طنز در طنز
گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم/ عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن  
اگر آنگاه كه همه سرها به باد مي روند و همه نگاه هاي تقصير خيره تو را مي نگرند بتواني سر خود را نگهداري

اگر آنگاه كه همه با ترديد تو را نظاره مي كنند بتواني بخود اعتماد كني و در عين حال به ترديد ها نيز بها دهي

اگر بتواني منتظر بماني اما از انتظار كشيدن كسل نگردي

اگر بتواني آنگاه كه در باره ات دروغ مي گويند خود تن بدروغ نيالايي و آنگاه كه بر تو تنفر مي ورزند راه بر تنفر بر بندي و در عين حال مغرور نباشي كه چقدر خوب و عاقلي.

اگر بتواني رويا ببيني ولي روياها را ارباب خود نسازي.

اگر بتواني بينديشي ولي صرف انديشيدن را مقصود خود قرار ندهي

اگر نه دشمنانت بتوانند تو را بيازارند و نه دوستانت .

اگر همه مردم برايت مهم باشند ولي نه از اندازه بيرون

اگر بتواني هر دقيقه برگشت ناپذير زندگي را با دويدن مسافت شصت ثانيه اي پر كني

زمين از آن توست با هر چه كه در آن است

و مهمتر از همه فرزندم ! بتو مي توان گفت مرد!

[ Wed 13 Jul 2011 ] [ 7:44 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
عکس/ قبله شیعیان در بین‌الحرمین کدام است؟

[ Sun 21 Dec 2014 ] [ 5:54 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
 

 

روزگاری ریاست شرکت نفت پست مهمی بود و برای تازه منصوبان رسیدن به محل خدمت با شوق فراوان همراه بود و با ناهمواری راهها این امر به سختی انجام می شد.

جوان را به ریاست شرکت نفت در نقطه ای دور افتاده منصوب کرده و اتومبیلی در اختیارش می گذارند تا به محل خدمت برسد.

راه ناهموار و گرمای سخت جنوب و نا آشنایی با منطقه مدتها سر در گمشان می کند و از بی آبی به تنگ می آیند و هر چه پی آبادی می گردند چیزی به چشم نمی آید تا اینکه به ویرانه ای می رسند و چشمانی که از پشت دیوار نظاره شان می کند.

پس از مدتی گشتن عاقبت زنی به سراغشان می آید.

کمی خوراکی می خواهند و آن زن تنها از زبان فارسی چند لغت می دانست.

نان خشک و آب کوزه.

اما چه آبی و چه نانی!

آبی تیره و بویناک در کوزه ای شکسته و نانی سیاه و خشک که بزحمت و با تقلای بسیار تکه تکه اش می کنند و در حقیقت می شکنند.

آن شب رئیس شرکت نفت مهمان مردم جنوب می شود!

[ Mon 16 Jun 2014 ] [ 0:20 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]

  دو پسر عمو زمین موروثی را بین ود تقسیم کرده و به زراعت مشغول بودند.

انواع درختان و ثمرات را کاشته و اوقات را صرف رسیدگی به کشت می کردند.

یکی از پسر عمو ها با توکل بر خدا صیفیجات و حبوبات نیز بعمل آورده بود و دیگری کارگری بخدمت گرفته و زمین را تماما زیر کشت برده بود.

به رسیدن تابستان کلاغها و گنجشکها امانشان را می برند.

محصولی نمی ماند که از دست منقار این مهمانان نا خوانده آسیب ندیده باشد.

یکی از پسر عموها برای رفع بلا متوسل به پیر می شود که با خواندن وردی منقار پرندگان را قفل می کند و می بندد و پرندگان عاجز از صدمه زدن به محصولاتش می شوند ولی پسر عموی دیگر به سمپاشی و شکار پرندگان متوسل می شود.

آن سال تمام محصولاتش توسط پرندگان به تاراج می رود و کارگرش که تحمل اینهمه بلا را نمی آورد عذر خواسته و به کار دیگر می پردازد.

از ایندو زمین همسایه یکی به دعای پیر سالم می ماند و محصول دیگری توسط پرندگان خورده می شود!

[ Thu 10 Apr 2014 ] [ 0:52 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]

مطالعه داستان در:http://www.sunherald.com/2014/03/08/5399836/swimming-for-love-a-cook-island.html

[ Tue 11 Mar 2014 ] [ 3:0 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]

  فقر و نادانی و بیسوادی چون جمع شود تمامی مصیبتهای عالم به یکباره نازل می شوند.

مدرسه ای روستایی در دورترین و صعب العبور ترین مناطق بر پا بود و معلمی تمام امور را رتق و فتق می کرد.

وضع بهداشت چنان رقت انگیز بود که در تمامی روستا نه خبری از حمام بود و نه مبال!

تنها مدرسه به همت معلمش از این نعمت برخوردار بود که بر روی چاهک کوچکی لاستیک فرسوده تراکتوری را نصب کرده و دیواری چیده و مبال نام نهاده بودند!

روستائیان به این ساختمان به دیده حیرت می نگریستند و فایده اش را نمی دانستند.

روزی دراز گوشی گم می شود و در نهایت حیوان بیچاره را مرده درون چاهک مکان سحر شده می یابند و چون از بیرون آوردن جسد عاجز می شوند دور تا دور صف می کشند و زوزه کشیده و بر سر می کوبند و بر مرگ حیوان بیچاره سوگواری می کنند!

[ Mon 20 Jan 2014 ] [ 7:26 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
Facebook screengrab on Fish and Co.'s Little India riot ad taken from Mothership blog.

موبد از مرده وحشت داشت.از اینکه جنازه را در چاه سنگی بیاندازد و تجسم تاریکی چاه ترسش را بیشتر می کرد.

برای گریز از این وحشت به جستجو می پردازد و آبادیی می یابد که خبری از  مرگ و گیر در ان نیست و چاه فراموشی وجود ندارد.

با همسرش به خوشی ساکن می شوند و آتش مقدس را با آداب مخصوص به معبد جدید حمل می کنند و به عبادت و تعلیم آداب می پردازند.

روزی همسرش مریض می شود و موبد برای اوردن حکیم به آبادی دیگر می رود.

در این حین همسرش از شدت درد از همسایگان کمک می خواهد .

اهالی جمع شده و پس از شور زود زن را سر بریده و بدنش را پخته و تا آمدن موبد از آن کباب لذیذ بوفور تناول می کنند و چون موبد سراغ زنش را می گیرد سر زن را پیش می آورند و می گویند نگذاشتیم حرام شود و قبل از مردن سرش را بریدیم!

[ Wed 11 Dec 2013 ] [ 4:18 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]


برای محافظت از جوان نظمیه ناچار ماموری را موظف می کند و ماموری که برای این امر گمارده می شود غولی بود سیاه چرده و چهار شانه و لایق محافظت از مقامات .

اما نظر به نبود مورد دیگر در شهر ناچار همان را بادیگارد جوان قرار می دهند.

چند روزیکه از ماجرا می گذرد و جوان با بادیگاردش در خیابانهای شهر ظاهر می شود انگشت نما می شود و مردم از کاه کوهی ساخته و مخبران تصویر جوان را تحت عنوان دانشمند اتمی به خارجه مخابره کرده و چون پای جوان بدون محافظ به پایتخت می رسد از همه سو تحت نظر قرار می گیرد و چنانکه اقدامی بر علیه اش صورت گیرد بدون سلاح تن به قضا داده و جان به حضرت عزائیل تسلیم!

[ Mon 23 Sep 2013 ] [ 1:10 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
Final White Paper protest at Hong Lim Park attracts 1,000 people. (Yahoo! photo)

·        جوان ورزشکار بود.لوطی شهر.یکه تاز میدان.پشت بسیاری از پهلوانان بخاک مالیده و نام پدر زنده نگه داشته.کسی هم آوردش نبود و آوازه اش در شهر پیچیده بود.

به شور جوانی به یک نظر عاشق دختری می شود و به پشتوانه زوربازویش همان شب به خواستگاری می رود.

پدر زن مغرور اعتنایی نمی کند و در مقابل اصرار جوان شرطی می گذارد که با عروس خانم کشتی بگیرد.چنانکه برنده شد علاوه بر قبولی درخواست یک پیکان آن روزگار جایزه دارد ولی چنانکه عروس برنده شد اختیار انتخاب با دختر باشد.

جوان شرط را آسان می یابد و آماده می شود اما در کمال ناباوری دختر بالای سر بلندش کرده و بر زمینش می کوبد.

جوان لوطی که کسی هم آوردش نبود در مقابل دختر به زانو درمی آید!

ایندو پنجاه سال است که بخوبی و خوشی با هم زندگی می کنند و فرزندانشان از قهرمانان ورزش کشورند.

[ Tue 10 Sep 2013 ] [ 9:58 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]

محیطهای کوچک و بسته شهرستان بخاطر کمبودها و عقب ماندگیها متحمل فضایی می شوند که در تقابل با محیط آزاد لجام گسیخته می شوند و عقده ها بروز می نمایند.

جوان پس از چندین سال تحصیل در خارج و کسب معارف نو به زادگاه کوچک خود باز می گردد و بخاطر چندین سال زندگی در محیط آزاد رفتار و کردارش متفاوت با همشهریانش بود.

اما همسایگان بمحض برخورد با او بجای کسب معلومات نوین و آشنایی به عقده گشایی می پردازند.

هفته اول موبایلش به سرقت رفته و تمامی شماره هایش در دسترس اراذل و اوباش شهر قرار می گیرد و در تماس با خانواده همسرش همشهریان نسبت ناروایی نمی ماند که به جوان معصوم منتسب ننمایند.

هفته بعد عابر بانکش و کلید منزلش گم می شود و از هفته سوم سیل شکایات عجیب و غریب سرازیر می شود.

یکی از همسایگان به اتهام مشکوک بودن شکایت کرده و دیگری به جرم مزاحمت و سومی تهمت سرقت می زند.

در حالیکه جوان تحصیل کرده اندوخته دلارش از درآمد چندین سال اینان بیشتر است.

چون شکایات به نتیجه نمی رسد و بخاطر نبود سند و مدرک مختومه می شود .صبح جوان را از پشت چاقو می زنند و با چوب به سر و بدنش می کوبند!

بیچاره جوان که به امید خدمت به همشهریانش آمده بود از همان بیمارستان راهی فرنگ می شود!

[ Mon 29 Jul 2013 ] [ 6:29 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اتفاقات طنز واقعی
وقایع اتفاق افتاده کاملا واقعی در برهه زمانی 1300-1340
آنچه پیش رو دارید حکایتهای پدر است برای فرزند.

شبها بقصد تفرج و یا شاهد آوردن.پندهای پدرانه است که نکته ها در خود دارد.

فرزند آنچه میشنود یادداشت میکند برای ثبت در حافظه تاریخ.

در این مجموعه نامی از کسی و جایی نیامده. اسامی و مکانها غیر واقعی اما حکایت واقعی است.

محل وقوع حوادث روستایی در شمال غربی ایران است.

روستایی کوهستانی با درختان بادام و پسته وکم آب.

بیشتر وقایع در ۱۳۰۰-۱۳۴۰ ه ش اتفاق افتاده و راوی حوادث را دقیقا با نام و مشخصات بیان نموده اما به ضرورت تغییری دست داد.

این روستا که بعد از شهر صاحب دومین مدرسه دولتی میشود.

افراد خود انگیخته بسیار دارد. از فرماندهان لشگر -استاندار-وزرا-عضو مجلس خبرگان و شورا و دیگر کارآمدان و مدیران رده بالا.

سوالی را برمی انگیزد که این روستای کوهستانی و کم آب با محصول اندک منحصر به بادام و انگور چگونه چنین مردانی را پرورانده.

چه سری در خاکش نهفته.

وتنها خواستیم حکایات بر یادها بمانند بی هیچ غل و غش. شاید آیندگان به رموز این سرزمین پی برند.

تقدیم به پدر و مادرم که هدف از این حکایات حلاوت و شیرینی عاقبت را به کاممان جاودان ساخت
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس