نمره بیست ظاهر می شود و همکلاسیها را انگشت بدهان می گذارد!
گاه حسادت آفت عظیمی می شود.
مرد جوان به آسودگی زندگی را می گذراند.منزلی برای خود خریداری و اسباب راحتی فراهم نموده روزها در پی هم سر در کار خویش داشت. نه همسایه ای می شناخت و نه با کسی رفت و آمد می کرد.
دوستانش کتاب بود و کتاب.
خرید ماهانه را یکجا می کرد و همه چیز را مهیا می نمود و براحتی در منزل با کتابهایش مراودات عاشقانه داشت.
ولی حسودان چشم دیدن این آسایش را نداشتند.توطئه ها برایش می چیدند و شیطان دوستانش را تحریک می نمود که مشکلات سر راهش ایجاد کنند و زنان با سخن چینی آتش بیار معرکه بودند و جوانان لا ابالی دایم در تدارک مزاحمت.
کمیساری و ژاندارمری و آژان ها گوششان پر بود از شکایات واهی عده ای جوان جاهل و پیرزن غر غرو .
و البته بی مدرک و سند مزاحم کسی نمی شوند. تا اینکه دیگر کاسه صبر الواط بسر آمده و تدارک جنایتی می بینند تا از این رهگذر دامان مرد را آلوده نموده و دیگر چشمانشان بهم نیفتد. غافل از اینکه رب عالمین نقشه ای دیگر چیده.
مرد بطور اتفاقی در این چند روزه از منزلش خارج نده و سر از کتابی که شروع کرده بود برنمی دارد.جاهلان بتصور تکرار برنامه هر روزه جنایت را سر راهش قرار می دهند اما بر خلاف همیشه مرد از منزل خارج نمی شود. هر چه انتظار می کشند به انجامی نمی رسد و با بالا آمدن افتاب نور حق تابیده و دستان الوده رسوا می شوند. ماشین های پلیس محله را محاصره می کنند و آژیرکشان متخلفین را کشان کشان می برند.
چند روز بعد که مرد سر از کتاب برمی دارد و عازم خارج منزل می شود از سکوت محله و غیبت اراذل تعجب می کند!

رعد می غرید. برقش فضای وهم آلودی در آن غروب دل انگیز تابستانی بوججود آورده بود.
خانواده بهمراه عمویشان چند روز قبل چادر زده و بساط پهن کرده و در کنار باغشان مشغول جمع آوری محصول بادام آن سال بودند و از برکت و پر باری محصول فراوانی بدست داده بود.
دو سه روز از صبح تا شام پدر بالای درخت محصول را می تکاند و پسرها از روی زمین جمع کرده و در گونی می ریختند.
روز آخر خستگی فشارش را افزایش داده بود.اما محصول تمامی نداشت.پدر تمام درختان باقیمانده را تا بعد از ظهر تکاند اما جمع آوری بادامهای ریخته بر زمین بر عهده دو پسرش بود.هر چه نگاه می کردند بادام ریخته بر زمین بود و تمامی نداشت.
دست آخر بناچار خاک و سنگ و بادام را با هم کومه کرده و منتظر کمک پدر بودند.در زمین مجاور عمو محصولش را جمع کرده و گونیهایش را دوخته بود .اما زمین برادر دو برابر بود و محصولش نیز بمراتب بیشتر.
عمو بر حال برادر زاده ها رقت مي آورد و به كمكشان مي شتابد. هر لحظه بر تراكم ابرها افزوده مي شود و چنانكه باران ببارد انچه محصول روي زمين مانده بهدر خواهد رفت.
پدر قابلمه اي خالي پيدا كرده و از زمين تك و توك باقيمانده ها را كه خوراك پرندگان است جمع مي كند و در آن سكوت هر دانه اي كه درون قابلمه مي اندازد انعكاسش تا آبادي مي رود.عمو هر چه برادر را به ياري مي خواند توجهي نمي كند.
ناچار زير بارش نم نم باران برادر زاده ها را مدد مي كند و در آن گرماي كار نفس گير پدر بالاي سرشان مي آيد و ته قابلمه ده - بيست دانه بادام را نشان مي دهد كه ببينيد چقدر جمع كردم .دقت نكرده بوديد !
پسر هاج و واج مي ماند كه پدر دهها كيلو بادام ريخته بر زمين زير باران را نمي بيند و تنها ده - بيست دانه دور افتاده را نشان كرده !
جوان بعد از اخذ دیپلم رخت و لباسی برداشته و پولی از نامادریش قرض گرفته و برای شرکت در کنکور دانشگاهها راهی تهران می شود.
علاوه بر دانشگاه در امتحان ورودی چند موسسه نیز ثبت نام می کند.
قضای روزگار و قبولی حاجات در موسسه ای پذیرفته می شود و قرار می شود روزها مشغول کار باشد و عصر در آموزشکده موسسه دوره لیسانس را بگذراند و حقوق کارمندی نیز با مزایا دریافت دارد.
جوان با شادی و شعف منزلی اجاره و مختصر وسایلش را منتقل کرده و پس از استقرار نامه ای به برادر بزرگ می نگارد و ضمن اخبار خوش تقاضای لحاف و تشک و بالشی و زیر اندازی از ارث پدری می نماید.
انتظارش بطول می انجامد تا اینکه نامه و بسته ای کوچک از برادر می رسد.
نامه ای سراسر گله و شکایت تا به تقسیم ارث پدر اشاره نموده که لحاف را با خود برده ای و جوان هستی و چهار ستون بدنت سالم نیازی به تشک و بالش نداری ا اینهمه متکای بچگی ات را یادگار فرستادیم و فرشی مناسب شانت نداشتیم لذا زیلویی از میراث پدر فرستادیم والسلام !
هر روز از طرف همکارانش به سالن ورزشی دعوت می شد.اما کم رویی و حیا مانع بود.
تعریف استخر بزرگ و سالن بدن سازی و تجهیزات منحصر بفرد اداره شان را می شنید اما از رفتن خودداری می کرد.
تا اینکه اصرار همکاران بدرجه ای می رسد که ناگزیر از حضور در سالن ورزشی می شود. پس از ورود در میان آنهمه رشته یکی از همکارانش را در لباس رزمی مشاهده و او نیز از میان لباسهای آویخته لباسی همچون همکارش پوشیده و در میان آنهمه کمربند کمربند مشکی را مناسب با رنگ سفید لباس به کمر می بندد و وارد سالن می شود.
رزمی کاران با دیدنش احترام گذاشته و به ابتدای صف هدایتش می کنند.جوان با شرم و حیا حوادث را ناشی از تعارف می پندارد ولی چون وقت تمرین می رسد در مقابل کمربند قرمز بهوا بلند شده و محکم بر زمین کوبیده می شود.
ناله اش بلند می شود. گوشه ای خلوت می گزیند.با یکی از خستگان درد دل می کند.از مهمان نوازیشان گله می کند که آنهمه تعارف با این زمین کوفتن سازگاری ندارد.ایا رسم اینجاست که تازه واردان را کیسه بوکس کنند؟!
مرد نگاهی انداخته و از دارنده کمربند مشکی زمین خوردن را بعید می شمارد که جوان پی به خبط خود می برد!
در شهری که افراد از مذاهب و فرق مختلف با صلح و صفا در کنار هم زندگی می کنند ازدواج خارج مذهب بسیار اتفاق می افتد. چه بسیار نیز این ازدواجها عامل گرایش به مذهب حقه می شود و نمونه هایی از اینکه معلم شرعیات حاصل ازدواج مادر مسیحی با پدر مسلمان باشد دیده می شود و رعایت مستحبات مذهبی نیز در این گروه بیشتر به چشم می خورد.
و البته ارواح پاک اولیای پیشین که این شهر مدفنشان می باشد در این گرایش به اصل اولیه بی تاثیر نیست.
در این محیط ماه رمضان حال و هوایی دگر دارد ومخصوصا برای کودکان جذابیتهایی خاص بهمراه دارد. بچه های یک کوچه هر روز بعد از افطار جمع شده و بهمراه برادر بزرگتر یکی از بچه ها به مسجد محل رفته و با شوقی افزون پس از نماز عهده دار پذیرایی نمازگزاران گردیده و بر هم در پخش شیرینی و چای سبقت می جستند.
فردایش شرح وقایع گذشته برای بچه های نیامده شوق مسجد را در دلشان برمی انگیخت و قرار بر ملاقات شبانه می گزاردند.
یکی از بچه های حاصل چنین ازدواجهای خارج مذهب به شوق آمده و شبی با بچه ها همراه می شود. اتفاقا همان روز مغازه نبش کوچه باغچه مقابل را گلکاری کرده و حفاظ بلندی نیز می بندد. در تاریکی شب بچه ها راهی می شوند و از شوق با هم مسابقه دو گذاشته و بر حسب تصادف همان پسر بهنگام پریدن از باغچه تازه کاشته پایش به حفاظ بر خورد و نقش زمین می شود.
هر چند بسختی زخم برداشته بود با جسارت بلند می شود و لنگ لنگان آویخته به دوش دو تن از دوستانش راهی مسجد می شود و نمازی می خواند و با همان پای زخمی پای منبر می نشیند و به نحوه پذیرایی دوستانش با حسرت می نگرد .
پس از بازگشت مادر چون پای زخمیش را مداوا می کند شماتت می کند که نگفتم مسجد بما سازگار نیست !
بتازگی عروس جوانی را به خانه آورده بودند و طبق معمول مادر شوهر فرمان می راند و عروس اطاعت می کرد.
تمام کارهای منزل از ریز و درشت بر عهده اش بود. از صبح تا شام رفت و روب پخت و پز و شستشو و ماست بندی و نانوایی و تر و خشک کردن بچه ها بر گرده اش بود.
چند روز اول بدینگونه می گذرد تا به منزل آشنا شود.روزی به پستوی خانه راه می یابد. کوزه گردو جلب نظرش می کند.-برای حفاظت از آسیب موش گردو را در کوزه های دهانه باریک انبار می کردند- دست در کوزه کرده و گردویی در مشت می گیرد.
تا می خواهد دستش را بیرون آورد دست مشت شده مانع می شود.
ساعتی در انبار گرفتار می شود حجب وحیا مانع استمداد می شود تا اینکه خانواده متوجه غیبتش شده و پی اش می گردند.
عروس گریان را با دستی در کوزه می یابند. به چاره جویی بر می خیزند. از چرب کردن دست و آب صابون و ... اما دست همچنان گرفتار است.
دنبال حکیم می فرستند.
حکیم تا وارد می شود به فراست موضوع را در می یابد.بریدن دست از مچ را تجویز کرده و فورا چاقویی درآورده و بر مچ عروس می نهد تا شروع به قطع دست کند.
زن جوان تا درد چاقو را حس می کند گردو را رها کرده و دست را بیرون می آورد!